سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

آنچه گذشت :

غذا به دلیل بی توجهی آتش گرفت و همگی مجبور شدند سوپ هویج با کلم بروکلی خوردند ، غذایی که مِی از آن متنفر بود ؛ ولی بلایای آن شب ، چیز های دیگری نیز بودند . پدر مِی شروع کرد به گفتن خاطرات شرم آوری از مِی ، بنابر این مِی تصمیم گرفت قبل از اینکه پدرش خاطره گویی را ادامه دهد ، به سمت خانه خودش فرار کند .

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت : دختر اوتیسمی همسایه 🏘👩🏻

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه دوست دارید قسمت پانزدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

صبح روز جمعه بود . تقریبا ساعت هفت شده بود و مِی و مایک ، درحال خوردن صبحانه بودند ؛ البته اگر بتوان به یک تکه نان تست ( که چون مِی در خانه دستگاه تست نداشت ، باید به آن گفت نان تست ساده ) و یک سیب گفت صبحانه ! 

مایک درحالی که  یک گاز از سیب زد گفت :

_ همیشه فکر میکردم زندگی با زن ها باید خوب باشه ؛ ولی اشتباه فکر می کردم !

سپس‌ لقمه اش را قورت داد و اعتراض آمیز گفت :

_ اگه می دونستم قراره هر روز همین چیزا رو بخورم هیچ وقت از تیمارستان بیرون نمیومدم !

مِی پشت چشمی نازک کرد و گفت :

_ اگه میخوای هر روز بهت آرام بخش بزنن میتونی برگردی !

مایک چشم غره ایی به مِی رفت و گاز دیگری به سیب زد . مِی پیروز مندانه صبحانه اش را تمام کرد . از جایش بلند شد تا یک لیوان بخورد ، که درب خانه سه بار زده شد .

مِی ابتدا به مایک ، سپس به در خیره شد . خانم لی بود ؟ ولی مگر خانم لی چه کاری جز گرفتن کرایه خانه بود ؟ 

در را باز کرد . پشت در ، پیرزن همسایه ، خانم پِندِل و دختر اوتیسمی اش بود . مِی لبخندی ساختگی زد و به آرامی گفت :

_ سلام خانم پِندِل . چیزی شده ؟

خانم پِندِل لبخندی زد و گفت :

_ من باید برای انجام کاری برم به اوهایو و نمیتونم جین رو با خودم ببرم . 

سپس به دختر اوتیسمی اش اشاره کرد که عینک آفتابی گنده ایی زده بود و به هرجایی جز چهره مِی نگاه می کرد ( و مِی را عصبی می کرد ) ، سپس با عجز گفت :

_ لطفا ازش مراقبت کنید تا من برگردم . فقط یک هفته طول میکشه . نگران نباش ، کافیه فقط روی تخت بشینه تا مزاحمتون نشه !

سپس بدون آنکه منتظر جواب مِی باشد ، از دخترش خواست به حرف مِی گوش دهد و از آنجا رفت . مِی به جین نگاه کرد . در زندگی اش فقط حضور یک اوتیسمی را کم داشت ، که آن هم جور شد . آهی کشید و رو به جین گفت :

_ بیا تو .

سپس در را کامل باز کرد و چمدان جین را داخل آورد. جین عینک آفتابی بزرگش را برداشت و به تخت خیره شد . 

مایک ابتدا با اخم به جین ، سپس به تخت نگاه کرد و بعد مانند سگی که عصبی باشد ، بر روی تخت رفت و گفت :

_ اینجا قلمرو منه ، به هیچکس نمیدمش !

جین سرش را تکان داد و چیزی نگفت . مِی آهی کشید و رو به مایک کرد و گفت :

_ الان قلمرو هردوتا تونه ! 

مایک دهانش را باز کرد که اعتراض کند ؛ ولی مِی با عصبانیت گفت :

_ هیچی نگو ! 

سپس رو به جین کرد و سعی کرد مهربان باشد ، سپس پرسید :

_ خودتو معرفی نمیکنی ؟

جین گفت :

_ اسمم جین پِندِله . هجده بیست و هشت سالمه .

مِی لبخند کمرنگی زد و پرسید :

_ دانشگاه رفتی ؟

جین سرش را تکان داد و با انگشت هایش بازی کرد . مِی با کار های جین کمی عصبی می شد ؛ ولی تا حد ممکن سعی در کنترل کردن خودش داشت . پرسید :

_ میخوای چیکاره بشی ؟

جین به اجاق گاز اشاره کرد و گفت : 

_ میخوام آشپزی کنم .

مِی لبخندی زد و آهانی گفت . رو به مایک کرد و گفت:

_ زود باش ، باید بریم شرکت . 

مایک به جین اشاره کرد و گفت :

_ اون چی ؟ 

مِی به جین نگاهی انداخت . نمی توانست او را در خانه تنها بگذارد ، پس او را نیز باید با خودش می برد. با کلافگی رو به جین کرد و گفت :

_ تو هم باهامون میای . 

سپس همراه با آن دو ( یک دیوانه و یک اوتیسمی ) ، از خانه بیرون رفت . اما چالش اصلی اش این بود ، که چطور کاری کند تا دیوید و لوسی با جین رفتار بدی نکنند و اینکه به آقای استیونز بگوید مجبور است ، جین را نیز همراه با خودش سر کار بیاورد .