انتقام:(پارت:۱۲۲,۱۲۳,۱۲۴)
14 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه سلام سلام
چطورین 🎀
اومدم با یه پارت جدید ❤️
بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۱۲۲
"ســــــامـــــ"
نگاهی با انزجار به نقره انداختم که گوشه ای کز کرده بود و پوست لبش رو می جوید.
پوفی کشیدم و گفتم:
_پاشو آماده شو. می خوایم با سامیار بریم بیرون.
سرش رو به طرفم چرخوند. نفس عمیقی کشید و آروم لب زد:
_میام ولی به شرطی که جلوی بقیه تحقیرم نکنی.
ابروهام بالا پرید؛ با تمسخر گفتم:
_نه بابا. این مورد رو دیگه تو تعیین نمی کنی.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و ادامه دادم:
_یک ربع مهلت داری آماده بشی.
و در پایان حرفم روی مبل نشستم. با نگاه کردن بهش تمام وجودم رو خشم فرا می گرفت. باید سعی می کردم به اعصاب خودم مسلط باشم و آسیبی بهش نزنم تا به وقتش!
اونقدر سریع آماده شد که تعجب کردم. نگاهی به سر تا پاش انداختم. ست سرمه ای زده بود. تنها رنگی هم که هارمونی ایجاد میکرد، دکمه های سفید پالتوش بود!
از جام بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم. نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:
_خوب مالیدیا...
ابروهاش بالا پرید:
_خب، چه عیبی داره؟
شونه هام رو بالا انداختم. کتم رو از روی دسته ی مبل برداشتم و از خونه بیرون زدم. پشت سرم اومد بیرون و منتظر موند در رو ببندم. به طرف آسانسور رفتم که دستم رو گرفت.
به طرفش برگشتم و با اخم محوی که بین دو ابروم بود، سوالی نگاهش کردم.
لب پایینش رو به دندون گزید و گفت:
_ازت خواهش میکنم هر حرفی داشتی، جلوی سامیار بهم نگو باشه؟
تعجب کردم. دست هام رو توی جیب شلوارم کردم و بی تفاوت گفتم:
_من کاریت ندارم. اگر حرفی بهت میزنم باعثش خودتی.
سری تکون داد. با مکثی کوتاه در آسانسور رو باز کردم و وارد شدیم.
دکمه پارکینگ رو زدم و منتظر موندم. نگاهی به خودم توی آینه ی آسانسور انداختم و دستی توی موهام کشیدم. بهتر بود امشب سر به سر هم نمی ذاشتیم و کمی با هم کنار می اومدیم.
_نظرت چیه موهام کوتاه کنم؟
و از توی آینه بهش نگا کردم. ابروهاشو بالا انداخت و آروم گفت:
_از این کوتاه تر؟ میخوای کچل کنی؟
جوابی ندادم و کمی بیشتر به اندازه ی موهام توجه کردم.
همچین کوتاه کوتاه هم نبودن! با باز شد در آسانسور، به خودم اومدم. همراه هم بیرون اومدیم و به طرف ماشین رفتیم. بعد از سوار شدنمون، به طرفش برگشتم و گفتم:
_یکی از دوستای سامیارم میاد. اسمش ونوسه. میشناسیش که؟
چند لحظه ای به فکر فرو و رفت؛ بعد از چند لحظه سرش رو تند تند تکون داد و گفت:
_اوهوم.. خوبه. تنها نیستم.
لبخندی زدم. چه خوش خیال بود خانم خانما!
_اینو گفتم که بدونی حق نداری باهاش گرم بگیری. در حد سلام، بعدشم خداحافظ! نبینم کنارش وایسی به پچ پچ کردن؛ اوکی؟
لب هاش رو با زبونش تر کرد و گفت:
_ولی خب، آخه چرا؟
کلافه توی جام درست نشستم و بعد از روشن کردم ماشین گفتم:
_خوشم ازش نمیاد.
#انتقام
#پارت_۱۲۳
متعجب ابروهاش رو بالا داد. با احتیاط لب زد:
_اما به نظر دختر خوبی میاد.
سرم رو به طرفش برگردوندم. نباید روی حرف من حرف می زد. این حس شدید مرد سالاری توم به وجود اومده بود. توی یک ساعت!!
_اینو دیگه من تشخیص میدم.
تنها بهم خیره شده و کلامی حرف نزد. ماشین رو از خونه خارج کردم. چشم هام خیره شده بود به خیابون؛ امیدوار بودم امشب بهم خوش بگذره و هر حرفی رو که شنیدم فراموش کنم. فراموش که نه! درک کنم، تحمل کنم!
نقره دختر پاکی نبود. از این ناراحت بودم که چرا من قربانی بازیش شدم؟ چه ساده حرفاش و اشک هاش رو قبول کرده بودم. و چه ساده تر تا پای چوبه ی دار رفتم! منتی سرم اومد که روا نبود.
