سلام ؛ من دیوانه ام ! P23
31 فروردین · · خواندن 3 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : لوسی و دیوید نقشه میکشند📝📑
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت بیست و سوم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مردی خوش چهره که کت و شلواری فاخر پوشیده بود ، درحالی که غر غر می کرد در اتاق راه می رفت و هر دقیقه یک بار به دیوار مشتی محکم میزد . البته او تنها نبود ! مردی نسبتا تپل با شکمی بزرگ ، که موهای به هم ریخته ایی داشت هم در آن اتاق بود .مرد تپل بر روی تخت خواب نشسته بود و بیسکوییت کرم دار می خورد .
مرد خوش بر و رو درحالی که به کمد لباسی اتاق خیره شده بود و دست از راه رفتن کشیده بود ، با عصبانیت فریاد زد :
_ اون با خودش چی فکر کرده بود ؟ نکنه فکر می کرد اگه دوتا احمق ، با هم ازدواج کنن زندگی شادی پیش رو دارن ، یا دیگه تنها نیستن ؟
او کلمه احمق را با لحنی خاص و بلند تر از دیگر کلماتش گفت ، سپس دوباره شروع کرد به راه رفتن در اتاق .
مرد تپل سرش را خواراند و با بی تفاوتی گفت :
_ تو نامزدش بودی لوسی ، نه من !
مرد کت و شلواری که ظاهرا نامش لوسی ، چشم غره ایی به مرد تپل رفت و مشتی به دیوار زد و لحظه ایی سر جایش ثابت ماند ، سپس دوباره قدم زدن را ادامه داد . با بی قراری در اتاق قدم می زد و میخواست به هر طریقی ، خشمش را خالی کند .
لوسی دستش را در موهای سیاه و براقش فرو کرد ، سپس با آشفتگی سر جایش ایستاد و پرسید :
_ واقعا نمیدونم اصلا این دوتا احمق از هم خوششون میاد ، یا نه ؟
سپس چرخید و به مرد تپل خیره شد و پرسید :
_ تو چی فکر میکنی دیوید ؟
دیوید یک بیسکوییت کرم دار را سالم در دهانش فرو کرد و جواب داد :
_ من از کجا باید بدونم ؟
سپس شروع کرد به جویدن بیسکوییت کردم دار . لوسی پوفی کشید و دوباره در اتاق قدم زد ، سرش را چندین بار تکان داد و دندان هایش را بر روی هم فشار داد و با حرص گفت :
_ حتی نمیشه بهش مستقیما فهموند که چرا خواهرش همچین وصیت کرده ؛ چون اونطوری مثل سگ وحشی پاچمو میگیره که تو از کجا بلدی ؟
متوقف شد و با دستانش صورتش را پوشاند و چشمانش را محکم بست . واضح بود که سردرگم شده و نمی تواند هیچ تصمیمی بگیر ؛ ولی مگر کس دیگری می توانست با وجود یک دختر کله شق و اعصاب خورد ، تصمیم درستی بگیرد ؟
دیوید ناگهان خندید ، سپس سرش را تکان داد و گفت :
_ میتونم قیافشو تصور کنم وقتی میفهمه با خواهرش قصد ازدواج داشتی !
سپس چانه اش را خواراند . لوسی اخم کرد و دستانش را از جلوی صورتش برداشت ، سپس با درماندگی گفت :
_ اون نباید بفهمه !
لوسی بر روی تخت نشست و به دیوار خیره شد . دیوید بیسکوییت دیگری درون دهانش جا داد و پرسید :
_ از مِی بدت میاد ؟
لوسی سرش را پایین انداخت و با انگشتانش بازی کرد و هم زمان با این کارش جواب داد :
_ نه ، فقط بعضی از کار هاش رو مخ و احمقانه هست ! نمونه اش همین که باعث شد مایک باهاش قهر کنه.
سپس سرش را خواراند و با عجز ، زیر لب گفت :
_ سارای عزیز ، با وصیتت نصف مردم قاره رو درگیر کردی !
دیوید درحالی که بیسکوییت کرم دارش را می جوید ، پرسید :
_ من یه ایده دارم که عاشق هم بکنیمشون !
لوسی سرش را به سمت دیوید برگرداند . ابرو هایش را بالا داد ، سپس به چشمان دیوید خیره شد و با لحنی متعجب پرسید :
_ بگو .
دیوید با افتخار سرفه ایی کرد و راه حلش را گفت :
_ زندانیشون کنیم توی یه انبار تاریک تا مِی بترسه و مثل موش بره بغل مایک ، بعد هم بفهمن عاشق هم هستن !
لوسی ابتدا چیزی نگفت ؛ ولی بعد از مدتی خندید و با خنده گفت :
_ این روش احمقانه ترین چیزی بود که تاحالا شنیده بودم ! زندانی کردن توی یه انبار ، خیلی کلیشه ایی و احمقانه است !
سپس سرش را تکان داد و چیز دیگری نگفت ؛ ولی اگر روش های خودش جواب نمی داد ، شاید مجبور می شد به سمت انجام این کار برود .