پسرداییم نردبونه 🤍📚`پـارت23
26 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بپر ادامه 💗
با خشم گفتم
+ چه تنبیهی بابا؟!
گفتم که..تصادف کردم ، آسیب دیدم ..
آروم گفت
– تو دخترعمه ی منی مهوا!!
من تو رو نشناسم ، باید برم بمیرم!!
تو تصادف کردی؟!
تو از همه ی ما سالم تری ..
فقط خواب بودی ..
فوری گفتم
+ خواب؟!
من؟!!
خندید
– آخ..بمیرم برات ، نه که اصلا با خواب آشناییتی نداری ..
خواب چیه؟!!
کی گفته تو میخوابی اصلا؟!
به یکی بگو ، توعه کوالا رو نشناسه ..
دست به سینه گفتم
+ الان من از خواب نازنینم زدم ، اومدم باشگاه که بشینم به اینا نگاه کنم؟!
قرار نیست تمرین کنم؟!
– خیر ..
+ عه؟!
پس عاشق چشم و ابروتم مگه؟!
میرم خونمون ..
به تختم پناه میبرم و ادامه ی خوابم و میرم ..
خواستم برم که مچ دستم و گرفت و گفت
– یاغی ..
+ هوی..هوی ..درست حرف بزنا!!
– اینهمه تو لیچار بار من میکنی ، مگه من چیزی میگم؟!!
با پوزخند گفتم
+ ازم میترسی ..
زورت بهم نمیرسه!!
مچ دستم و کمی فشار داد که از درد میخواستم جیغ بزنم و گفتم
+ وای..
وای ، خدا لعنت کنه تو رو ..
ول کن دستم و!!
واکسن هاریت و باز نزدی عزیزم؟!
ول کن ..
دستم و ول کرد و گفت
– دیگه واسه من قلدری نکنیااا ..
حالام جای غر زدن و یکی به دو کردن با من ..
برو تو تیم سبز ، تمرینت و کن ..
ابرویی بالا دادم و مثل بچها گفتم
+ آخ جوون ..
و فوری به تیم ملحق شدم!!