سلام سلام!!

چطورین🎀

بپر ادامه 💖 

#انتقام 

#پارت_۱۱۹

 

اولین کاری که کردم، صورتم رو شستم. با حوله خشکش کردم و به طرف اتاقم رفتم. لباس هام رو عوض کردم. نگاهی خیره به لباس هام انداختم.

شلوار جین مشکیم رو در آوردم و پیرهن سفید. و مشغول پوشیدنشون شدم. صدای زنگ گوشیم بلند شد. نگاهی به صفحه اش انداختم و با دیدن اسم سام، برقراری تماس رو زدم.

_الو سامیار... کجایی؟

نگاهی گذرا به ساعت انداختم و گفتم:

_خونه ام. دارم لباس میپوشم. کجا همدیگه رو ببینیم؟

_میام خونه ات. از اونجا با هم بریم.

سری تکون دادم و دکمه ی آخر پیرهنم رو بستم و گفتم:

_باشه. منتظرتم پس.

باشه ای گفت و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گوشی رو قطع کرد. رفتم رو به روی آینه و دستی توی موهام کشیدم. نگاهی به چند تار سفید توی موهام انداختم. دلیل حضور اینا توی انبوه موهای مشکیم رو نمی دونستم!

کت اسپرت مشکی رنگمم برداشتم و از اتاق بیرون زدم. روی دسته ی مبل آویزونش کردم و به طرف آشپزخونه رفتم. لیوان آبی برای خودم ریختم و مشغول خوردن شدم.

خیلی دلم می خواست که امشب با ونوس می رفتیم. مثلا سام هم نقره رو میاورد و کلی بهمون خوش میگذشت!

نفسم رو پر شدت بیرون دادم و تکیه ام رو به اپن دادم.

زبونی روی لب هام کشیدم و مردد، شماره ی سام رو گرفتم. بعد از دو بوق صداش توی گوشم پیچید:

_بله سامیار؟

گلوم رو صاف کردم و آروم گفتم:

_سام... میشه نقره رو با خودت بیاری؟

بعد از مکثی طولانی گفت:

_برای چی؟

نگاهم رو به نقطه ای نامعلوم دوختم و گفتم:

_خب می دونی... دلم می خواست امشب ونوس هم بیاد یه آب و هوایی عوض کنه. ولی قاعدتا داداشش اجازه نمیده با دوتا پسر بیاد. گفتم اگر تو نقره رو بیاری، شاید راضی بشن.

خنده ای کرد:

_به به. میخوای از نقره استفاده ی ابزاری کنی؟

لبخندی روی لبم نقش بست. خودمم نمی دونم چجور این قضیه به ذهنم رسید. 

_شاید... کمکم میکنی؟

مکثی کرد:

_با اینکه حضور نقره رو اعصابم میره و تقریبا میشه گفت خانم خانما سوهان روحمه، ولی به خاطر تو میارمش. توهم زودتر دست به کار شو.

ضربان قلبم بالا رفت..

تشکری کردم و بلافاصله تماس رو قطع کردم. شماره ی ونوس رو گرفتم و منتظر موندم جواب بده.

_الو؟

لبخندم پررنگ تر شد:

_ونوس.. میخوایم با سام بریم بیرون. اگر نقره رو با خودش بیاره، به نظرت امیرحسین راضی میشه که بیای؟

_نمی دونم. فکر نکنم. بذار برم به محمدحسین بگم. شاید اون بتونه امیرو راضی کنه.

سرم رو تکون دادم. 

از ته دلم دعا می کردم محمدحسین بتونه کاری بکنه. توی ذهنم مشغول نقشه کشیدن بودم..!

"ونــــــوســــــ"

بعد از قطع کردن تماس، نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم و روی میز گذاشتمش. کاش می تونستم برم؛ حداقل امشبم یه حرکتی می زدم.

نفسم رو پر شدت بیرون دادم و از اتاق بیرون زدم. محمدحسین و بابا و امیرحسین مشغول دیدن فوتبال بودن. گلوم رو صاف کردم و با تردید گفتم:

_محمدحسین... یه دیقه میای؟

بدون اینکه نگاهم کنه، تخمه ای شکوند و گفت:

_خودت بیا دارم فوتبال نگا می کنم.

گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم:

_بیا دیگه...

زیر لب غرغری کرد و از جاش بلند شد و به طرفم اومد. دستش رو گرفتم و با خودم کشیدمش توی اتاق. کلافه گفت:

_نکن ونوس خب. کارتو بگو میخوام فوتبال نگاه کنم.

آب دهنم رو صدادار قور دادم. توقع بیجایی بود این رو خودم می دونستم اما باید می گفتم. شاید از شانس خوبم میذاشتن برم؛

_سامیار زنگ زد.

حس کنجکاوی توی چشم هاش دوید. اخم محوی کرد:

_چی میگفت؟

نفسم رو بیرون دادم و با مکثی نه چندان طولانی گفتم:

_میخواد با سام و زنش برن بیرون. بعد گفتش که منم می تونم باهاشون برم یا نه.

ابروهاش بالا پرید:

_اون وقت تو چی گفتی؟

شونه هامو بالا انداختم و سریع گفتم:

_هیچی دیگه. گفتم باید اول اجازه بگیرم. 

مکثی کردم و ادامه دادم:

_میتونی بابا و امیرحسین رو راضی کنی؟

دست هام یخ زده بودن ولی در عین حال، عرق کرده بودن. نگاه خیره اش رو بهم دوخت و "نچ"ی گفت:

_بابا راضی بشه، امیرحسین راضی نمیشه. اینو خودت می دونی.

