سلام ؛ من دیوانه ام ! P18
23 فروردین · · خواندن 3 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : نام آن مرد لوسی بود !
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت هجدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
آن شب ، دوازدهم آورلین سال هزار و نهصد و هشتاد و شش بود . مِی نوار موسیقی محبوبش را درون پخش کننده موسیقی ماشین جدیدش گذاشت . درواقع ، این ماشین اولین ماشینش بود . با اینکه دست دوم بود ؛ ولی مِی از آن خوشش می آمد .
همراه با ریتم آهنگ ، با انگشت اشاره اش بر روی فرمان ماشین می زد و سرش را تکان می داد . آنقدر خوشحال بود ، که لباس محبوب آبی رنگش را پوشیده بود و مدام بوق می زد .
به مقصدش که رسید ، ماشین را جلوی زنی سفید پوش که روسری اش بر خلاف لباس هایش سرخ بود متوقف شد و با لحنی بازیگوش پرسید :
_ برسونمتون خونه بانوی جوان ؟
زن خندید و گفت :
_ کاش یکم از زنانگی بویی برده بودی !
سپس در ماشین را باز کرد و وارد شد . مِی شروع کرد به حرکت و با اشتیاق گفت :
_ خب ، اول کجا بریم سارا ؟
سارا سرش را به پنجره ماشین تکه داد و لبخند ملایمی زد . با کمی تاخیر گفت :
_ دریا !
مِی نخودی خندید و سرخوشانه گفت :
_ اطاعت میشه کاپیتان !
سپس به سمت دریا رفت . خیابان های لس آنجلس آن شب بسیار زیبا شده بودند ، شاید هم لس آنجلس همیشه همینقدر زیبا بود و مِی متوجه آن نبود .
سارا پرسید :
_ چرا موهات رو نارنجی میکنی ؟
مِی زیر چشمی نگاهی به سارا انداخت ، که برو هایش را بالا داده بود و لبخند می زد ، سپس جواب داد :
_ رنگ نارنجی به موهام بیشتر میاد تا سیاه !
سارا خندید و با مهربانی لب مِی را کشید و گفت :
_ فرقی با بچگیات نکردی ! خواهر کوچولوی کی هستی تو ؟
مِی آخی گفت و دست سارا را پس زد و با جدیتی تمام گفت :
_ من دیگه بچه نیستم !
سپس اخم کرد و به رو به رویش خیره شد . سارا می خندید و این موضوع ، مِی را آزار می داد . آخر کجای کار های مِی برای سارا خنده دار و یا کودکانه بود ، که او اینچنین می خندید ؟
وقتی به دریا رسیدند ، ماشین را در یک جای پارک متوقف کرد و همراه با سارا ، به سمت ساحل رفت . آب بالا آمده بود . این وقت شب کمتر کسی بود که در ساحل بتوان پیدا کرد .
سارا به سمت دریا رفت و به آن خیره شد . مِی نیز کنار سارا ایستاد ، با این تفاوت که او کفش هایش را در آورده بود تا آب به پایش بخورد . کمی جلو تر رفت ، تا امواج ملایم آب را حس کرد . آب دریا ، خیلی آرام پایش را قلقلک می داد و عقب می رفت ، سپس دوباره جلو می آمد و پایش را قلقلک می داد .
کمی تعجب کرد . سارا همیشه می دانست مِی چه جایی را دوست دارد . می دانست واقعا دوست دارد کجا برود ؛ ولی مِی چیز زیادی از سارا نمی دانست . سرش را برگرداند و به سارا نگاه کرد ولی سارا آنجا نبود.
سارا را دید که دور از مِی ، با مردی جوان و خوش چهره درحال حرف زدن است . مردی که هر روز در شرکت ویراستاری اِستیونز می دید . مردی که ازدواج های ناموفق زیادی داشت و برای سرگرمی به شرکت ویراستاری می آمد .
آن شب ، مِی برای اولین بار فهمید تبدیل به کوچکترین و کم اهمیت ترین بخش از زندگی سارا شده است .
سرش را برگرداند و به دریا خیره شد . سارا نیز حالا کسی را داشت ، مانند دیگر برادران . شاید باید در شرکت ویراستاری با مرد صمیمانه تر رفتار می کرد ، هرچه نباشد ، او قرار بود اولین داماد خانواده شود .
نامش چه بود ؟ شاید لو و یا لوک ؛ ولی در اسم مرد حرف "س" نیز وجود داشت . شاید نامش لوسی بود ؛ بله حالا که خوب فکر می کرد ، نام آن مرد لوسی بود ! نام مضحکی که مادرش برای او انتخاب کرده بود .