سلام ؛ من دیوانه ام ! P26
3 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : آموزش راضی کردن جین برای سفر👩🏻
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت بیست و ششم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
ساعت حدودا چهار و سی و پنج دقیقه ظهر بود . هوا گرم شده بود و مِی مشغول بستن چمدانش بود . در چمدانش لباس های تابستانه و بی آستین ( یا با آستین کوتاه ) ، دامن ، مسواک و ... می گذاشت . البته علاوه بر چمدان خودش ، چمدان مایک را نیز از وسایلش پر می کرد ؛ ولی نه خیلی ، زیرا قطعا قصد خرید لباس و یا کلی چیز دیگر ، از مغازه هایی که در جزیره سانتا کاتالینا بود داشت .
مایک در راه روی آپارتمان می پلکید و با جین حرف می زد . مِی شخصاً از مایک خواسته بود ، پیش جین برود و با آب و تاب از جزیره سانتا کاتالینا که قرار بود بروند تعرف کند تا جین هم بخواهد همراه با آن دو بیاید ؛ زیرا اگر جین با آنها می آمد ، دیوید و لوسی هر نقشه ایی در سرشان داشتند ، متوقف شود .
مِی کارش را متوقف کرد . از جایش بلند شد و به سمت در رفت . صدای مایک را از پشت در شنید که می گفت :
_ جین اونجا خیلی قشنگه ! شنیدم آبش خیلی شفاف و قشنگه .
جین نیز رک و پوست کنده ، مانند همیشه گفت :
_ آره ؛ ولی من از امواج دریا خوشم نمیاد ، صدای امواج خیلی بلنده و گاهی خیلی آروم و تعادلی نداره .
مِی آهی کشید و لبخند زد . کار های جین ، حرف هایش و واکنش هایش برای مِی خنده دار بود . در را باز کرد . مایک و جین دقیقا روبه روی در بودند .
مِی با لحنی مهربان گفت :
_ جین ، میدونستی اونجا کلی غذای دریایی خوشمزه هست ؟
جین سرش را کج کرد و به کفش های مِی خیره شد و آرام پرسید :
_ غذای دریایی ؟
مِی لبخند پیروزمندانه ایی زد و گفت :
_ کلی غذای خوشمزه و متنوع که درست کردنشون حتما جالبه ! حیف نیست که نتونی اون غذا ها رو چطوری درست کنی ؟
جین نیم نگاهی سریع به صورت مِی انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت و پرسید :
_ مثلا چه غذا هایی ؟
مِی ابتدا چهره ایی متفکر به خود گرفت ، سپس با لحنی مهربان جواب داد :
_ لاوستر ، ماهی کبابی ، ماهی پخته ، میگو ، خرچنگ و کلی غذای دیگه ! میخوای با ما بیای تا از همونجا یه کتاب درباره پختن غذا های دریایی بخری ؟
به جین خیره شد . جین گل از گلش شکفته بود و این فقط یک معنی داشت و آن هم این بود ، که جین نمی تواند در برابر یادگیری غذای جدیدی مقاومت کند .
جین آرام گفت :
_ باید از مامان اجازه بگیرم .
سپس بدون حرف دیگری ، آنجا را ترک کرد . مایک با تعجب پرسید :
_ یعنی جین باهامون میاد ؟
مِی پشت چشمی نازک کرد و بلخند زد ، سپس جواب داد :
_ آره ! وقتی فرستادمت پیش جین که براش از جزیره سانتا کاتالینا تعریف کنی ، میخواستم اونو غیر مستقیم دعوت کنم باهامون بیاد خنگول خان !
سپس به داخل خانه برگشت و کارش را ادامه داد .
***
شب شده بود . مِی در تخت خواب دراز کشیده بود . طرف دیگرش مایک ، پشت یک دیوار از بالشت با آرامش خوابیده بود و منظم نفس می کشید .
مِی نمی توانست بخوابد . حس می کرد موجودی زنده درون قلبش پای کوبی میکند و با خوشحالی فریاد می زند :
_ فردا قراره بریم سانتا کاتالینا !
حس گرمی لذت بخشی را در وجودش حس می کرد و نمی تواند لبخند نزند ، یا اینکه نمی تواند بخوابد . بی صبرانه منتظر این بود که فردا فرا برسد و همراه با مایک و جین در ساحل جزیره سانتا کاتالینا باشد . می توانست خودش را در ساحل زیبا و دوست داشتنی سانتا کاتالینا تصور کند ، که پاهایش را در آب دریا فرو برده بود و یک بستنی یخی خنک می خورد .