پسرداییم نردبونه 🤍📚`پـارت18
20 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بیا ادامه>>>>
مامان مکثی کرد و گفت
– خدا از دهنت بشنوه نیهاد جان ..
والا یه همسایه داریم ..
مامانش چشم ما رو در آورده ، انقدر مهوا رو واسه پسرش خواستگاری کرده ..
البته پسرش ، پسر بدیم نیست ها!!
مهندسه ..
دستش به دهنش میرسه ..
مامان داشت ادامه میداد که نیهاد یهو عصبی گفت
– کی هست این مرتیکه چلغوز؟!!
چلغوز؟!
این یه بار و حسابی با نیهاد موافق بودم ..
بلند زیر خنده زدم ..
علاوه بر چشم غره ی مامان ، چشم غره ی نیهادم دیدم ..
اخمی کردم که نیهاد گفت
– میگم کیه این مردک عمه؟!!
اصلا برای چی از مهوا خواستگاری میکنن؟!
چطوری اجازه ی این غلط و به خودشون میدن ..
فوری گفتم
+ حالا داغ نکن ، نیهاد جون ..
پسره دماغش هم نمیتونه بکشه بالا ..
تفمم توی صورتش نمیندازم ، چه برسه جواب مثبتِ خواستگاری ..
مامان با اعتراض گفت
– مهواا..
نیهاد با اخم مردونش گفت
– کار خوبی میکنی ..
حالا این چرا انقدر اخم کرده؟!
کدوم کره خری بهش گفته ، اخم کنی خوشگل میشی؟!
باز کن بابا اخمات و..
دلمون گرفت!!
الله اکبر ، الله اکبر ..
شبیه صدام میشی ..
مامان رو به نیهاد گفت
– حالا تو خون خودت و کثیف نکن ، عمه!!
کی میاد این مهوای خل و جل و بگیره آخه؟!
آخرش میمونه رو دستم ..
ترشی میندازمش ..
با اخم به مامان نگاه کردم که نیهاد خنده رو لبش اومد و گفت
– فکر خوبیه ..
به نظر ترشی خوشمزه أیم ، بشه ..
دهن کجی أی به نیهاد کردم که دیگه نتونست جلوی خودش و بگیره و خندید ..
وا..
پسره ی مودی!!
یه دقیقه شمری ، یه دقیقه نَبی؟!
نه به اون اخمت..
نه به این خنده های هیستریکِ مسخرت ..