بپر ادامه‌ 

 

بعد از صرف ناهار ، عین کوزت به جون ظَرفا افتادم و ظَرفا رو شستم ..

مامانم رفت اتاق تا نماز بخونه ..

همینجوری که داشتم با ظَرفا کشتی میگرفتم و زیر لب ، چهار تا درشت نثارِ نیهاد میکردم ..

یکهو صداش و شنیدم

– حدأقل میخوای فحش بدی ..

آبدار تر بده..

چین اینا؟!!

به عقب برگشتم ..

تو آشپزخونه بود و به میز ناهار خوری تکیه داده بود ..

فوری گفتم

+ لا الله الی الله ..

ببینم ..

تو کار و زندگی نداری؟!!

چی میخوای دیگه؟! ، ناهارت و خوردی ، چایی نباتت هم خوردی ..

تشریف ببر!!

و روم و برگردوندم که نیهاد فوری گفت

– خونه عممه..

تا هروقت بخوام میمونم ..

دوباره اداش و در آوردم که با خنده گفت

– نزنی ظرفا رو نشکونی حالا ..

+ من اندازه ی موهای سر تو ، ظرف شستم ، تو اومدی یادم بدی؟!!

نیهاد کمی نزدیک شد و کنار سینک قرار گرفت ..

دوباره چشمش به کـ...ودی گردنم افتاد ..

زبونش و به لبش کشید و گفت

– نگو که..

نگاهی بهش انداختم که گفت

– اینم کار اونه؟!!

خودم و به اون راه زدم

+ چی؟!!

دستش و به سمت گردنم آورد که فوری جا خالی دادم و گفتم

+ دست خر کوتاه ..

دستش و توی جیبش جا کرد

– اون موقعی که ، این کار و داشت میکرد ، چرا نگفتی دست خر کوتاه؟!!

حالا ما شدیم خر؟!!

خیلی فوری به چشماش زل زدم و گفتم

+ یه بار بهت گفتم ..

مسائل من به تو ربطی نداره ..

دخالت نکن!!

میخواست چیزی بگه ..

ولی انگار نمیتونست!!

فقط سری تکون داد و گفت

– خیله خب ..

و خواست بره که گفتم

+ هووی..کجا؟!!

ظرفا رو به سمتش گرفتم و گفتم

+ حدأقل از قابلیت نردبون بودنت ، یه جا استفاده کن پسردایی ..

این ظرفا رو بزار بالا ..

من قدم نمیرسه ..

پوزخندی زد و ظرفا رو ازم گرفت ..