بیا ادامه>>>>

 

مامان مکثی کرد و گفت

– خدا از دهنت بشنوه نیهاد جان ..

والا یه همسایه داریم ..

مامانش چشم ما رو در آورده ، انقدر مهوا رو واسه پسرش خواستگاری کرده ..

البته پسرش ، پسر بدیم نیست ها!!

مهندسه ..

دستش به دهنش میرسه ..

مامان داشت ادامه میداد که نیهاد یهو عصبی گفت

– کی هست این مرتیکه چلغوز؟!!

چلغوز؟!

این یه بار و حسابی با نیهاد موافق بودم ..

بلند زیر خنده زدم ..

علاوه بر چشم غره ی مامان ، چشم غره ی نیهادم دیدم ..

اخمی کردم که نیهاد گفت

– میگم کیه این مردک عمه؟!!

اصلا برای چی از مهوا خواستگاری میکنن؟!

چطوری اجازه ی این غلط و به خودشون میدن ..

فوری گفتم

+ حالا داغ نکن ، نیهاد جون ..

پسره دماغش هم نمیتونه بکشه بالا ..

تفمم توی صورتش نمیندازم ، چه برسه جواب مثبتِ خواستگاری ..

مامان با اعتراض گفت

– مهواا..

نیهاد با اخم مردونش گفت

– کار خوبی میکنی ..

حالا این چرا انقدر اخم کرده؟!

کدوم کره خری بهش گفته ، اخم کنی خوشگل میشی؟!

باز کن بابا اخمات و..

دلمون گرفت!!

الله اکبر ، الله اکبر ..

شبیه صدام میشی ..

مامان رو به نیهاد گفت

– حالا تو خون خودت و کثیف نکن ، عمه!!

کی میاد این مهوای خل و جل و بگیره آخه؟!

آخرش میمونه رو دستم ..

ترشی میندازمش ..

با اخم به مامان نگاه کردم که نیهاد خنده رو لبش اومد و گفت

– فکر خوبیه ..

به نظر ترشی خوشمزه أیم ، بشه ..

دهن کجی أی به نیهاد کردم که دیگه نتونست جلوی خودش و بگیره و خندید ..

وا..

پسره ی مودی!!

یه دقیقه شمری ، یه دقیقه نَبی؟!

نه به اون اخمت..

نه به این خنده های هیستریکِ مسخرت ..