سلام ؛ من دیوانه ام P21
26 فروردین · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : مطمئنی سر راهی نیستی ؟ 🤦♀️
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت بیست و یکم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
آن روز ، یکشنبه بعد از ظهر هفدهم ماه مارس بود . مِی بر روی زمین دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد .
احساس می کرد انگیزه ایی ندارد و از یک جسم بی جان و بی خاصیت نیز ، بدردنخور تر است . درون قفسه سینه اش ، درست در سمت چپ قلبش حس می کرد چیزی وجود دارد . چیزی که به قلبش ضربه می زد و به او بی حوصلگی می بخشید .
جین بر روی تخت خوابیده بود و منظم نفس می کشید و مایک ، گوشه ایی کز کرده بود و چیزی نمی گفت .
باید با او صحبت می کرد ؟ حوصله شنیدن جواب های احمقانه مایک را نداشت ، پس این کار را نمی کرد ؛ ولی اگر مایک ابتدا سر صحبت را با او باز می کرد ، حتی یک صحبت چرت و پرت ، قطعا با او حرف می زد . مِی پوفی کشید و به مایک خیره شد . او همچنان سرگرم کار خودش بود و توجهی به مِی ، یا چیز دیگری نداشت .
نکند باید خودش بحث را شروع می کرد ؟ همیشه از اینکه خودش برای حرف زدن با غریبه ها ، یا کسانی که از آنها خوشش نمی آید و نمی شناسد ، وحشت فراوانی داشت و سر همین موضوع بود که هیچ وقت دوستی در مدرسه نداشت .
چشمانش را تنگ کرد و آهی کشید ، سپس ب بی میلی از مایک پرسید :
_ چیکار میکنی ؟
مایک سرش را بالا آورد و با شک به مِی خیره شد ، انگار مطمئین نبود مِی با او حرف می زند ، یا شخص دیگری ؛ بعد شانه هایش را بالا انداخت و با بی تفاوتی جواب داد :
_ هیچی .
سپس به پیشانی مِی خیره شد و چیزی نگفت . مِی مضطرب شد و سعی کرد چیزی بگوید ؛ ولی کلمه ایی نمی یافت ، انگار همه کلمات در یک لحظه از ذهنش پرواز کرده و به جایی دیگر کوچ کرده اند .
مایک چشمانش را تنگ کرد و با شگفتی تمام گفت :
_ خیلی شبیه مادر و پدرتی !
مِی پشت چشمی نازک کرد . به نظرش او هیچ شباهتی به پدر و مادرش نداشت ، نه در ظاهر و نه در اخلاق و تفکرات ! با ترش رویی گفت :
_ من اصلا شبیه پدر و مادرم نیستم ! اگه تونستی یکی از شباهتام رو به اونا بگو .
سپس به مایک خیره شد که اخم کرده بود . او گفت:
_ چشمات شبیه پدرته ، فرم موهات مثل پدرته ، فرم صورتت شبیه مادرت ، رنگ پوستت بین رنگ پوست مادر و پدرته و بینیت هم شبیه پدرته ؛ ولی از لحاظ قدی ، مثل مادرت قد کوتاهی ...
مایک مکث کرد و چیزی نگفت .
مِی ابتدا می خواست با حرف های مایک مخالفت کند ؛ ولی بعد از کمی فکر کردن ، برای اولین بار فهمید که چقدر شبیه به پدر مادرش است . همیشه فکر می کرد با آنها متفاوت است ؛ ولی حالا که حرف های مایک را می شنید ، متوجه شباهت هایش با آنها شد .
مایک سرش را پایین انداخت و آرام حرفش را ادامه داد:
_ ولی من هیچ شباهتی به پدر و مادرم ندارم !
سپس انگشت اشاره دست راستش را بر روی زمین کشید و ساکت ماند . مِی پوزخندی زد . مایک قطعا اشتباه فکر می کرد ؛ زیرا همینطور که او شبیه به پدر و مادرش بود ، مایک نیز با آنها شباهت داشت .
با اطمینان گفت :
_ حرف الکی نزن ، تو خیلی بهشون شباهت داری !
به مایک خیره شد ، که سرش را بالا آورده بود . برای اولین بار ، مایک جلوی مِی لبخند زده بود و چشمانش از شادی برق می زد . مایک خیلی آرام ، با لحنی لبریز از شادی پرسید :
_ واقعا شبیه اونهام ؟
مِی لبخند زد و با اطمینان ، آماده شد که شباهت های مایک و خانواده اش را بگوید ؛ ولی چیزی پیدا نکرد . کمی فکر کرد . شاید در فرم بینی شباهت به یکدیگر داشتند ! ولی نه ... آقا و خانم جکسون بینی های بزرگی داشتند ، اما بینی مایک شبیه بینی های عمل کرده بود . مِی جا خورد . مایک بینی اش را عمل کرده بود ؟
سرفه ایی کرد و سعی کرد شباهتی پیدا کند . شاید مدل موهایشان شبیه به یکدیگر بود ؛ ولی موهای خانم و آقای جکسون موهایی کاملا فر و آفریقایی داشتند و مایک موهایش تقریبا فر ولی بیشتر صاف بود .
سرش را سریع تکان داد . شاید در رنگ پوست شبیه به یکدیگر بودند ؛ ولی ... نگاهی طولانی به مایک انداخت . مایک رنگ پریده بود ؛ ولی خانم و آقای جکسون سیاه پوست بودند و رنگ پوستشان تقریبا قهوه ایی بود . یعنی مایک فرزند واقعی خانواده جکسون نبود ؟
مِی اخم کرد و رک و پوست کنده از مایک پرسید :
_ مطمئنی سر راهی نیستی ؟
سپس به مایک خیره شد . چهره شاد و سرزنده مایک ، رفته رفت سرد و خشک شد . همان چهره ایی که در بیشتر مواقع داشت . پرسید :
_ واسه چی اینو میپرسی ؟
مِی چشمانش را بست و جواب داد :
_ چون رنگ پوست تو سفیده ؛ ولی خانوادت سیاه پوستن !
مایک رفته رفته چهره اش عصبی و طلبکار شد . با صدایی که از عصبانیت می لرزید پرسید :
_ یعنی تازه فهمیدی من رنگ پوستم سفیده ؟ من سیاه پوستم ، درواقع بودم ؛ ولی هنوز هستم !
او جمله آخرش را با کمی شک و تردید گفت و بعد ادامه داد :
_ من بیماری پوستی دارم که باعث میشه رنگ پوستم سفید بشه !
سپس با نفرت به مِی خیره شد . مِی لبخند احمقانه ایی زد . احساس می کرد حسابی گند زده ! پشت گردنش را خاراند و چیزی نگفت . مایک اخمی غلیظ کرد و گفت :
_ واقعا تا حالا متوجه این موضوع نشده بودی ؟
سپس مانند بچه هایی که میخواهند قهر کنند ، پشتش را به مِی کرد و توجهی به او نکرد .