سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : مِی قطعا حسادت کرده است !

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت بیست و چهارم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن روز سه شنبه ، نوزدهم ماه مارس بود و هوا ابری بود. مِی وقتی از خواب بیدار شد ، مایک را دید که گوشه ایی نشسته و زانوی غم بغل کرده بود . مایک اخم کرده بود و نفس هایش را عصبی بیرون می داد تا شاید به مِی بفهماند ، عصبی و یا ناراحت است .

ابتدا نمی دانست دلیل ناراحتی و یا خشم مایک چه بود؛ ولی بعد از بیدار شدن جین ، متوجه دلیل این خشم شد . یک هفته شده بود که جین پیش آنها زندگی می کرد و امروز ، روزی بود که جین به خانه اش باز می گشت و آنها را با غذا های ناجور و یا فست فود ، تنها می گذاشت . 

مِی کمی حساس ناخوشندی داشت ؛ زیرا به وجود جین در خانه ، عادت کرده بود ( اصلا هم به این دلیل نبود که با رفتن جین ، دوباره باید به سمت فست فود و غذا های افتضاح او را می خوردند ! ) . اما به هر دلیلی ، دلش برای جین کمی تنگ می شد .

جین چمدانش را باز کرده بود و با وسواس بسیار زیادی ، لباس ها و دیگر وسایلش را در آن قرار می داد و مانند مادری که میخواست به یک سفر چند روزه برود و به بچه هایش باید ها و نباید ها را در نبودش گوشزد می کرد ، می گفت :

_ شما نباید پیتزای مغازه ایی بخورید ، اگه خواستید نون تست درست کنید باید شعله گاز ملایم باشه ، برای درست کردن تخم مرغ آب پز هم باید شعله متوسط باشه و ... .

مِی و مایک نیز ، مانند دو کودک حرف گوش کن ، برای تایید سخنان جین سرشان را تکان می دادند و گاهی اوهومی می کردند . 

وقتی سخنرانی جین تمام شد ، مِی موهایش را پشت سرش محکم محکم بست و برای رفتن به سر کار آماده شد ؛ ولی مایک با ناراحتی سر جایش نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود ، حتی چیزی هم نمی گفت . دریغ از یک حرف چرت و پرت ! 

مِی آخر سر عصبی شد و با لحنی طلبکارانه از مایک پرسید :

_ باز چی شده ؟

مایک سرش را بالا آورد و مِی را سر جایش میخکوب کرد ... یک قطره اشک از چشمان مایک بیرون آمد ، سپس به آرامی بر روی گونه اش غلطید . چانه اش می لرزید و قیافه اش بسیار مظلوم شده بود اگر کسی نمی دانست او را نمی شناخت ، فکر می کرد همیشه همینطور مظلوم است !

مایک گریه می کرد ، آن هم جلوی مِی ! چرا گریه می کرد ؟ برای رفتن جین ناراحت بود ، یا رفتن آشپز خصوصی اش ؟ چرا برایش مهم بود ؟

مِی سرش را کج کرد و با صدایی که از سردرگمی می لرزید پرسید :

_ چیکار میکنی ؟

جین بلافاصله بعد از شنیدن سوال مِی ، به سرعت همیشگی اش جواب داد :

_ مایک داره گریه میکنه ! چندتا غده به چشم ما هست که بهشون میگن غده اشک و ...

_ میدونم گریه چیه ، منظورم این بود که چرا گریه میکنه !

این را مِی گفت و دست به سینه سر جایش ایستاد و به مایک خیره شد ، تا جوابی از او بگیرد . مایک اشکش را با آستین لباسش پاک کرد ، سپس با بدعنقی یک بچه جواب داد :

_ چرا جین باید بره ؟ 

این حرف مایک به قدری کودکانه بود که باعث شد تمامی تصور قبلی مِی از او نابود شود و نتواند قیافه جدی خودش را حفظ کند . حس می کرد کسی قلبش را در دستش گرفته و محکم ، آن را فشار می دهد .

مانند مادری که سعی داشت فرزندش را آرام کند ، با لحنی مهربان گفت :

_ اون همسایمونه مایک ، میتونی هر وقت خواستی بری ببینیش !

جین نیز سرش را خیلی سریع ، برای تایید حرف مِی تکان داد و لبخند زد . مایک به محض اینکه حرف مِی را شنید ، لبخند ملایمی زد و سرش را تکان داد ؛ ولی چیزی نگفت .

مِی سرفه کرد . هرچه این ماجرا بیشتر ادامه پیدا می کرد ، مِی حسش بدتر می شد . چرا اینگونه شده بود؟آیا حسودی می کرد ؟ سرش را به شدت تکان داد . این حس به هیچ عنوان حسادت نبود ، آخر به چه کسی و برای چه چیزی حسادت می کرد ؟ به اینکه مایک به خاطر رفتن جین ناراحت بود و قطعا اگر مِی می مرد حتی برایش قطره اشکی نمی ریخت و تازه ، شادی هم می کرد ؟ 

این فکر و خیالات او را به خنده می انداخت . پوفی کشید و نخودی خندید ، سپس با لحن همیشگی اش گفت :

_ زود باشین ! اول باید جین رو تحویل مامانش بدم ، بعد با تو برم شرکت مایک !

سپس یقه لباسش را صاف کرد .