نفسم رو پر شدت بیرون فرستادم و سیستم رو روشن کردم. ولوم آهنگ رو کم کردم؛ فقط در حدی که بشنوم، نه اینکه بره روی اعصابم و شیشه های ماشین رو به لرزه در بیاره.
"نمیدونم که چت شده دوباره چشمات چشمای کیو دیده
تو که اصن منو نمیشناسیو یادت نمیاد پس جواب این اشکارو کی میده
هی با خودم حرف میزنم بی دلیل توی اتاقمم و راه میرم همش
من همونم که تو همه ی زندگیش بودیو زندگیش و گرفتن ازش
همه چی خوب بود بهم ریخت سر چی خودت بگو چرا
یهویی بارون شد؟
تو که میگفتی تا همیشه میمونی
کجایی بیا این روانی و آروم کن
(علی یاسینی | کجایی)"
_من عاشق علی یاسینیم
زیر لب "منم"ی گفتم. بعد از لحظه ی مکث ادامه داد:
_هم فیسش خوبه، هم صداش.
می خواست الان مثلا من غیرتی بشم؟ خب اصلا این امکان نداشت. چون حقیقتا من هم از تیلور سویفت خیلی خوشم می اومد. و این می تونست به چیزی دست نیافتنی برای هر دومون باشه! سکوت کردم و حرفی نزدم. تا متوجه بشه اگر حرفی نزنه خیلی بهتره!
#انتقام
#پارت_۱۲۴
به سختی گوشیم رو از توی جیبم درآوردم و همونطور که یک چشمم به خیابون بود و یک چشمم به گوشی، شماره ی سامیار رو گرفتم. بعد از چند بوق صداش توی گوشم پیچید:
_جانم؟
_چی شد سامیار؟ اون دختره میاد؟
چند لحظه ای مکث کرد و بعد صدای آرومش اومد:
_آره میاد... ولی خب، با داداشش و دوستش.
در کسری از ثانیه اخم هام توی هم کشیده شد. معترض گفتم:
_یعنی چی آخه؟ یهو کل فک و فامیلشو میاورد. چرا تعارف کرده؟
در حالی که سعی داشت آرومم کنه، با لحنی شرمنده گفت:
_دست خودش که نبوده. مجبور شده. حالا هم که چیزی نشده سام چرل جوش میاری؟ یه روز دیگه هم خودمون تنهایی می...
عصبانی، بدون اینکه مهلت بدم حرفش رو بزنه یا حتی خودم جوابی بهش بم، گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم روی داشبورد. صدای نقره اومد:
_چی شده؟
سرم رو به طرفش برگردونم و با غیظ گفتم:
_به تو چه؟ سرت تو کار خودت باشه.
و برگشتم و باز هم به خیابون خیره شدم. قاعدتا این رفتارهای خشونت آمیز، از منی که درس روانشناسی خونده بودم، کمی تا حدودی به دور بود!
اما واقعا با این فشارهایی که اخیرا بهم وارد شده بود، تحمل هیچ حرف و فکری رو نداشتم. هر چیزی مدام روی مخم می رفت و مهم تر از همه، نکته بین شده بودم.
"ســـــامـــیــــار"
روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم ونوس بیاد. حس خوبی داشتم. از اینکه می دیدم به خاطر دیدن من، مجبور شده با محمدحسین و نازنین بیاد بی نهایت خوشحال بودم. حداقلش این بود می دونستم توی زندگیش جایگاهی دارم.
سام که نگاه خیره اش به بخار های چایش بود، زمزمه وارد گفت:
_عاشق شدی...
سرم رو به طرفش چرخوندم و آروم تر از خودش گفتم:
_چی؟
نفس عمیقی کشید و قلپی از چاییش خورد و تکرار کرد:
_عاشق... تو الان عاشقی. و شاید بیمار! کسی که عقلش نمی تونه بر قلبش پیروز بشه.
نیم نگاهی به نقره انداختم تا ببینم حرف های ما رو می شنوه یا نه. هدفون زده بود و صدای آهنگش اونقدر بلند بود که زمزمه هاش پیش ما می رسید. لب هام رو با زبونم تر کردم و گفتم:
_به احتمال زیاد.
و دوباره برگشتم و به روبه روم خیره شدم. صداش دوباره بلند شد:
_سعی کن اول بشناسیش.
پلکی زدم:
_منظورت چیه؟
شونه هاش رو بالا انداخت و لیوانش رو روی صندلی گذاشت و گفت:
_امتحانش کن.
بعد از تحلیل حرفش توی ذهنم، نیشخندی زدم. سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:
_وقتی عاشق کسی باشی بهش اعتماد داری. بنابراین این وسط کلمه ی "امتحان" معنایی نداره.
خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓
حمایت یادتون نره 😘
بابای 💕