سلام ؛ من دیوانه ام ! P16
21 فروردین · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
بعد از پونزده قسمت دیگه فکر نکنم لازم باشه اون توجه توجه و نکته درمورد رمان رو بزارم ، چون دیگه فهمیدین این رمان صرفا یه رمان بدون هیچگونه منظوری هست .
آنچه گذشت هم دیگه نمیزارم که اونایی که قسمت قبل رو نخوندم برن بخونن .
این قسمت : از بیرون پیتزا سفارش ندهید !🍕❌
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت شونزدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مِی بر روی صندلی اش در شرکت نشسته بود و کارش را انجام می داد و پشت سرش ، مایک و جین بر روی دو صندلی نشسته بودند .
مِی هنوز باورش نمی شد آقای استیونز ، مخالفتی با بودن همزمان جین و مایک در شرکت نداشت . مسئله عجیب تر برای مِی این بود که دیوید و لوسی چیزی دمورد جین ، از او نپرسیده بودند و سرشان در کار خودشان بود .
مِی درحالی که کارش را انجام می داد از لوسی پرسید:
_ چرا امروز اینقدر ساکتی ؟
سپس دست از کار کشید و به لوسی خیره شد . لوسی برخلاف همیشه ، غرق در کار شده بود و ظاهرا متوجه حرف مِی نشد .
مِی کمی نگران شد و سرش را کج کرد . لوسی معمولا وقتی کسی به او چیزی می گفت ، جوابش را می داد و به آن شخص توجه می کرد ؛ ولی حالا چرا اینگونه شده بود ؟
سرفه ایی کرد و دوباره سوالش را پرسید . اینار لوسی متوجه شد ، ولی واکنشش بسیار کم بود . لوسی نگاهی کوتاه به مِی انداخت و گفت :
_ همینطوری .
سپس دوباره مشغول کارش شد . اینکه کسی به او توجه نکند کمی آزارش می داد ، مخصوصاً وقتی به دنبال توجه بود . این موضوع که مِی دنبال توجه بود را انکار نمی کرد ؛ ولی بعضی وقت ها می خواست دیگران به او توجه نکنند ، اما حالا به دنبال کمی توجه بود .
مِی رو به مایک کرد و پرسید :
_ چه خبر ؟
مایک بی حوصله و آرام جوابش را داد :
_ هیچی .
مِی عصبی شد . نه اینکه خشمگین باشد و بخواهد چیزی را بشکند یا فریاد بزند ، صرفاً عصبی بود . کمی احساس میکرد نمی تواند نفس بکشد و قلبش کمی تپشش نامنظم شده بود . این حس را در بیشتر مواقع حس می کرد .
در دوران دبستان ، زمانی که جلسه مادران و معلمان بود و تمام مادران درکنار فرزندانشان بودند ، او تک و تنها بر روی صندلی نشسته بود یا در کنارش سارا بود. بعد از جلسه دیگر دختران او را انگشت نما می کردند و می پرسیدند مادرش کجاست ؟
سارا در بیشتر مواقع در جلسه های مدرسه بود ؛ ولی او خواهر مِی بود ، نه مادرش ! این حس که هیچ وقت نمی تواند مورد توجه کسی جز سارا قرار بگیرد ، قلبش را به درد می آورد . این حس که مورد توجه کسی نخواهد بود ، همیشه پیشش بود .
احساس می کرد صدای دکمه های کیبورد ، لحظه به لحظه بلند تر می شدند و تمام صدا ها را می بلعید تا خودش باقی بماند .
چشمانش به ساعت افتاد و تایپ کردن را تمام کرد . وقت استراحت شده بود . آنقدر درگیر فکر و خیالش شده بود ، که متوجه گذشت زمان نشد .
از جایش بلند شد و از مایک پرسید :
_ میخوام از دستگاه فروش خوراکی تنقلات بخرم . تو چی میخوری ؟
مایک دستش را زیر چانه اش گذاشت و چشمانش را بست . مِی لبخندی ملایم زد . چهره مایک با این حرکتش بانمک شده بود . مایک بعد از چند لحظه گفت :
_ نوشابه سبز با بیسکوییت کرم دار .
مِی رو به جین کرد و از او پرسید :
_ تو چی جین ؟ چی میخوای برات بخرم ؟
جین به دست مِی نگاه کرد ، سپس گفت :
_ نوشابه ضرر داره . فقط یه بیسکوییت کرم دار .
مِی باشه ایی گفت و به سمت دستگاه فروش خوراکی رفت . ابتدا برای خودش یک چیپس نمکی و نوشابه محبوبش را خرید ، سپس خرید های آن دو را نیز انجام داد .
وقت درحال برگشت به سمت میز کارش بود ، دیوید و لوسی را دید که در گوش یکدیگر چیزی می گفتند . لوسی اخم کرده و دیوید ، با دودلی و شک به حرف هایش گوش می داد .
مِی چشمانش را تنگ کرد و آرام از کنارشان رد شد و اتفاقی یک کلمه از حرف لوسی را شنید ، که می گفت :
_ اونا صلاح خودشونو نمی دونن ...
منظور لوسی از این حرف چه بود ؟ منظورش چه کسانی بود ؟ مِی حس خوبی نسبت به این حرف لوسی نداشت .
خوراکی های مایک و جین را به آنها داد ، و سر صندلی خودش نشست . ابتدا نوشابه اش را باز کرد و یک قلوپ از آن را خورد ، سپس رو به مایک و جین کرد و گفت :
_ دوست دارید ناهار پیتزا سفارش بدم؟
مایک درحالی که یک تکه از بیسکوییتش را گاز زد سرش را تکان داد ؛ ولی جین شکه شد و با تعجب پرسید :
_ میخوای از بیرون سفارش بدی ؟
مِی قیافه ایی احمقانه به خود گرفت و جواب داد :
_ آره .
جین چرا اینقدر تعجب کرده بود ؟ این کاری بود که همهء مردم انجام می دادند ، پس چرا این موضوع اینقدر برای جین تعجب آور بود ؟
جین با بی قراری و خیلی تند تند گفت :
_ نباید این کار رو بکنی ! پیتزای مغازه ایی خوب درست نشده ، متقارن نیست و موادش هم به اندازه اضافه نشده . نباید از بیرون سفارش بدی .
مِی لبخندی احمقانه زد و چشمانش را تنگ کرد . جین را درک نمی کرد . هرچقدر هم که سعی می کرد ، نمی توانست این کار را بکند . با ملایمت از جین پرسید:
_ پس ، باید چیکار کنیم ؟
جین ابتدا چیزی نگفت ، سپس با لحنی کش دار و آرام جواب داد :
_ خودمون درست کنیم .
مِی کمی جا خورد . خودشان درست کنند ؟