بیا ادامه 

 

نمیخواستم من و برسونه خونه!!

اصلا خوشم نمیومد ازش که بخوام بشینم تو ماشینش ..

بره به قرار مداراش برسه ..

داشتم پیاده رو ، رو میرفتم که صدام زد

– خری؟!!!

به سمتش برگشتم ..

عصبی نگام کرد و گفت

– دو ساعته دارم پشتت بوق میزنم ..

عاشق چش و ابروتم مگه؟!!

نمیخوام بهت شماره بدم که ناز میکنی ..

بیا سوار شو برسونمت ..

شونه بالا انداختم

+ یه بار گفتم نمیخوام..

نمیخواد!!

برو رد کارت بابا ..

بعد زیر لبی ادامه دادم

+ حالا نردبونم واسه ما آدم شده

دوباره صدام زد

– بار آخریه که صدات میزنم مهوا ..

+ تا صبح وایستا ، بوق بزن..

جونت در آد!!

سوار نمیشم ..

با عصبانیت گفت

– نکنه باز با اون یالقوز دیت داری؟!!

به سمتش برگشتم ..

حق نداشت به کیان توهینی کنه!!

با اخم گفتم

+ یالقوز تویی ..

فقط مکثی کرد ..

از چشماش خشم میبارید که گفتم

+ دفعه آخری باشه که اینجوری میگیا ..

پوزخندی زد

– پس خیلی جدیه ..

+ آره جدیه ..

به تو هم ربطی نداره!!

الانم بشین برو خونتون ..

برو به قرارات برس ..

با من چیکار داری؟!!

و راهم و ادامه دادم که گفتم

– به درک ..

بزار هر نره خری هر بلایی خواست سرت بیاره ..

و سوار ماشینش شد ..

و یکهو گااز زیادی داد و ماشین به سرعت دور شد ..

وحشی!!

لاأقل جون خودت واست مهم باشه

میوفتی میمیریااا ...