سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

آنچه گذشت :

مِی و مایک به مهمانی خانوادگی پدر و مادر مِی دعوت شده بودند . مِی استرس داشت که خانوادش چه رفتاری قرار است با مایک داشته باشند ، یا اینکه چه بلایی سرش بیاورند ؛ ولی به شکل شگفت انگیزی ، با برد مایک در یک رقابت با یکی از برادران مِی همه چیز خوب پیش رفت .

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت :  تخریب مِی و سوپ هویج 🍲 

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه دوست دارید قسمت چهاردهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود . شام سوپ هویج با کلم بروکلی بود . در اصل قرار نبود برای شام سوپ بخورند . به لطف متیو و  جو مجبور بودند سوپ هویج با کلم بروکلی بخورند .

ماجرا از این قرار بود که جو و متیو ، درمورد موضوعی مسخره بحثشان گرفت و این بحث ، به یک دعوا تبدیل شد . همه چیز خوب بود ، تا اینکه کار به جاهای باریک کشید و حواس همه به این دعوا جمع شد و وقتی هم که غذا بر روی شعله گاز بود ، کسی دیگر در آشپزخانه نبود و همین باعث شد غذا آتش بگیرد . اگر مادر متوجه بوی سوختگی نمی شد ، احتمالا خانه آتش گرفته بود .

مِی با خشم و غضب به متیو و جو نگاه می کرد . او همیشه از سوپ متنفر بود ، مخصوصا سوپ هویج و کلم بروکلی ! آخر مگر سوپ غذا بود ؟ 

با چندش به سوپ ، سپس به مایک خیره شد . مایک بی تفاوت سوپ را می خورد  . چطور از این سوپ بدش نمی آمد؟بجز او ، تنها بچه های کوچک بودند که از سوپ بدشان می آمد .

 مِی با بی میلی یک قاشق از سوپ را در دهانش گذاشت . هویج و بروکلی بسیار نرم و پخته شده بودند . مزه تلخ و خسته کنده برکلی و مزه شیرین هویج بیشتر از نرم بودنشان مِی را عصبی می کرد .

در اینطور مواقع ، ترجیح می داد با غذا بازی کند ؛ ولی حالا که بچه ها او را می دیدند ، باید ادای یک الگوی مناسب را در می آورد و سعیش را می کرد تا غذایش را تا ته بخورد . 

پدر سر صحبت را باز کرد و به مادر گفت :

_ چندتا خاطره خوب از قدیم یادم اومد عزیرم !

سپس لبخند زد و قیافه ایی بازیگوش گرفت .

مِی تقریبا نزدیک بود خفه شود . رنگ از صورتش پرید و تپش قلبش تند تر و تند تر می شد . معمولا خاطره های خوب پدر از قدیم ، شمال کار ها و یا حرف های احمقانه ایی بود که مِی در طول یک سالگی تا هفده سالگی انجام  و زده بود می شد . 

مادر نخودی خندید و پرسید :

_ چرا نمیگی تا ما هم لذت ببریم ؟

مِی با دستش محکم به پیشانی اش زد و به بچه ها خیره شد . دلش نمی خواست جلوی این جن های کوچک و آلوده به میکروب مورد تمسخر قرار بگیر و بدتر از آن ، نمی خواست جلوی مایک دیوانه مسخره شود ؛ زیرا مایک قطعا همه چیز را به دیوید و لوسی می گفت و آنها به دیگر کارمندان شرکت می گفتند ، بعد تمام اینها در شرکت پخش می شد و به گوش آقای استیونز می رسید و او مِی را اخراج می کرد و ...

_ به چی فکر می کنی ؟ 

این را مایک پرسیده بود و مِی را از دنیای فکر و خیال بیرون آورد . مِی لبخندی احمقانه زد و جواب داد:

_ هیچی !

سپس سرش را پایین انداخت .

