سلام ؛ من دیوانه ام ! P32
22 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان "شاه شب من" و رمان "سلام؛من دیوانه ام! " و پارت گذار کمیک "رادیواپل" هستم 🤗
این قسمت : مِی نمی خواهد فکر کند 🙅🏻♀️
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت سی و دو این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
بعد از تمام کردن میگو های گریل شده ، مِی به سمت پیشخوان رستوران رفت تا پول غذایشان را پرداخت کند و شاید بهتر بود انعام نیز بدهد ! ( کاری که هیچوقت انجام نداده بود )
مرد حسابداری که پشت پیشخوان نشسته بود ، لاغر اندام با صورتی موش مانند بود و یک پاپیون آبی رنگ و خنده دار نیز ، بر روی یقه لباس سفیدش بسته بود .
مرد حسابدار با صدایی گرفته و جیر جیر مانند ( که برای مِی خنده دار بود ) گفت :
_ هزینه غذاتون میشه پونزده دلار .
مِی با شنیدن این حرف مرد حسابدار خشکش زد . پانزده دلار ؟ پانزده دلار واقعی ؟ چشمانش را تنگ کرد و با خشمی که در صدایش موج می زد و سعی در کنترلش داشت ، پرسید :
_ پونزده دلار ؟ مگه اینجا سر گردنه است !
او آخر حرفش را با صدایی بلند تر گفته بود ، سپس از درون کیف پولش ، پانزده دلار بیرون آورد و روی پیشخوان گذاشت .
باورش نمی شد ! پانزده دلار را بی دلیل حدر داده بود. می توانست با همان پانزده دلار ، خودش آن میگو گریل شده را درست کند و در آخر با باقی مانده پولش ، یک آبنبات هم بخرد .
عصبی دست مایک را گرفت و درحالی که زیر لب غر غر می کرد ، از رستوران خارج شد و حتی به پشت سرش نیز نگاه نکرد .
مایک گفت :
_ مِی ، میشه دستم رو ول کنی ؟
مِی لحظه ایی سر جایش ایستاد ، سپس به دست خودش خیره شد که دست مایک را محکم گرفته بود و دست مایک ، در دست مِی بی حرکت و قرمز رنگ بود.
دست مایک را رها کرد . آنقدر محکم دست مایک را گرفته بود ، که رد دستش بر دست مایک مانده بود.
با کمی شرمندگی گفت :
_ ببخشید ، عصبی شده بودم .
سپس به راهش ادامه داد ؛ ولی این سوال ذهنش را مشغول خود کرده بود :
" چرا دست مایک را آنقدر محکم گرفته بود ؟ "
می خواست مایک را همراه با خودش ببرد ؟ ولی مایک بچه نبود که بخواهد دستش را بگیرد تا گم نشود !
سرش را به شدت تکان داد . نباید به این مسائل فکر کند ، نباید عصبی باشد ، نباید وقتش را الکی حدر دهد ؛ زیرا او در سانتا کاتالینا بود ! او آمده بود سانتا کاتالینا تا استراحت و تفریح کند و از این مسائل پیش پا افتاده ، دور باشد ؛ ولی خودش داشت مغزش را با این افکار چرت و پرت و بی اهمیت پر می کرد .
شاید خسته بود و باید می خوابید . همیشه یک خواب خوب ، یک بالش نرم و پتویی گرم و دوست داشتنی ، حالش را خوب می کرد و می توانست با آنها از مشکلات احمقانه اش فرار کند .
همیشه با خواب از مشکلاتش فرار می کرد ؛ ولی وقتی خبر مرگ سارا را شنید ، زمانی که در اوج غم و اندوه خود فرو رفته بود ، حتی خواب هم نتوانست از کابوس زندگی نجاتش دهد ...
ناخود آگاه چانه اش لرزید و در چشمانش اشک جمع شد ... سارا ... یادش آمد که چگونه جسد سارا در سردخانه ، بی جان جا خوش کرده بود .
عصبی سرش را تکان داد تا دیگر به این مسئله فکر نکند . قرار بود به این موضوعات فکر نکند و فقط از تعطیلاتش لذت ببرد ؛ ولی داشت با فکر کردن به گذشته و این موضوعات ، تعطیلاتش را خراب کند !
لحظه ایی ایستاد و به هتل خیره شد . کِی به هتل رسیده بودند و او متوجه نشد ؟ در بیشتر مواقع ، هر وقت غرق در افکارش می شد متوجه اتفاقات اطرافش نمی شد ، برای همین چیز ها بود که نمی خواست زیاد فکر کند !
کلافه و خسته همراه با مایک وارد هتل شد و به سمت اتاقی که در آن اقامت می کردند رفتند ، که در راه به جین برخوردند . جین خوشحال و سرخوش ، کتابی در دست گرفته بود و به سمت آنها آمد .
مِی لبخند زد و با لحنی مهربان پرسید :
_ جین ، چی شده که اینقدر خوشحالی ؟
جین سرش را بالا آورد و برای چند ثانیه خیلی کوتاه ، به چشمان مِی خیره شد و گفت :
_ ازت ممنونم مِی ! ممنونم که منو اوردی اینجا ، تا بتونم بیام و کتاب آشپزی غذا های دریایی بخرم . از تو هم ممنونم مایک ! اولین غذای دریایی که میپزم رو میدم به شما .
سپس با سرخوشی بیشتری از آنجا رفت . مِی با دیدن شادی جین ، حالش بهتر شد و لبخندی از ته دل بر لبش نشست .
_ به نظرت برامون میگو گریل شده هم درست میکنه ؟
این را مایک پرسیده بود . مِی سرش را به سمت مایک برگرداند و با اخم گفت :
_ لطفا تا چند مدت اسم میگو گریل شده رو نیار ! یاد اون پونزده دلار از دست رفته میفتم .