سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : نام آن مرد لوسی بود !

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت هجدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن شب ، دوازدهم آورلین سال هزار و نهصد و هشتاد و شش بود . مِی نوار موسیقی محبوبش را درون پخش کننده موسیقی ماشین جدیدش گذاشت . درواقع ، این ماشین اولین ماشینش بود . با اینکه دست دوم بود ؛ ولی مِی از آن خوشش می آمد . 

همراه با ریتم آهنگ ، با انگشت اشاره اش بر روی فرمان ماشین می زد و سرش را تکان می داد . آنقدر خوشحال بود ، که لباس محبوب آبی رنگش را پوشیده بود و مدام بوق می زد .

به مقصدش که رسید ، ماشین را جلوی زنی سفید پوش که روسری اش بر خلاف لباس هایش سرخ بود متوقف شد و با لحنی بازیگوش پرسید :

_ برسونمتون خونه بانوی جوان ؟

زن خندید و گفت :

_ کاش یکم از زنانگی بویی برده بودی !

سپس در ماشین را باز کرد و وارد شد . مِی شروع کرد به حرکت و با اشتیاق گفت :

_ خب ، اول کجا بریم سارا ؟

سارا سرش را به پنجره ماشین تکه داد و لبخند ملایمی زد . با کمی تاخیر گفت :

_ دریا ! 

مِی نخودی خندید و سرخوشانه گفت :

_ اطاعت میشه کاپیتان ! 

سپس به سمت دریا رفت . خیابان های لس آنجلس آن شب بسیار زیبا شده بودند ، شاید هم لس آنجلس همیشه همینقدر زیبا بود و مِی متوجه آن نبود .

سارا پرسید :

_ چرا موهات رو نارنجی میکنی ؟ 

مِی زیر چشمی نگاهی به سارا انداخت ، که برو هایش را بالا داده بود و لبخند می زد ، سپس جواب داد :

_ رنگ نارنجی به موهام بیشتر میاد تا سیاه !

سارا خندید و با مهربانی لب مِی را کشید و گفت :

_ فرقی با بچگیات نکردی ! خواهر کوچولوی کی هستی تو ؟ 

مِی آخی گفت و دست سارا را پس زد و با جدیتی تمام گفت :

_ من دیگه بچه نیستم !

سپس اخم کرد و به رو به رویش خیره شد . سارا می خندید و این موضوع ، مِی را آزار می داد . آخر کجای کار های مِی برای سارا خنده دار و یا کودکانه بود ، که او اینچنین می خندید ؟

وقتی به دریا رسیدند ، ماشین را در یک جای پارک متوقف کرد و همراه با سارا ، به سمت ساحل رفت . آب بالا آمده بود . این وقت شب کمتر کسی بود که در ساحل بتوان پیدا کرد . 

سارا به سمت دریا رفت و به آن خیره شد . مِی نیز کنار سارا ایستاد ، با این تفاوت که او کفش هایش را در آورده بود تا آب به پایش بخورد . کمی جلو تر رفت ، تا امواج ملایم آب را حس کرد . آب دریا ، خیلی آرام پایش را قلقلک می داد و عقب می رفت ، سپس دوباره جلو می آمد و پایش را قلقلک می داد . 

کمی تعجب کرد . سارا همیشه می دانست مِی چه جایی را دوست دارد . می دانست واقعا دوست دارد کجا برود ؛ ولی مِی چیز زیادی از سارا نمی دانست . سرش را برگرداند و به سارا نگاه کرد ولی سارا آنجا نبود. 

سارا را دید که دور از مِی ، با مردی جوان و خوش چهره درحال حرف زدن است . مردی که هر روز در شرکت ویراستاری اِستیونز می دید . مردی که ازدواج های ناموفق زیادی داشت و برای سرگرمی به شرکت ویراستاری می آمد . 

آن شب ، مِی برای اولین بار فهمید تبدیل به کوچکترین و کم اهمیت ترین بخش از زندگی سارا شده است . 

سرش را برگرداند و به دریا خیره شد . سارا نیز حالا کسی را داشت ، مانند دیگر برادران . شاید باید در شرکت ویراستاری با مرد صمیمانه تر رفتار می کرد ، هرچه نباشد ، او قرار بود اولین داماد خانواده شود .

 نامش چه بود ؟ شاید لو و یا لوک ؛ ولی در اسم مرد حرف "س" نیز وجود داشت . شاید نامش لوسی بود ؛ بله حالا که خوب فکر می کرد ، نام آن مرد لوسی بود ! نام مضحکی که مادرش برای او انتخاب کرده بود .