پدر خندید و با گفت :

_ یادمه وقتی مِی یه بار وقتی هفت سالش بود گفت میخواد با هیتلر ازدواج کنه ، وقتی هم ازش پرسیدیم چرا جواب داد میخواد کمک هیتلر یهودیا رو بسوزونه! 

سپس همگی زدند زید خنده . مِی از گفتن این حرفش در هفت سالگی ، هیچ وقت پشیمان نبود . می شد گفت او یک یهود ستیز به تمام معنا بود و کل این ماجرا از هفت سالگی اش ، درست زمانی که چند پسر یهودی در مدرسه برایش قلدری می کردند شروع شد . البته مِی فقط می خواست مردان یهودی را بسوزاند ، نه دخترانشان را . اما مِی حالا که بزرگ شده بود دیگر نمی خواست همچین کاری انجام دهد ؛ ولی اگر آن چند پسر را روزی پیدا کند قطعا می سوزاندشان !

به مایک نگاه کرد . مایک با ترس به او خیره شده بود و به محض اینکه مِی سرش را به سمت او برگرداند ،  سرش را پایین انداخت . مگر او واقعا می خواست یهودی ها را بسوزاند که اینقدر مایک می ترسید ؟

پدر ادامه داد :

_ یه بار هم وقتی چهار سالش بود رفت تو تخت متیو جیش کرد ! 

سپس همگی زدند زیر خنده و به مِی خیره شدند . مِی خجالت کشید و سرش را پایین انداخت . زیر چشمی به مایک خیره شد و کمی جا خورد . مایک نمی خندید. فقط به او خیره شده بود و کمی متعجب به نظر می رسید . 

مِی به سوپش خیره شد . برای اولین بار احساس کرد چقدر این سوپ خوشمزه به نظر می رسید . تقریبا هر وقت جلوی کل خانواده تخریب می شد به چیزی که از آن بدش می آمد ، علاقه نشان می داد . 

مِی لبخندی ساختگی و مسخره زد و سرش را بالا آور ، سپس گفت :

_ شام خوبی بود . حیف که منو و مایک باید برگردیم ، چون فردا باید صبح زود برم سر کار . خداحافظ!

سپس از جایش بلند شد و مایک را همراه با خودش کشان کشان به بیرون برد ؛ ولی پدر همچنان بلند بلند خاطراتی مزحک از مِی می گفت و دیگران می خندیدند . 

مِی و مایک سوار ماشین شدند . مِی نفس عمیقی کشید و از مایک پرسید :

_ بعد از اینکه مارک رو توی شطرنج شکست دادی ، اینکه چطور موفق شدی ، داره مخمو میخوره پس زودتر جواب بده !

مایک ابرو هایش را بالا داد و گفت :

_ تو تیمارستان یه یارویی بود که زیاد شطرنج بازی میکرد ، منم معمولا باهاش بازی میکردم . 

سپس ابرو هایش را در هم کرد و پرسید :

_ حالا تو جواب بده ، واقعا تو تخت داداشت جیش کرده بودی ؟

مِی پشت چشمی نازک کرد و پاسخ داد :

_ متیو اون شب منو مسخره کرده بود ، منم برای تلافی ، شبانه رفتم تو تختش و اون کار رو کردم که بفهمه رئیس کیه !

سپس ماشین را روشن کرد و راه افتادند . در راه مایک سرش را به پنجره چسبانده بود و بیرون را می نگریست . مِی گاهی زیر چشمی به مایک نگاه می کرد و کمی زیر لب غر غر می کرد .

وقتی به چراغ قرمز رسیدند ، مایک با لحنی حزن آلود گفت :

_ خوش به حالت ...

مِی سرش را برگرداند . مایک به مِی نگاه می کرد . برای یک لحظه دیگر شبیه قبل نبود . مایک ادامه داد :

_ ای کاش خانواده منم مثل مال تو بودن !

سپس سرش را برگرداند و به بیرون نگاه کرد .