پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت19
21 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بپر ادامه
بعد از صرف ناهار ، عین کوزت به جون ظَرفا افتادم و ظَرفا رو شستم ..
مامانم رفت اتاق تا نماز بخونه ..
همینجوری که داشتم با ظَرفا کشتی میگرفتم و زیر لب ، چهار تا درشت نثارِ نیهاد میکردم ..
یکهو صداش و شنیدم
– حدأقل میخوای فحش بدی ..
آبدار تر بده..
چین اینا؟!!
به عقب برگشتم ..
تو آشپزخونه بود و به میز ناهار خوری تکیه داده بود ..
فوری گفتم
+ لا الله الی الله ..
ببینم ..
تو کار و زندگی نداری؟!!
چی میخوای دیگه؟! ، ناهارت و خوردی ، چایی نباتت هم خوردی ..
تشریف ببر!!
و روم و برگردوندم که نیهاد فوری گفت
– خونه عممه..
تا هروقت بخوام میمونم ..
دوباره اداش و در آوردم که با خنده گفت
– نزنی ظرفا رو نشکونی حالا ..
+ من اندازه ی موهای سر تو ، ظرف شستم ، تو اومدی یادم بدی؟!!
نیهاد کمی نزدیک شد و کنار سینک قرار گرفت ..
دوباره چشمش به کـ...ودی گردنم افتاد ..
زبونش و به لبش کشید و گفت
– نگو که..
نگاهی بهش انداختم که گفت
– اینم کار اونه؟!!
خودم و به اون راه زدم
+ چی؟!!
دستش و به سمت گردنم آورد که فوری جا خالی دادم و گفتم
+ دست خر کوتاه ..
دستش و توی جیبش جا کرد
– اون موقعی که ، این کار و داشت میکرد ، چرا نگفتی دست خر کوتاه؟!!
حالا ما شدیم خر؟!!
خیلی فوری به چشماش زل زدم و گفتم
+ یه بار بهت گفتم ..
مسائل من به تو ربطی نداره ..
دخالت نکن!!
میخواست چیزی بگه ..
ولی انگار نمیتونست!!
فقط سری تکون داد و گفت
– خیله خب ..
و خواست بره که گفتم
+ هووی..کجا؟!!
ظرفا رو به سمتش گرفتم و گفتم
+ حدأقل از قابلیت نردبون بودنت ، یه جا استفاده کن پسردایی ..
این ظرفا رو بزار بالا ..
من قدم نمیرسه ..
پوزخندی زد و ظرفا رو ازم گرفت ..