منِ کاریکاتوری ۱.۲

سلام! این لینک برای مقدمه و این یکیم برای قسمت اوله.

اگه نخوندین حتما بخونین :>

+

خودم رو رها کردم و به صندلی پارک جنگل خاطرات شمال تکیه دادم. فقط چون دار و درختاش زیادی زیاده، همیشه هم بابت آبپاشیش هوای مرطوبی داره اسمش اینه. از پارک‌های معمولی یکم بزرگتره و خوشبختانه نکته‌ی عالیش اینکه دقیقا بغل دست مدرسه‌اس. مکان مورد علاقه و پرستش من...

و البته جایی که خودم را توش خالی می‌کنم.

 هر چقدر که حرص و فشاری چند لحظه پیش خوردم رو ریختم توی تن صدام. از حد معمول بلند شده بود و حتی گوش خودم هم درد گرفت. «آخه چرا؟! این منم که باید سخنرانی حاضر کنم؟! بخدا که اخراج شدن بیشتر می‌ارزید!»

پس از گرفتن تکلیفی بسیار سنگین، تمام روز با اخم و تخم‌هایی درهم، مشغول مجسمه سازی و سر و کله زدن با مجسمه‌ها بودم. اونقدر رایحه‌ی بلوبری‌ایم تلخ‌تر از همیشه شده بود که بچه‌های کلاسی که گرگنما بودند، به طور نامحسوس از من رو برمی‌گردودند. من گرگ‌نما بودم و اینکه رایحه‌ای مثل عطر ازم پخش می‌شد، طبیعی بود؛ ولی اینکه از همیشه تلخ‌تر و سرد‌تر باشه نه! یادمه که نینو با شوخ طبعی آغشته به به لبخندی کج و کله، گفت:«انگار دارم بوی یک بلوبری‌ِ ترشیده و لواشک شده رو حس می‌کنم!»

بعد از مدرسه و کلاس تقویتی -که کاملا جهنم بود- اومدم پارک که کمی باد به کله‌ی داغ کرده‌ام بیوفته و همزمان فکری برای این مصیبت بی‌ریخت بکنم.

نگاهی به کبوتر کنارم که در حال خوردن دونه‌ها و تکه نون‌های روی زمین بود و با چشم‌‌های ور قلمبیده‌اش من رو زیر چشمی نگاه می‌کرد، کردم.

- اصلا کاش کبوتر می‌شدم و گیر این بدبختی و فلاکت نمی‌افتادم!

- او! فکر نمی کنی که زیادی ناشکر هستی؟ اینکه یک زندگی مسالمت آمیزی داشته باشی، به نظر نمیاد بدبختی و فلاکت باشه...

من و کبوتر رد صدا رو گرفتیم و به آقای به شدت قد کوتاهی رسیدیم. آقای قد کوتاه کلاهی شبیه به کلاه‌های کارآگاه‌ها لبه بلند، سرش بود و بخاطر سایه‌ای که صورتش رو می‌پوشوند، از دور نمی‌تونستی تشخیصش بدی. ولی چیزی از چشم‌های تیز بین یک گرگ پنهون نمی‌موند. مخصوصا اگه اون گرگ، از نوع قاتل باشه!

طرف مقابل یک مرد چشم بادومی، با ریش و سبیل بود. نمی‌دونم کره‌ای بود یا ژاپنی؟ همیشه این‌ها رو اشتباه می‌گیرم! لامصب خیلی شبیه هم اند! اون حتی یک بارونی مشکی‌رنگ بلند -البته از نظر قد اون- تنش بود. برام تعجب‌آور بود که تونستم قبل از مرگم یک مردِ... دقیق نمی‌دونم ژاپنی چی‌بود... اصلا بیایم بگیم چشم بادومی و نسبتا قد کوتاه رو از نزدیک ببینم. چهره‌اش به طرز مشکوکی آشنا بود.

آقای قد کوتاه به رسم ادب کلاهش رو برداشت و تعظیم کوچکی کرد و گفت: «سلام! فکر کنم شما من رو...»

از شدت هیجان کشفی که کرده بودم، سریع‌تر لب زدم و حرفش رو قطع کردم: «می‌شناسمتون شما همون مرد چینی هستید که توی آپارتمان ما زندگی می‌کنه!»

آخرشم نه کره‌ای نه ژاپنی... چینی؟! ولی با توجه به لبخندش مثل اینکه اشتباه نگفتم!

وقتی که کلاهش رو برداشت به سختی سعی می‌کردم تا جلوی خودم بگیرم که نخندم و جلوی جدید‌ترین همسایه‌ای که دارم باهاش صحبت میکنم ضایع بازی در نیارم. سر اون مرد درست جلوی من قرار گرفته بود و قسمت‌های پایینی سرش -مثل قسمت‌هایی که به گوش هایش نزدیک بودند- پر مو بودند ولی فرق سرش فقط سه تار موی به شدت کلفت مثل خطی که روی نون‌های باگتی که پدرم درست می‌کرد افتاده بود. و حسابی برق می‌زد.  

