سلام ؛ من دیوانه ام ! P27
5 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : سوار بر امواج دریا 🌊
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت بیست و هفتم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
آن روز ، سه شنبه بیست و ششم ماه مه بود و مِی و مایک همراه با چمدان هایشان روبه روی در ورودی ساختمان خانم لی نشسته بودند ، تا لوسی به دنبالشان بیاید . جین هنوز در آپارتمان بود و از مادرش ، خانم پندل ، خداحافظی می کرد .
قرار بود لوسی با ماشین به دنبالشان بیاید و بعد ، به سمت یک بندر بروند و سوار کشتی شوند و به سانتا کاتالینا بروند .
مِی برای چهار روز مرخصی گرفته بود و همین که آقای استیونز به او مرخصی داده بود ، برایش مایه تعجب بود ؛ زیرا تصور می کرد علاوه بر اینکه به او مرخصی نمی دهند ، بلکه به دلیل گستاخی اش او را اخراج هم می کنند ! درهر حال ، موضوع مهم تعطیلات سه روزه در جزیره سانتا کاتالینا بود ، نه چیز دیگری .
مِی گرمش بود ؛ ولی نه به دلیل گرم بودن هوا ، بلکه به دلیل شوق و هیجانش برای رفتن به جزیره سانتا کاتالینا ! احساس می کرد موجودی شاد و سرزنده در قلبش پای کوبی می کند و با شادی آواز می خواند .
ماشینی بزرگ و بسیار شیک ، جلوی آنها متوقف شد . مِی به راننده ماشین خیره شد و دهانش از تعجب ، نیمه باز ماند . لوسی پشت فرمان ماشین نشسته بود و یک عینک آفتابی صورتی زده بود .
مِی می دانست لوسی پولدار است ؛ ولی نمی دانست او آنقدر پولدار است ، که چنین ماشین گران و زیبایی را داشته باشد ! لوسی عینک آفتابی اش را در آورد و گفت :
_ چمدون هاتون رو بزارین صندوق عقب و سوار بشین .
مِی و مایک ابتدا به یک دیگر نگاه کوتاهی کردند ، سپس در صندوق عقب ماشین را باز کردند و چمدان هایشان را در آن گذاشتند .
در همان موقع ، جین از ساختمان بیرون آمد و آرام ، به سمت آنها آمد . مِی چمدان جین را گرفت و درون صندوق عقب ماشین گذاشت ، سپس در ماشین را باز کرد . ابتدا جین وار ماشین شد ، بعد خودش و سپس مایک .
در صندلی کنار راننده ، دیود خوابیده بود و خر و پف می کرد . لوسی سرش را برگرداند و به جین خیره شد ، سپس با تعجب پرسید :
_ این دیگه کیه ؟
جین کمی معذب شد و به دستانش خیره شد . مِی جواب داد :
_ اون دوستمه ! آشپزیش عالیه و خیلی دوست داره غذا های دریایی درست کنه ، برای همین گفتم اون هم بیارم تا یه کتاب درباره پختن غذا های دریایی بخره و یکم هم استراحت داشته باشه . اشکالی که نداره ؟
لوسی لبخند زد و با خنده (خنده ایی که مِی میدانست با آن نگرانی اش را پنهان می کرد) گفت :
_ نه ، نه ! اتفاقا یه بلیط اضافه داشتم .
سپس از ماشین خارج شد . مِی به لوسی خیره شد که به آن طرف خیابان رفت و تلفن همراهش به کسی زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن .
***
مِی هیچوقت فکر نمی کرد سوار کشتی شود . وقتی به بندرگاه رسیده بودند ، او و مایک جنجال بزرگی برپا کرده بودند که نزدیک بود از بندرگاه پرتشان کنند بیرون ؛ ولی چطور بیرون نشدند و توانستند به کشتی برسند را فقط خدا میدانست !
ماجرا از آنجا شروع شد ، که مایک پایش را بر روی پای مِی گذاشت و مِی ناسزایی به او گفت ، البته مایک نیز کم لطفی نکرد و جوابش را با ناسزای بدتری داد و این ماجرا تا لحظه ایی که لوسی به آنها اخم نکرده بود ، ادامه داشت .
حدودا چهل و پنج دقیقه یا شاید هم بیشتر بود ، که در کشتی بودند و ، مایک در دو قدمی او به نرده های کشتی چسبیده بود و به آب دریا خیره شده بود . مِی به نیم رخ مایک خیره شد . وقتی نور به موهایش می تابید ، درخشان و سرزنده به نظر می رسید ؛ ولی چهره اش نه ...
حالا که بیشتر فکر می کرد ، مایک هیچوقت سرزنده نبود . همیشه در چهره اش برق عجیبی بود ؛ ولی آن برق هرچه بود ، برق شادی نبود ...
سرش را تکان داد . شاید به این دلیل ناراحت بود که مِی به او ناسزا گفته بود . نفس عمیقی کشید ، سپس کمی به مایک نزدیک تر شد و گفت :
_ ببخشید ، نباید بهت اون حرف ها رو میزدم .
مایک سرش را برگرداند و به مِی خیره شد . ابتدا واکنشی نشان نداد ؛ ولی بعد از چند ثانیه ، با ملایمت گفت :
_ فکر کنم من هم نباید بهت اون چیز ها رو میگفتم ؛ ولی حرفام همش درست بود و تو تمام ویژگی های اون فحش ها رو داشتی ، پس پشیمون نیستم !
مِی با شنیدن این حرف مایک و دیدن چهره مصمم و لجبازش ، انتظار داشت بر سرش منفجر شود ؛ ولی درعوض اتفاقی افتاد که بسیار شکه شد . او خندید ... بلند و از ته دل خندید ؛ ولی نمی دانست چرا می خندد !
بعد از تمام شدن خندیدنش ، با لحنی خوشحال به مایک گفت :
_ پس یعنی من یه لجن هستم ؟
سپس با لبخند به او خیره شد . هوا خنک بود ؛ ولی مایک با دست راستش ، خودش را باد می زد و سرش را پایین انداخته بود .
مایک با کمی شرمندگی جواب داد :
_ لجن کاربرد های زیادی داره . یکی از کار آیی های خوب لجن اینه که مواد آلی و آلاینده که توی فاضلاب هستن رو تجزیه و تصفیه میکنه ...
او کلمات پایانی اش را آرام تر گفت و سپس چیزی نگفت . مِی لبخندی پر رنگ تر زد و نخودی خندید .
مایک سرش را بالا آورد و به مِی خیره شد . مِی دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ؛ ولی جین به سمتشان آمد و گفت :
_ اونجا رو نگاه کنین ، رسیدیم !
سپس به روبه رویشان اشاره کرد . مِی به نقطه ایی که جین اشاره کرده بود خیره شد . جزیره سانتا کاتالینا را می دید ... از آن فاصله ، آنقدر زیبا بود که مِی نفسش بند می آمد .