سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : سیلی بی دلیل سارا 🧕🏻🤕

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت سی این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن روز ،  بیست و سوم اکتبر سال هزار و نهصد و هفتاد میلادی بود . مِی یازده ساله در ساحل نشسته بود . بعد از ظهر بود و باد نسبتا تندی می وزید و هوا ابری بود. 

مِی نمی دانست به چه دلیل در همچین روز گرفته و کسل کننده ایی ، سارا او را به ساحل آورده بود ؛ ولی بیشترین چیزی که مِی را آزار می داد ، این بود که به اصرار سارا به ساحل آمده بود و خودش رفته بود و آنجا حضور نداشت .

 انگشت اشاره دست راستش را بر روی شن های ساحل کشید و شروع کرد ، به کشیدن نقاشی بر روی شن های طلایی . ابتدا یک ستاره دنباله دار و در کنارش چند شکلک قلب کشید ، که صدای زنانه و نازکی پرسید :

_ مامان و بابات کجان کوچولو ؟

مِی ابتدا سرش را بالا آورد ، سپس به سمت صدا برگشت و چشمانش را تنگ کرد . صاحب صدا زنی خوش چهره و مو بلوند بود که رژ لب پر رنگی زده بود و عینکی چهار گوش و سیاه رنگ بر صورتش داشت . 

عینکش آنقدر زیبا و دوست داشتنی بود ، که مِی برای یک لحظه به این فکر فرو رفت که خودش هم یک عینک با همین شکل و رنگ بخرد و به چشمانش بزند.

در کنار زن ، مردی قد بلند ، جوان و خوش سیما ایستاده بود . مرد کت و شلوار گران قیمت راه راهی پوشیده بود .

مِی به زن خیره شد و جواب داد :

_ من با خواهرم اومدم . اون الان رفته ماشینش رو یه جای مناسب پارک کنه .

زیر چشمی به مرد خوش چهره نگاه کرد . حس می کرد مرد از آن دسته افرادی است که در یک خانواده بسیار پولدار زندگی کرده و در بیشتر شرایط ، خودش اولویت اصلی قرار می دهد .

مِی به دستان در هم گره شده زد و مرد خیره شد ، سپس پرسید :

_ شما زن و شوهر هستین؟

زن نخودی خندید و به مرد خوش چهره خیره شد . مرد ، لبخند ملایمی زد و گفت : 

_ همسر چهارممه !

مِی با شنیدن این حرف از مرد اخم کرد . همسر چهارم؟ سرش را کمی کج کرد و با بی ادبی تمام گفت:

_ بعد از این ، زن پنجم قراره کی بشه ؟

مرد کمی جا خورد ، سپس خندید و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت :

_ یکم باید جلوی زبونت رو بگیری بچه جون !

مِی دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ؛ ولی سارا آمده بود . سارا همراه بود خودش یک زیر انداز و آورده بود و با آرامش ، لبخند می زد ؛ ولی با دیدن مرد بلافاصله نگران و دستپاچه شد و گفت :

_ مِی ، دیر وقته... باید برگردیم خونه !

سپس دست مِی را گرفت و همراه با خودش برد . مِی  جا خورد . چرا سارا با دیدن مرد آنقدر دستپاچه شده بود ؟ نکند سارا از آن مرد خوشش می آمد ؟ 

وقتی از ساحل بیرون آمدند ، مِی خیلی راحت و بی هیچ مقدمه چینی ایی پرسید :

_ از اون مرده خوشت میاد ؟ 

سارا سر جایش ایستاد و چیزی نگفت . مِی سرش را کج کرد و ادامه داد :

_ اون مرد ازدواج کرده ، پس نمیتونی دوستش داشته باشی !

سارا با شنیدن این حرف لبخند احمقانه ایی زد و به یک گوشه اشاره کرد و گفت :

_ اونجا رو ببین !

مِی به گوشه ایی که سارا اشاره کرده بود خیره شد ، سپس سارا سیلی محکمی به صورت مِی زد . مِی آخی گفت و عجز پرسید :

_ چرا زدیم ؟

سارا خندید و با استرس گفت :

_ خنگول کوچولو ، من از اون مرد خوشم نمیاد !

سپس با لحنی که کمی ناراحت به نظر می رسید ادامه داد :

_ من فقط بیست و پنج سالمه ، پس هنوز ازدواج کردن زوده برام !

زیر چشمی به مِی خیره شد . مِی اخم کرد و با پرخاشگری پاسخ داد :

_ به من ربطی نداره ، مسئله مهم اینه که تو منو بی دلیل زدی سارا !

سپس سرش را برگرداند تا سارا را نبیند و به سمت ماشین سارا رفت .