واییییییییییی بالاخره حوصلم گرفت اومدمممم

السی : بعد از سوارکاری به خانه بازمی‌گردم راهم از برادرم جدا می‌شود درحال رسیده به قصر بودم ناگهان دستمالی بر روی دهانم و بینیم قرار گرت تقلا کردم خود را نجات دهم بوی عجیبی به مشامم میخورد و ....

راوی : السی نه مانند جکس توست ماسک سفید قرمز دزدیده شد بعد از ۶ دقیقه هر دو والدین متوجه نبود فرزندانشان کاخ شدند و جست و جو گر هارا به دنبال آنان فرستادند در این حال جکس و السی در اتاقی به صندلی پشت به یکدیگر بسته شدند پس از مدتی السی بهوش می آید و می‌پرسد: من کجام ؟

جکس که زود تر از او بهوش آمده بود گفت: نمیدونم  تو کی هستی؟ من شاهزاده جکس  هستم 

السی درجواب گفت: السی شاهدخت سرزمین میانه 

صدای دست زدن های بلند و با فاصله او صحبت شاهزادگان را قطع می‌کند 

_میبینم که هردو بیدار شدین خب خب بزارین بازیرو بهتون توضیح بدم شما دو تا لوس و ننر وای خدای من آخه شما دوتا چطوری نه ولش کن دلیل نمیشه خب بزارین حرفم رو روراست بگن شما برای من باید سنگ آرتمیس رو پیدا کنین 

السی بی درنگ می‌پرسد: چرا باید همچین کاری رو انجام بدیم؟

_ وگرنه دیگه خانوادهاتون رو زنده نمیبینین من در هر دو کاخ نفوذی دارم و منتظرن تا من بگم غذای خانواده سلطنتی رو به سم آغشته کنن خب خودتون انتخاب کنین تا طلوع آفتاب فرصت دارین. 

ببخشید کار دارم ولی قول میدم پارت بعد طولانی تر باشه اونم خیلی بیشتر راستی پیشنهادی دارین برای نوشته هام توی گفتمانم میگین؟؟؟؟