پسرداییم نردبونه 🤍📚`پـارت26
27 فروردین · · خواندن 1 دقیقه
بیا ادامه
نمیخواستم من و برسونه خونه!!
اصلا خوشم نمیومد ازش که بخوام بشینم تو ماشینش ..
بره به قرار مداراش برسه ..
داشتم پیاده رو ، رو میرفتم که صدام زد
– خری؟!!!
به سمتش برگشتم ..
عصبی نگام کرد و گفت
– دو ساعته دارم پشتت بوق میزنم ..
عاشق چش و ابروتم مگه؟!!
نمیخوام بهت شماره بدم که ناز میکنی ..
بیا سوار شو برسونمت ..
شونه بالا انداختم
+ یه بار گفتم نمیخوام..
نمیخواد!!
برو رد کارت بابا ..
بعد زیر لبی ادامه دادم
+ حالا نردبونم واسه ما آدم شده
دوباره صدام زد
– بار آخریه که صدات میزنم مهوا ..
+ تا صبح وایستا ، بوق بزن..
جونت در آد!!
سوار نمیشم ..
با عصبانیت گفت
– نکنه باز با اون یالقوز دیت داری؟!!
به سمتش برگشتم ..
حق نداشت به کیان توهینی کنه!!
با اخم گفتم
+ یالقوز تویی ..
فقط مکثی کرد ..
از چشماش خشم میبارید که گفتم
+ دفعه آخری باشه که اینجوری میگیا ..
پوزخندی زد
– پس خیلی جدیه ..
+ آره جدیه ..
به تو هم ربطی نداره!!
الانم بشین برو خونتون ..
برو به قرارات برس ..
با من چیکار داری؟!!
و راهم و ادامه دادم که گفتم
– به درک ..
بزار هر نره خری هر بلایی خواست سرت بیاره ..
و سوار ماشینش شد ..
و یکهو گااز زیادی داد و ماشین به سرعت دور شد ..
وحشی!!
لاأقل جون خودت واست مهم باشه
میوفتی میمیریااا ...