بپر ادامه 💗 

 

با خشم گفتم

+ چه تنبیهی بابا؟!

گفتم که..تصادف کردم ، آسیب دیدم ..

آروم گفت

– تو دخترعمه ی منی مهوا!!

من تو رو نشناسم ، باید برم بمیرم!!

تو تصادف کردی؟!

تو از همه ی ما سالم تری ..

فقط خواب بودی ..

فوری گفتم

+ خواب؟!

من؟!!

خندید

– آخ..بمیرم برات ، نه که اصلا با خواب آشناییتی نداری ..

خواب چیه؟!!

کی گفته تو میخوابی اصلا؟!

به یکی بگو ، توعه کوالا رو نشناسه ..

دست به سینه گفتم

+ الان من از خواب نازنینم زدم ، اومدم باشگاه که بشینم به اینا نگاه کنم؟!

قرار نیست تمرین کنم؟!

– خیر ..

+ عه؟!

پس عاشق چشم و ابروتم مگه؟!

میرم خونمون ..

به تختم پناه میبرم و ادامه ی خوابم و میرم ..

خواستم برم که مچ دستم و گرفت و گفت

– یاغی ..

+ هوی..هوی ..درست حرف بزنا!!

– اینهمه تو لیچار بار من میکنی ، مگه من چیزی میگم؟!!

با پوزخند گفتم

+ ازم میترسی ..

زورت بهم نمیرسه!!

مچ دستم و کمی فشار داد که از درد میخواستم جیغ بزنم و گفتم

+ وای..

وای ، خدا لعنت کنه تو رو ..

ول کن دستم و!!

واکسن هاریت و باز نزدی عزیزم؟!

ول کن ..

دستم و ول کرد و گفت

– دیگه واسه من قلدری نکنیااا ..

حالام جای غر زدن و یکی به دو کردن با من ..

برو تو تیم سبز ، تمرینت و کن ..

ابرویی بالا دادم و مثل بچها گفتم

+ آخ جوون ..

و فوری به تیم ملحق شدم!!