سلام ؛ من دیوانه ام ! P30
14 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : سیلی بی دلیل سارا 🧕🏻🤕
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت سی این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
آن روز ، بیست و سوم اکتبر سال هزار و نهصد و هفتاد میلادی بود . مِی یازده ساله در ساحل نشسته بود . بعد از ظهر بود و باد نسبتا تندی می وزید و هوا ابری بود.
مِی نمی دانست به چه دلیل در همچین روز گرفته و کسل کننده ایی ، سارا او را به ساحل آورده بود ؛ ولی بیشترین چیزی که مِی را آزار می داد ، این بود که به اصرار سارا به ساحل آمده بود و خودش رفته بود و آنجا حضور نداشت .
انگشت اشاره دست راستش را بر روی شن های ساحل کشید و شروع کرد ، به کشیدن نقاشی بر روی شن های طلایی . ابتدا یک ستاره دنباله دار و در کنارش چند شکلک قلب کشید ، که صدای زنانه و نازکی پرسید :
_ مامان و بابات کجان کوچولو ؟
مِی ابتدا سرش را بالا آورد ، سپس به سمت صدا برگشت و چشمانش را تنگ کرد . صاحب صدا زنی خوش چهره و مو بلوند بود که رژ لب پر رنگی زده بود و عینکی چهار گوش و سیاه رنگ بر صورتش داشت .
عینکش آنقدر زیبا و دوست داشتنی بود ، که مِی برای یک لحظه به این فکر فرو رفت که خودش هم یک عینک با همین شکل و رنگ بخرد و به چشمانش بزند.
در کنار زن ، مردی قد بلند ، جوان و خوش سیما ایستاده بود . مرد کت و شلوار گران قیمت راه راهی پوشیده بود .
مِی به زن خیره شد و جواب داد :
_ من با خواهرم اومدم . اون الان رفته ماشینش رو یه جای مناسب پارک کنه .
زیر چشمی به مرد خوش چهره نگاه کرد . حس می کرد مرد از آن دسته افرادی است که در یک خانواده بسیار پولدار زندگی کرده و در بیشتر شرایط ، خودش اولویت اصلی قرار می دهد .
مِی به دستان در هم گره شده زد و مرد خیره شد ، سپس پرسید :
_ شما زن و شوهر هستین؟
زن نخودی خندید و به مرد خوش چهره خیره شد . مرد ، لبخند ملایمی زد و گفت :
_ همسر چهارممه !
مِی با شنیدن این حرف از مرد اخم کرد . همسر چهارم؟ سرش را کمی کج کرد و با بی ادبی تمام گفت:
_ بعد از این ، زن پنجم قراره کی بشه ؟
مرد کمی جا خورد ، سپس خندید و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت :
_ یکم باید جلوی زبونت رو بگیری بچه جون !
مِی دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ؛ ولی سارا آمده بود . سارا همراه بود خودش یک زیر انداز و آورده بود و با آرامش ، لبخند می زد ؛ ولی با دیدن مرد بلافاصله نگران و دستپاچه شد و گفت :
_ مِی ، دیر وقته... باید برگردیم خونه !
سپس دست مِی را گرفت و همراه با خودش برد . مِی جا خورد . چرا سارا با دیدن مرد آنقدر دستپاچه شده بود ؟ نکند سارا از آن مرد خوشش می آمد ؟
وقتی از ساحل بیرون آمدند ، مِی خیلی راحت و بی هیچ مقدمه چینی ایی پرسید :
_ از اون مرده خوشت میاد ؟
سارا سر جایش ایستاد و چیزی نگفت . مِی سرش را کج کرد و ادامه داد :
_ اون مرد ازدواج کرده ، پس نمیتونی دوستش داشته باشی !
سارا با شنیدن این حرف لبخند احمقانه ایی زد و به یک گوشه اشاره کرد و گفت :
_ اونجا رو ببین !
مِی به گوشه ایی که سارا اشاره کرده بود خیره شد ، سپس سارا سیلی محکمی به صورت مِی زد . مِی آخی گفت و عجز پرسید :
_ چرا زدیم ؟
سارا خندید و با استرس گفت :
_ خنگول کوچولو ، من از اون مرد خوشم نمیاد !
سپس با لحنی که کمی ناراحت به نظر می رسید ادامه داد :
_ من فقط بیست و پنج سالمه ، پس هنوز ازدواج کردن زوده برام !
زیر چشمی به مِی خیره شد . مِی اخم کرد و با پرخاشگری پاسخ داد :
_ به من ربطی نداره ، مسئله مهم اینه که تو منو بی دلیل زدی سارا !
سپس سرش را برگرداند تا سارا را نبیند و به سمت ماشین سارا رفت .