سلام ؛ من دیوانه ام ! P31
18 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان "شاه شب من" و رمان "سلام؛من دیوانه ام! " و پارت گذار کمیک "رادیواپل" هستم 🤗
این قسمت : کرم دریایی 🐛🌊
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت سی و یک این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
هشت و نیم شب بود و هوا خنک و دل نشین بود . حلال ماه درخشان تر از همیشه شده بود و نورش را ، بر روی جزیره سانتا کاتالینا می تاباند .
افراد زیادی در ساحل نبودند و می شد گفت ، ساحل خالی بود ؛ برای همین ، مِی و مایک در ساحل قدم می زدند . مِی جلو جلو راه می رفت و مایک ، پشت سرش با آرامی دنبالش می آمد .
مِی شاد بود شاد بود ، زیرا در ساحل زیبای جزیره سانتا کاتالینا قدم می زد . دلیل شادی اش کوچک و کمی بی اهمیت بود ؛ ولی همین دلایل کوچک و نسبتا بی اهمیت بودند که بذر شادی را ، در قلبش می کاشتند . نمی دانست مایک نیز مانند او فکر می کند ، یا نه ؛ اما او اینطور فکر می کرد.
لحظه ایی سر جایش ایستاد ، سپس از مایک پرسید :
_ خوش میگذره ؟
سرش را برگرداند تا مایک را ببیند . مایک به زمین خیره شد و به آرامی جواب داد :
_ آره .
مِی لبخندی ملایم زد ، سپس سرش را برگرداند و به قدم زدن ادامه داد . صدای امواج دریا ، مانند لالایی گوش نوازی در سرش نفوذ می کرد و او را خسته می کرد .
_ مِی ، من یکم گشنمه !
این را مایک ، بسیار آرام تر از قبل گفته بود . مِی سرش را با تعجب به سمت مایک برگرداند . مایک سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت .
امروز مایک ، بعد از آن دعوایی که در بندر راه انداخته بودند ، عجیب شده بود . مایک معمولا با صدای بلند حرف می زد ، معمولا بدعنق بود و طلبکارانه با مِی رفتار می کرد ؛ ولی حالا شدت این رفتارش بسیار کم شده بود ، آن هم در چند ساعت !
مِی با تعجب جواب داد :
_ باشه ، بیا بریم یه رستوران .
مِی و مایک از ساحل خارج شدند و در همان نزدیکی، یک رستوران کوچک و بدون سقف و دیوار پیدا کردند. رستوران از نرده های کوتاه چوبی و زیبایی ، به جای دیوار استفاده کرده بود .
مِی از شکل و شمایل رستوران بسیار خوشش آمد . به نظرش این رستوران ، بهترین رستوران با غذاهای دریایی بود که می توانست در جزیره سانتا کاتالینا پیدا کند .
مِی و مایک ، وارد رستوران شدند و دور یک میز نشستند . بوی غذا های دریایی ، مِی را گرسنه می کرد.
مِی مِنو ایی که بر روی میز بود را برداشت ، سپس آن را باز کرد و شروع کرد به خواندن فهرست غذا ها . اولین چیزی که نظرش را جلب کرد ، میگو گریل شده با سس تند چیلی بود .
مِی بی توجه به قیمتش ، آن را سفارش داد . او تا به حال میگو گریل شده نخورده بود ، زیرا فکر می کرد میگو یک کرم منزجر کننده است و خوردنش ، همانقدر که خوردن سوسک چندش است حماقت محض است ؛ ولی حالا می خواست برای اولین بار میگو بخورد .
وقتی گارسون غذا را آورد ، مِی و مایک با تعجب به آن خیره شد . مِی یادش می آمد میگو زشت و چندش آور است ؛ ولی این غذا ، زیبا و دوست داشتنی بود .
مِی یک دانه از میگو ها را برداشت و آن کمی در سس چیلی زد ، سپس با دو دلی در دهانش گذاشت . میگو گریل شده نرم و شیرین بود و با سس تند چیلی ، مزه ایی خاص و باشکوه پیدا کرده بود . مزه شیرینی که با تندی سس چیلی ترکیب شده بود .
مِی بعد از اینکه میگو گریل شده را بلعید ، با صدایی که از شادی میلرزید گفت :
_ عالی بود ...
مِی باورش نمی شد ، بیست و شش سال از عمر خود را با این باور که میگو بد مزه است گذرانده بود از چشیدن چنین طعم بهشتی ایی خود داری می کرد .
مِی به مایک خیره شد . مایک با انزجار به ظرف میگو گریل شده خیره شده بود . مِی پرسید :
_ چرا نمیخوری ؟
مایک به مِی نیم نگاهی کرد و بعد به آرامی گفت :
_ شبیه کرمه !
مِی پشت چشمی نازک کرد گفت :
_ منم بیست و شش سال از زندگیم رو همینطوری فکر می کردم ؛ ولی مزه اش خیلی خوبه .
مایک به مِی خیره شد ، سپس چپ چپ ظرف میگو ها نگاهی انداخت و با دودلی یک میگو گریل شده برداشت و در دهانش گذاشت و شروع کرد به جویدنش .
مِی به چهره مایک خیره شد . مایک بعد از بلعیدن میگو گریل شده به مِی نگاه کرد و گفت :
_ خوش مزه است ؛ ولی شبیه یه کرم دریایی هست !