- آره گمونم تو همون دختری هستی که همیشه برای طراحی میاد این پارک. فکر نمی کردم توی اولین روزم به اینجا کسی متوجه بشه.

- آره خب من سراسر شهر پاریس کلی رابط و دوست دارم که خبرها بهم می‌رسونند!

نمی‌دونم چرا اما نگاه آقای قد کوتاه روی کبوتری که کنار من دانه می‌خورد، زوم شد. بعد اخمی کرد و انگار که داره چیزی رو پیش خودش تکذیب می‌کنه سرش رو تکون داد. این یعنی چی؟

بعد از این حرکت عجیبش، کنارم نشست و گفت: «پس مثل اینکه آدم پرکاری هستید...»

در حالی که به جای دیگری چشم دوخته بودم اما حواس پیش او بود گفتم: «آره خب یجورایی...»

یک درصد هم حقیقت نداشت. بیشتر وقتم رو توی اتاقم روی صندلی میز تحریر می‌شینم و از طريق لب تاپم سر و ته اینترنت رو در می آورم. یک معتاد و همیشه تشنه‌ی گوگل و اینترنت. در واقع کلمه‌ی درستش اینکه آدم «بیکاری» هستم.

- به نظر میاد روز خوبی نداشتی...

«آره... واقعا هم...» قبل از اینکه حرفم رو کامل کنم متوجه شدم من به همچنین آدمی هیچوقت نگفتم حالم بد هست. از کجا فهمید حالم خوب نیست؟ درسته که چیزی به نام فرمون داریم، منتها الان تو مود خوش و خرمیه. سمتش چرخیدم و با دهان باز گفتم: «الان چی گفتین؟! شما.... از کجا... میدونید که من...»

-قدرت من این اجازه بهم میده که از انرژی درون و بیرون آدم‌ها مطلع بشم. انرژی وابسته به احساسات هست و در نتیجه من می‌تونم از حال آدم‌ها خبر داشته باشم.

وای خدا! این قدرت‌ها خدان!

- واو چه جالب فکرشم نمی‌کردم همچنین قدرتی وجود داشته باشه!

- قدرت های منحصر به فرد بیشماری وجود داره... جالبش اینجاست که منحصر به فردها خیلی کم هستند... و بیشتر اونا تکراری هم هستند.

یک لحظه صبر کن... کسایی معمولا این قدرتای داشتن چی می‌گفتن؟ یک چیزی می‌گفتن. به ولله یک چیزی می‌گفتند!

 

کمی فکر کردم و بعد ناگهان هیجان زده گفتم:«شما صنعت گرین؟! نه یعنی... سنگ ساز؟ جواهر ساز؟»

پیرمرد لبخندی زد و گویا که از حدس‌های من خوشش اومده گفت:«جواهر فروش... خیلی کم پیش میاد که آدم‌ها از ملاقات با یک جواهر فروش خوشحال بشن!»

اون قدر هیجان زده و هول شده بودم که کلماتی که می‌خواستم بگم، کاملا به هم ریخته و بی‌ربط به همدیگه از زبونم بیرون ریختند: «آره خب من یک مقدار به تراش زدن... یعنی کاری که هم جواهر ساز‌ها... نه ببخشید جواهر فروش‌ها و مجسمه سازها انجام می‌دن!»

پیرمرد تعجب کرد و لب زد: «تو مجسمه سازی؟»

- نه دقیقا ولی خب... یک مدت مجبورم انجامش بدم!

-واو! عجیب‌تر از جواهر فروش‌هایی که می‌تونند یک جواهر برای تطبیق دهی و با سازگاری بالا برای مشتری پیدا بکنند، مجسمه‌‌سازها هستند که قدرت درونی خودشون رو کنترول می‌کنند. می‌دونی مجسمه‌سازها، هم مثل بقیه قدرت دارند. ولی تفاوت اونجاست که موقع تراش دادن قدرتشون، مثل بقیه به سنگ یا مجسمه آسیب نمی‌زنه... جالب نیست؟ جواهر فروش‌ها بخاطر این این کار رو انجام می‌دن، چون سنگ نیاز به انرژی داره. آزاد کردن انرژی کار راحتیه. برعکس اون مجسمه سازها هستند که انرژی درونیشون حتی یک خراش کوچیک هم روی سنگ بدون انرژی نمی‌ندازه!»

این کوتوله اومده دانایی‌ش رو به رخمون بکشه؟ با نگاه عجیبی دنبالش کردم. عجب غلطی کردم بحث مجسمه سازی رو وسط کشیدم! آقای قد کوتاه هم زود متوجه شد و گفت: «شرمنده من خیلی وقتی هستش که اصلا یک هم صحبتی نداشتم، توی شرایط بدی بودم و... واقعا کمی هیجان زده شدم!»

