بپر ادامه 

 

 

با هر سرویسی که من میزدم ..

یا ضربه أی که به توپ میزدم و روی زمین حریف میـنشست ..

نگاهم غرور آفرین به سمت نیهاد میچرخید ..

تو نگاهم میخواستم بهش پز بدم!!

بهش بگم میبینی؟!

میبینی چقدر حرفه أیم؟!

میبینی چقدر بلدم؟!

ولی هربار که نگاش میکردم ..

میدیدم اون با یه لبخند و ذوق خاصی داره نگام میکنه ..

معنی نگاهشم نمیفهمیدم ..

به چی اونجوری داره لبخند میزنه؟!

اصلا چیه من لبخند داره؟!

من که هر دقیقه میرینم بهش ..

چرا با لبخند نگام میکنه؟!

دیگه خیلی خسته شده بودیم که نیهاد گفت

– بسه ..

خیلی خوب بودید ..

روی زمین دراز به دراز ولو شدم ..

عرق از سر و صورتم میچکید ..

هانا بالای سرم رسید و گفت

– پاشو بریم رختکن ..

اینجوری اونجا ولو نشو ..

نگاهش کردم

+ اشکالش چیه؟!

– مسئول سالن ، میاد گیر میده ..

نا سلامتی مربیمون آقاست!!

+ واسه شما آقاست عزیزم ..

برای من پسرداییمه ..

باد معدمم جلوش خالی کردم ، دراز کشیدن چیه دیگه؟!

هانا اخمی به ابروش آورد که صدای نیهاد و شنیدم

– تو برو رختکن ..

خودم بلندش میکنم ..

هانا هم فوری باشه أی گفت و رفت ..

ایش!!

دختره رو ببین توروخدا ..

ناموسا انقدر هول چیز نباشید!!

بابا همه پسرا دارن ..

برا نیهاد از طلا نیست که خودکشی میکنید واسش ..

نیهاد بالا سرم رسید و دستش و به سمتم گرفت و گفت

– بلند شو ..

دستش و پس زدم

+ خسته شدم ..

دستش و دوباره به سمتم گرفت

– د پاشو بینم ..

خونه خالته؟!!

با یه بازی ، اینجوری داره جونت در میاد ..

بعد توقع دعوت به تیم ملی هم داری؟!

با اخم گفتم

+ تو مگه دعوتم میکنی که حرصش و میزنی؟!!