سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : پیتزای خانگی خوش مزه است 🍕

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت هفدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

مِی تا به خودش آمد ، فهمید در فروشگاه برادران جورج ، فروشکاهی که همیشه از آن خرید می کرد است . جین گوجه ها را با وسواس ، بازرسی می کرد و درون سبد خرید می گذاشت و مایک با بی صبری کنار مِی ایستاده بود .

مِی تصمیم گرفته بود در خانه ، خودش همراه با جین و مایک پیتزا درست کند ( البته اگر اصرار مکرر جین و این فکر که خانم پِندِل به دلیل اینکه مِی خواسته جین را نادیده گرفته است او را خفه می کرد نبود ، هیچ وقت در خانه پیتزا درست نمی کرد !) .

فروشگاه نسبتا بزرگ بود و محصولا با نظم چیده شده بودند ، البته از نظر جین چیدمان محصولات فروشگاه به هیچ عنوان نظم نداشت ؛ این موضوع را مِی‌ زمانی فهمید ، که جین بسته های بیسکوییت کرم دار را صاف می کرد . 

موضوعی که درکش برای مِی سخت بود همین وسواس عجیب جین به همه چیز بود . چیز دیگری نیز از جین وجود داشت ، که مِی را آزار و می داد . اینکه جین به چشمان مِی خیره نمی شد . این موضوع کمی مِی را عصبی و استرسی می کرد ، باعث می شد و بخواهد نفسش را صدا دار بیرون دهد و سر جین فریاد بکشد .مِی سرش را با شدت تکان داد تا دیگر به این موضوع فکر نکند .

 با بی حوصلگی به قفسه های زرد رنگ خیره شد ، که در آن فقط قلات بود . کمی تعجب کرد . قفسه کناری اش قرمز بود و بر روی بیشتر اجناس ، تخفیف گذاشته بودند . قفسه های آبی نیز مخصوص تنقلات بودند . این که تازه متوجه این نکات شده بود ، باعث تعجبش شد . او همیشه به این فروشگاه می آمد ؛ ولی همین حالا متوجه رنگ بندی قفسه ها شده بود .

_ تموم شد . همه چیز رو برداشتیم ! گوجه ، قارچ ، فلفل دلمه ایی ، ادویه آویشن ، سس کچاپ ، پنیر پیتزا ، نون مخصوص پیتزا و ...

مِی حرف جین را قطع کرد و خیلی سریع گفت :

_ باشه ، باشه ، فهمیدیم ! همه چیزو برداشتیم .

سپس همراه با آن دو و خرید ها ، به سمت پیشخوان رفت و پول خرید هایش را پرداخت کرد و سوار ماشین شد . نوار موسیقی محبوبش را درون پخش کننده موسیقی ماشین گذاشت ، که جین با وحشت گفت:

_ نباید آهنگ بزاری ! ممکنه سرگرم آهنگ بشی و تصادف کنی . پارسال یه زن موقع رانندگی آهنگ گوش می داد و حواسش پرت شد ، ماشینش ...

مِی موزیک را قطع کرد و با صدایی آرام و ملایم گفت :

_ فهمیدم .

زنی که سال پیش هنگام رانندگی آهنگ گوش می داد... یک زن مسلمان ... چانه اش کمی لرزید . سعی کرد جلوی گریه کردنش را بگیرد ، چون هیچ دوست نداشت مایک و جین گریه کردنش را ببینند . با صدایی که میلرزید ؛ اما سعی داشت خوشحال باشد پرسید :

_ امیدوارم بلد باشی پیتزا درست کنی جین ، چون من نمی تونم خوب درست کنم !

سپس لبخندی آرام زد . 

         ‌ ‌ ‌ ‌                      ***

مِی درحالی که سس کچاپ را بر روی نان پیتزا ، با یک قاشق پخش می کرد گفت :

_ لازمه اینقدر وسواس به خرج بدی ؟

آنها به خانه رسیده بودند و درحال درست کردن پیتزا بودند . جین با جدیت و وسواس خاصی گوجه ها را حلقه حلقه قاچ می کرد و مایک ، یک گوشه نشسته بود و قارچ ها را تکه تکه می کرد .

جین جواب داد :

_ بله !

سپس به کارش ادامه داد . مِی وقتی کارش تمام شد ، شروع کرد به قاچ کردن فلفل دلمه ایی . درست کردن غذا ، حوصله سر بر و مضحک بود . به نظر مِی ، تنها بخش خوب غذا درست کردن آخرش بود آن را می خورد !

_ مِی ؟ چیکار میکنی ؟

این را مایک پرسیده بود و مِی را به دنیای واقعی برگرداند . مِی متوجه شد به جای اینکه فلفل دلمه ایی ها را خورد کند ، درحال کوبیدن چاقویش بر روی بشقاب است .

لبخند احمقانه ایی زد و گفت :

_ هیچی ، حواسم یکم پرت شد . 

سپس کارش را ادامه داد و زیر لب به خودش دشنام داد ، که چرا اینقدر کار های احمقانه انجام می دهد . 

بعد از حدودا یک ساعت ، به لطف وسواس های جین که می خواست به اندازه مواد را بچیند و خورد کند ، پیتزا را درون فر گذاشتند و بعد از پختن پیتزا ، آن را در بشقاب بزرگی گذاشتند . 

وقتی مِی می خواست پیتزا را نصف کند نیز ، با جین دردسر داشت . جین تمام سعیش را می کرد تا پیتزا متقارن باشد و حساسیت بسیار زیادی از خودش نشان می داد ، همین امر نیز باعث شد مِی کفری شود و خیلی نامتقارن ، پیتزا را برش بزند . مِی با این کار باعث اعتراض مایک شود و مجبود شد پیتزا را به چندین بخش دیگر تقسیم کند ، تا هر سه پیتزای برابر داشته باشند و این بار ، جین دخالت نکرد .

وقتی مِی اولین گاز را از پیتزا زد ، گرمای دلنشین و طعم آویشن را حس کرد . وقتی آرام آرام پیتزا را جوید ، طعم آبدار گوجه ، فلفل دلمه ایی و سوسیس گوشت گاو شروع کردند به رقصیدن . مزه پنیر پیتزا داغ و آب شده ، مانند موسیقی تکمیل کننده این مهمانی خوش مزه در دهان مِی بود !

 هیچ وقت فگر نمی کرد پیتزای خانگی ، اینقدر خوش مزه تر از پیتزایی رستوران است ! ( البته هنوز هم از درست کردن غذا خوشش نمی آمد و معتقد بود ، تنها بخش آخر آشپزی ، یعنی خوردن غذا بهترین بخشش بود ! )