متعجب او را از نظر گذراندم این یارو اصلا به نظر نمیاد یکم، فقط یکم، هیجان زده باشه‌ها!

- که اینطور برای چی ناراحت هستی؟

در اون لحظه نمی‌دونستم درد و دل کردن با یک غریبه چه عواقبی ممکنه داشته باشه و فقط تمام فکر و ذکرم داخل اون لحظه این بود که خالی بشم.

«خب بذار بشمارم» با گفتن هر چیزی با انگشت‌هام آن می‌شمردم و خلاصه کلی را گفتم: «اولیش آدم معمولی نیستم دومیش باید با بدبختی در هفته کار کنم تا پول در بیارم ولی از بدشانسی من.... هیچ جا من رو قبول نمی‌کنند، چون به گفته‌ی خودشون آدم عجیب و غریبی مثلا هستم. در حالی که محض رضای خدا با مجسمه ساز هم اینطوری رفتار نمی‌کنند! سومیش، آدم بد شانسی هستم اونقدر که توی حساس ترین لحظه‌ها شانسم افتضاح می‌شه. یعنی به طرز مسخره ای بد شانس میشم. چهارمیش من باید برای جشن فارغ التحصیلی سخنرانی کنم و این عذابم میده!»

همه دغدغه‌ها و مشکلات بیرون ریخت و من بالاخره کمی آروم گرفتم. آنقدری که بتونم کمتر خودم رو با فکر کردن روانی کنم. درسته عملا هیچ فرقی احساس نمی‌کنم و اون مشکلات هنوز اونجا هستند؛ ولی اینکه تو خودت نریزیشون یک مقداری، به کمتر دیوونه شدنت کمک می‌کنه.

پیرمرد احساس همدردی کرد و ضربه آرام به پشتم زد و دستمالی به من داد: «امیدوارم بختت بهتر بشه! سخنرانی آماده کردن... منم قبلا همچنین کاری انجام دادم و خوب پیش نرفت. امیدوارم مال تو به خوبی و خوشی پیش بره!»

دستمال را گرفتم و گفتم: «مرسی»

خواستم مثلا اشک‌هام را پاک کنم که فهمیدم من اصلا گریه نکردم. دستمال را بالا آوردم و از پیرمرد قد کوتاه پرسیدم: «این برای چیه؟»

- امیدوارم که به همراه داشتن این دستمال باعث بشه یک شانسی برات پیدا بشه!

اون لحظه بود که فهمیدم این یارو خل هم هست. شبیه به همون‌هایی که طرفدار پر و پاقرص خرافات بودند، بود. یعنی ممکنه که یکی از اون‌ها باشه؟

در اون لحظه حرفش را تصحیح کرد: «اممم ببخشید این دستمال .... نمی‌دونم چطور توضیح بدم. بهش به عنوان یک متغیر فکر کن!»

- من فکر نمیکنم یک تیکه دستمال باعث بشه خوشبخت بشم!

- البته که همین طورهه این دستمال به تنهایی معنا نمیده وقتی در کنار چیزی باشه و دست یک موجود زنده باشه اون وقت که اون موجود زنده بهش معنا میده...

- تعریف قشنگی بود ولی باز هم نفهمیدم چطوری عمل می‌کنه.

آقا دستم را مشت کرد و گفت: «فقط به عنوان هدیه از طرف یک دوست فکر کن»

با تردید عجیبی گفتم: «باشه!»

مشکل اینجاست که این مرد حتی دوست هم نبود و یک رهگذر ساده محسوب می‌شد! از اون‌هایی که شانسی در طول بهشون برمی‌خوری و دو کلام حرف می‌زنی... اگر هم دوست حسابش بکنم، دوست غیرمعمول و عجیب و غریبی بود.

 

ادامه دارد...

 

+

📎فکت

از جمله شغل‌های داخل این دنیا: 

جواهر فروش و مجسمه ساز هستند. مجسمه سازی که چیز جدیدی نیست. فرق آنچنانی نداره. فقط برای بعضی‌ها که انرژی درونی‌اشون کنترولشون براشون سخت هست، سخت‌تره. مثال عالیش همین آتیشه. آتیش رو بزنی به مجسمه... کلا جزغاله میشه.

جواهر فروش... حکم همون داروساز خودمون داره. اگه برای درمان بدن دارو می‌خوریم، این برای درمان قدرتشون ازش استفاده می‌کننن. منتها یک چیز به حساب باکلاسیه چون هر جواهری بخوای بگیری خیلی پولش میشه. و اصولا کسایی وارد این کار میشن که مثل آقای فو می‌تونن انرژی درونی رو ببینند.

خواستم مثلا چپترای بعدی با جزئیات بیشتری شرح بدم بعد گفتم بیخیل. کی تا اون موقع اصلا یادشه؟!

 

هفته بعدی همین پنجشنبه منتشر میشه. 

 

لایک❤️ و کامنت 💬 یادتون نره! :)