پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت25
27 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بپر ادامه
– ولی من مربیتم ، یه سری چیزا رو نباید بگم؟!
+ نه..
فقط ساکت شو ، بزار استراحتم و بکنم ..
یکهو از کمرم گرفت و بلندم کرد ..
روی زمین نشستم و گفتم
+ چیکار میکنی؟!
– تختت که نیست ..
سالنه..
باشگاهه..
بدو برو لباست و عوض کن ..
خودم میرسونمت خونه ..
+ اوه..
اوه..
مهربون شدی!!
بهت نمیاد ..
– من مهربون هستم ..
ابرو بالا داد
– شما لیاقت دیدنش و نداری ..
پشت پلکی نازک کردم و گفتم
+ بدبخت اونی که تو واسش مهربونی ..
بعد زیر لبی گفتم
+ مرتیکه مودیه دو رو ..
نه شبت مشخصه ، نه روزت ..
به پهلوم زد
– چی زیر لب ور ور میکنی؟!
پاشو برو رختکن ..
میخوام برم جایی ، دیرم شده!!
قبلش میرسونمت ..
از جام پاشدم و گفتم
+ از رسوندن شما بیزارم ..
خودم دو پای سالم دارم والا!!
میرم ..
و به سمت رختکن رفتم که داد زد
– نچایی ..
همینطور که پشتم بهش بود ، قر ریزی دادم و اداش و در آوردم ..
و بعد به سمت رختکن رفتم
میخوای من و برسونی؟!
نمیخوام بابا ..
دوستی خاله خرسست؟!
من و برسونی که مثلا خودت و مهربون نشون بدی
بعد بری زیرآبم و بزنی؟!
من گول تو رو نمیخورم!!
باهوش تر از این حرفام..