#پارت_۱۲۰

ملتمس گفتم:

_توروخدا برو باهاشون حرف بزن. شاید راضی شدن

سرش رو کج کرد:

_من در مورد کاری که خودم باهاش مخالفم، نمیرم با کسی صحبت کنم.

در اتاق رو نیمه باز کرد و آروم گفت:

_تو هم به جای اینکه شب و روز بچپی توی این اتاق، بیا و کنار خانوادت باش.

و در پایان حرفش از اتاق بیرون زد.

ای بخشکی شانس

لبم رو به دندون گرفتم و تکیه ام رو به دیوار دادم. اصلا دلم نمی خواست به سامیار بگم.

اصلا نباید از محمدحسین کمک می خواستم. نفسم رو بیرون دادم و از اتاق رفتم بیرون

رفتم کنار زانوی امیرحسین نشستم و زل زدم بهش. متوجه ی سنگینی نگاهم که شد، سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:

_بله؟

لبخند گشادی زدم و پر استرس گفتم:

_امیرحسین می دونی که من چقدر دوستت دارم؟

ابروهاش بالا پرید:

_چی می خوای؟

دستشو گرفتم و گفتم:

_میذاری برم پیش نازنین؟ تنهاست. توروخدا.

و در پایان حرفم بلند شدم و بلافاصل بوسه ای روی گونه اش نشوندم.

اخم هاش توی هم رفت. نگاهش رو به تلویزیون دوخت و گفت:

_این وقت شب؟ بشین سر جات.

ملتمس گفتم:

_توروخدا. گناه داره همین یه امشب.

نفسش رو پر شدت بیرون داد. مکثی طولانی کرد و رو به محمدحسین گفت:

_پاشو برسونش.

اونقدر خوشحال شدم، که از جام پریدم و جیغ خفیفی زدم.

بدو به طرف بابا رفتم و بوسه ای سفت هم روی گونه ی اون نشوندم و دویدم توی اتاق. نگاهی به خودم توی آینه انداختم و بلند گفتم:

_اینه... آفرین ونوس خانم

به طرف کمد لباسام رفتم و مانتوی قرمز رنگم و شلوار مشکیم رو بیرون آوردم و مشغول پوشیدنشون شدم. آرایشی سرسری هم کردم و شال مشکیم رو روی سرم انداختم. کیفم رو برداشتم و بعد از نگاهی پایانی به خودم، از اتاق بیرون زدم.

لبخندی گشاد رو به محمدحسین زدم و گفتم:

_من آمادم. بریم.

اخم هاش وحشتناک توی هم بود. از جاش بلند شد و رفت توی اتاق و بعد از پنج دقیقه با لباسای عوض کرده بیرون اومد.

بعد از خداحافظی از بابا و امیرحسین از خونه بیرون زدم و بوت هام رو پوشیدم. از خونه بیرون زدم و محمدحسین هم پشت سرم اومد. با صدایی پر از حرص گفت:

_خوب کار خودتو کردی

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

_ازت کمک خواستم انجام ندادی. مجبور بودم این دروغو سر هم کنم. تازه، نگرانم نباش من نازنینو با خودم می برم.

دستمو گرفت و گفت:

_نازنین لازم نکرده، خودم باهات میام

#انتقام 

#پارت_۱۲۱

ابروهام بالا پرید؛ ایستادم و گفتم:

_کجا بیای؟ یعنی چی. من به امیرحسین گفتم دارم میرم خونه ی نازنین. بعد نمیگه تو چرا بعد از رسوندن من برنگشتی خونه؟

شونه هاش رو بالا انداخت:

_فقط در این صورت میتونی بری.

نفسم رو پر شدت بیرون دادم. گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و مشغول گرفتن شماره ی نازنین شدم.

_داری به کی زنگ میزنی؟

چشم غره ای بهش رفتم:

_نازنین. ما که قرار نیست کاری بکنیم. حداقل بگیم نازنینم بیاد یه بادی به کلش بخوره.

الکی گفتم.

هدف از آوردن نازنین، گرم کردن سر محمدحسین بود. تنها کاری که دستم بر می اومد. بعد از چند بوق صدای نازنین توی گوشم پیچید:

_جونم

نیم نگاهی به محمدحسین انداختم و گفتم:

_نازنین سریع آماده شو من و محمدحسین داریم میایم دنبالت که بریم بیرون.

"جون" بلندی گفت و گوشی رو قطع کرد. همونطور که راه می رفتم برای سامیار پیام فرستادم که با نازنین و محمدحسین میام.

سر خیابون سوار تاکسی شدیم و تا خونه ی نازنین رفتیم. زنگ رو زدم و به دیوار تکیه دادم. محمدحسین نگاهی به کل خونه انداخت و گفت:

_نازنین اینجا تنها زندگی میکنه؟

شونه هامو بالا انداختم:

_اینجا هم محل کار نازنینه و هم خونه اش.

حال نداشتم جوابش رو بدم. باز هم دستم رو روی آیفون گذاشتم یکسره اش کردم که در باز شد و نازنین با صدای بلند گفت:

_هوش... حیوان آرام تر.

ساعت رو نشونش دادم و گفتم:

_دیره

نگاهی به محمدحسین کرد و سلام آرومی داد. محمدحسینم به تکون دادن سرش اکتفا کرد.

خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓 

حمایت یادت نره 😘 

بابای 💕