سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : دعوت لوسی به مسافرت 

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت بیست و پنجم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

دو ماه به سرعت برق و باد ، به شکل عجیبی گذشت و حالا اواخر ماه مه بود . مِی و مایک در این دو ماه ، دردسر های عجیبی داشتند و یکی از عجیب ترین اتفاقی که در آن دو ماه افتاده بود ورود یک عنکبوت از پنجره و رژه رفتنش بر روی صورت مِی ( که باعث شد او غش کند ولی نه به دلیل ترس از عنکبوت ) و سر به نیست شدن آن به دست مایک ، آن هم درحالی که عنکبوت هنوز بر بروی صورت مِی بود ! این کار مایک باعث شد مِی بینی اش زخم شود و بر روی آن چسب زخم بزند و مضحکه دیوید و لوسی شود .

آن روز ، دوشنبه بیست و پنجم ماه مه بود و هوا آفتابی و بسیار دل انگیز بود . مِی پشت میز کاری اش در شرکت ویراستاری استیونز نشسته بود و کارش را انجام می داد و مایک نیز ، مانند کودکی حرف گوش کن سر جایش نشسته بود و با دیوید حرف می زد .

دیوید می گفت :

_ چینی ها توی غذاهاشون سوسک و ملخ میریزن تا خوش مزه بشه و طعمش ترد بشه ! 

مایک نیز خیلی زود باور کرده بود ، چهره اش در هم رفته بود و به دیوید نگاه می کرد . مِی پشت چشمی نازک کرد و به کارش ادامه داد . اینکه مایک زود باور بود می توانست هم سرگرم کننده باشد ، هم روی مخ. 

مِی درحالی که انگشتانش را بر روی کیبورد کامپیوتر می کوبید گفت :

_ مایک ، دیوید داره باهات شوخی میکنه . چینی ها توی غذا هاشون سوسک یا ملخ نمی ریزن !

سپس سرش را برگرداند و نگاه معنا داری به دیوید انداخت ، که دیگر به مایک از این قبیل چرت و پرت ها را نگوید . 

مایک صندلی اش را به مِی نزدیک تر کرد . صدای کشیده شدن پایه های صندلی بر روی زمین ، باعث شد مِی ناخود آگاه اخم کند . سرگرم کارش شد و همزمان به این فکر کرد که برای نهار چه چیزی بخورد.

شاید باید پیتزا یا همبرگر سفارش می داد ، شاید هم بهتر بود یک نیمروی ساده بخورد ؛ ولی هیچکدام‌ را برای امروز نمیخواست بخورد .

_ نظرتون چیه برای سه روز بریم جزیره سانتا کاتالینا ؟

این را لوسی با لحنی سرزنده و شاد گفته بود . مِی سرش را برگرداند و به لوسی خیره شد . سانتا کاتالینا یک جزیره زیبا و تفریحی بود که در نزدیکی لس آنجلس بود . یک جواهر بسیار زیبا و دوست داشتنی ، که مِی همیشه عاشق سفر کردن به آنجا بود .

یک بار وقتی مِی دوازده ساله بود ، قرار شد خانوادگی به آنجا بروند ؛ ولی مِی را در خانه جا گذاشتند . وقتی نصف راه را تی کرده بودند ، فهمیدند مِی را با خود نبرده اند و برگشتند تا آن را نیز همراه با خود ببرند ؛ ولی باز هم او را در خانه جا گذاشتند و متوجه نشدند او همراهشان نیست !

مِی عاشق سفر به جزیره سانتا کاتالینا بود ؛ ولی هیچ وقت به آنجا سفر نکرد و خود اش هم دلیل اش را نمی دانست . 

دیوید بلافاصله پرسید :

_ به حساب تو ؟

لوسی لبخند دندان نمایی زد و به مِی خیره شد ، سپس با اطمینان جواب داد :

_ مهمون من !

مِی زیر چشمی نگاهی به لوسی انداخت و چشمانش را تنگ کرد . هرچقدر تلاش می کرد فکر کند لوسی یک دوست خوب است که میخواهد با دوستانش وقت بگذراند ، این حقیقت که قطعا لوسی میخواهد کاری کند مانعش می شد . 

مایک صندلی اش را بر روی زمین کشید و به مِی نزدیک تر شد . صدای صندلی ، باعث شد مِی دوباره اخم کند . مایک آرام پرسید :

_ اونجا قشنگه ؟ 

مِی چیزی نگفت . ظاهرا مایک نیز از سواحل سانتا کاتالینا خوشش می آمد . شاید باید این بار درخواست لوسی را قبول می کرد و به سفر می رفت ؛ ولی از طرفی حس خوبی به این ماجرا نداشت . 

مِی جواب مایک را اینگونه داد :

_ آره ، جای خوبیه .

سپس به لوسی خیره شد . هم او دوست داشت به جزیره سانتا کاتالینا برود ، هم مایک میخواست ‌. شاید بهتر است درخواست لوسی را قبول کند ، اینطوری هم به او خوش می گذشت ، هم به مایک خوش می گذشت و خوشحال می شد . کمی جا خورد ... از کِی تا به حال به مایک اهمیت می داد ؟ 

سرش را به سرعت تکان داد تا دیگر به این موضوعات فکر نکند ، سپس با لحنی نامطمئن به لوسی گفت :

_ قبوله ، ما هم میایم .

بلافاصله بعد از گفتن این حرف ، لوسی لبخندی پر رنگ تر زد و با خوشحالی گفت :

_ عالیه ! وسایلتون رو جمع کنین ، فردا با ماشینم میام دنبالتون .

سپس مشغول کارش شد . مِی به مایک خیره شد ، که گل از گلش شکفته بود و لبخند میزد .