سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : لوسی و دیوید نقشه میکشند📝📑

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت بیست و سوم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

 

مردی خوش چهره که کت و شلواری فاخر پوشیده بود ، درحالی که غر غر می کرد در اتاق راه می رفت و هر دقیقه یک بار به دیوار مشتی محکم میزد . البته او تنها نبود ! مردی نسبتا تپل با شکمی بزرگ ، که موهای به هم ریخته ایی داشت هم در آن اتاق بود .مرد تپل بر روی تخت خواب نشسته بود و بیسکوییت کرم دار می خورد . 

مرد خوش بر و رو درحالی که به کمد لباسی اتاق خیره شده بود و دست از راه رفتن کشیده بود ، با عصبانیت فریاد زد :

_ اون با خودش چی فکر کرده بود ؟ نکنه فکر می کرد اگه دوتا احمق ، با هم ازدواج کنن زندگی شادی پیش رو دارن ، یا دیگه تنها نیستن ؟

او کلمه احمق را با لحنی خاص و بلند تر از دیگر کلماتش گفت ، سپس دوباره شروع کرد به راه رفتن در اتاق . 

مرد تپل سرش را خواراند و با بی تفاوتی گفت :

_ تو نامزدش بودی لوسی ، نه من !

مرد کت و شلواری که ظاهرا نامش لوسی ، چشم غره ایی به مرد تپل رفت و مشتی به دیوار زد و لحظه ایی سر جایش ثابت ماند ، سپس دوباره قدم زدن را ادامه داد . با بی قراری در اتاق قدم می زد و میخواست به هر طریقی ، خشمش را خالی کند .

لوسی دستش را در موهای سیاه و براقش فرو کرد ، سپس با آشفتگی سر جایش ایستاد و پرسید :

_ واقعا نمیدونم اصلا این دوتا احمق از هم خوششون میاد ، یا نه ؟ 

سپس چرخید و به مرد تپل خیره شد و پرسید :

_ تو چی فکر میکنی دیوید ؟ 

دیوید یک بیسکوییت کرم دار را سالم در دهانش فرو کرد و جواب داد :

_ من از کجا باید بدونم ؟

سپس شروع کرد به جویدن بیسکوییت کردم دار . لوسی پوفی کشید و دوباره در اتاق قدم زد ، سرش را چندین بار تکان داد و دندان هایش را بر روی هم فشار داد و با حرص گفت :

_ حتی نمیشه بهش مستقیما فهموند که چرا خواهرش همچین وصیت کرده ؛ چون اونطوری مثل سگ وحشی پاچمو میگیره که تو از کجا بلدی ؟

متوقف شد و با دستانش صورتش را پوشاند و چشمانش را محکم بست . واضح بود که سردرگم شده و نمی تواند هیچ تصمیمی بگیر ؛ ولی مگر کس دیگری می توانست با وجود یک دختر کله شق و اعصاب خورد ، تصمیم درستی بگیرد ؟

دیوید ناگهان خندید ، سپس سرش را تکان داد و گفت :

_ میتونم قیافشو تصور کنم وقتی میفهمه با خواهرش قصد ازدواج داشتی !

سپس چانه اش را خواراند . لوسی اخم کرد و دستانش را از جلوی صورتش برداشت ، سپس با درماندگی گفت : 

_ اون نباید بفهمه !

لوسی بر روی تخت نشست و به دیوار خیره شد . دیوید بیسکوییت دیگری درون دهانش جا داد و پرسید : 

_ از مِی بدت میاد ؟

لوسی سرش را پایین انداخت و با انگشتانش بازی کرد و هم زمان با این کارش جواب داد :

_ نه ، فقط بعضی از کار هاش رو مخ و احمقانه هست ! نمونه اش همین که باعث شد مایک باهاش قهر کنه.

سپس سرش را خواراند و با عجز ، زیر لب گفت :

_ سارای عزیز ، با وصیتت نصف مردم قاره رو درگیر کردی !

دیوید درحالی که بیسکوییت کرم دارش را می جوید ، پرسید :

_ من یه ایده دارم که عاشق هم بکنیمشون !

لوسی سرش را به سمت دیوید برگرداند . ابرو هایش را بالا داد ، سپس به چشمان دیوید خیره شد و با لحنی متعجب پرسید :

_ بگو .

دیوید با افتخار سرفه ایی کرد و راه حلش را گفت :

_ زندانیشون کنیم توی یه انبار تاریک تا مِی بترسه و مثل موش بره بغل مایک ، بعد هم بفهمن عاشق هم هستن ! 

لوسی ابتدا چیزی نگفت ؛ ولی بعد از مدتی خندید و با خنده گفت :

_ این روش احمقانه ترین چیزی بود که تاحالا شنیده بودم ! زندانی کردن توی یه انبار ، خیلی کلیشه ایی و احمقانه است !

سپس سرش را تکان داد و چیز دیگری نگفت ؛ ولی اگر روش های خودش جواب نمی داد ، شاید مجبور می شد به سمت انجام این کار برود .