سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : ساحل جزیره سانتا کاتالینا 🏖🏝

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت بیست و نهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

مِی و مایک با شگفتی در خیابان های جزیره سانتا کاتالینا قدم میزنده . مِی و مایک با تمام وجودشان ، هرچه می دیدند را با چشمانشان می بلعیدند . درختان سرسبزی که در جزیره بود ، روح و روان مِی را آرام می کرد . با شگفتی به هر درخت ، هر مغازه و هر فردی که از کنارش رد می شد نگاه می کرد .

مِی حس می کرد موجودی شاد و سرزنده در قلبش ورجه وورجه می کند و تبل بزرگی را به صدا در می آورد. 

مِی به مغازه ایی که در آن بستی یخی می فروختند اشاره کرد و با شادی پرسید :

_ نظرت چیه بستنی یخی بخریم ؟

مایک به مغازه خیره شد و با کمی تاخیر جواب داد :

_ باشه .

سپس به مِی خیره شد و لبخند کمرنگی زد . مِی وارد مغازه شد و دو بستنی یخی با طعم طالبی خرید و پیش مایک برگشت و برای اولین بار ، مایک بی هیچ اعتراضی ، بستنی اش را خورد .

این مسئله که مایک اعتراضی نسبت به طعم بستنی نداشت ، باعث تعجب مِی شد ؛ زیرا در بیشتر مواقع ، مایک به کوچکترین کار های مِی اعتراض می کرد . 

مِی قیافه ایی بیخیال به خود گرفت . در هر حال مایک عجیب بود و مسئله مهم این بود ، که باید تا می تواند از جزیره سانتا کاتالینا لذت ببرد . فکر کردن به این مسائل پیش پا افتاده ، باعث می شد لذتی از این تعطیلات بهشتی نبرد !

مِی گازی به بستنی یخی اش زد . طعم طالبی به خودی خود برای مِی دوست داشتنی بود و حالا که این طعم سرد و یخی شده بود نیز ، باعث می شد مِی علاقه بیشتری به این طعم پیدا کند . 

طعم طالبی و یخ زدگی بستنی ، باعث می شد گرما دیگر آزارش ندهد و حس کند ، در بهشتی سرسبز و زیبا که گرم ؛ ولی در عین حال خنک و یخی است .

مِی و مایک ، هر دو به سمت ساحل رفتند . ساحل پر بود از افرادی که برای تفریج آمده بودند . بعضی ها درحال آفتاب گرفتن بودند و کودکان ، یا درحال ساخت قلعه شنی بودند ، یا پیدا کردن صدف . 

مِی چشمانش را تنگ کرد و سعی کرد جایی خلوت و دور از دیگران پیدا کند . او از بودن کنار مردمی که مایو می پوشیدند ، آفتاب می گرفتند بدش می آمد و کمی معذب می شد و جدای از اینها ، از کودکان کودنی که سوالات احمقانه ایی راجب به رنگ موها و یا ظاهرش داشتند نیز متنفر بود و به هیچ عنوان دوست نداشت پیش آنها بنشیند . 

چشمانش را تنگ تر کرد و با دقت جای جای ساحل را گشت ، تا اینکه جایی دور از دیگران پیدا کرد . لبخند زد و رو به مایک کرد و گفت :

_ دنبالم بیا ، یه جای خالی پیدا کردم !

سپس به سمت مکانی که دور از دیگران بود راه افتاد. وقتی رسیدند ، مِی کفش ها و جوراب هایش را در آورد دامنش را کمی بالا گرفت ، سپس پایش را درون آب دریا گذاشت . 

امواج ملایم ، انگشتان پای مِی را نوازش می کردند و او را وسوسه می کردند که کمی جلو تر برود . آرام دو قدم دیگر جلو رفت . امواج با لطافت به پای مِی برخورد می کردند و حس خوبی به او می دادند .

مِی سرش را برگرداند و به مایک خیره شد . مایک نیز کفش هایش را در آورد و پاچه شلوارش را کمی بالا داد و پایش را درون آب دریا گذاشت . مِی لبخندی ملایم زد ، سپس سرش را برگرداند ک به روبه رویش خیره شد . 

به امواج آبی دریا خیره شد و اجازه داد خاطره ایی از سالهای نه چندان دور وارد سرش شود . با یاد آوری خاطره لبخندش از روی لب هایش پاک شد . 

دریا بزرگ بود ، مانند آن مرد غریبه ایی که مِی برای اولین بار فهمید آن را همیشه دیده است ؛ ولی نمی دانست چه کسی است . حالا می دانست که او همیشه در نزدیکی اش بوده است ... 

_ به نظرت اینجا چندتا صدف هست ؟

این صدای مایک بود که مِی را از فکر و خیالات همیشگی اش بیرون کشید . مِی شانه ایی بالا انداخت و جواب داد :

_ نمیدونم !

سپس چشمش به یک صدف سفید و درخشان برخورد کرد . به سمت صدف رفت و آن را برداشت . این صدف دوباره او را به یاد همان خاطره و همان مرد انداخت ... سرش را به شدت تکان داد تا آن خاطره را فراموش کند ، سپس صدف را به سمت مایک پرت کرد . مایک صدف را گرفت و با تعجب به مِی خیره شد.

مِی گفت :

_ میتونی تمام صدف های این ساحل رو بشماری ، این هم به عنوان اولین صدفت داشته باشی !

سپس لبخند زد و دوباره به دریا خیره شد .