سلام ، من M.J.R نویسنده رمان "شاه شب من" و رمان "سلام؛من دیوانه ام! " و پارت گذار کمیک  "رادیواپل" هستم 🤗

این قسمت : مِی را اعدام کنید ! 👩🏻💀

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت سی و سه این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

مِی با خستگی چشمانش را باز کرد . در کل اتاق ، نور طلایی رنگ خورشید پخش شده بود و نشاط و شادی را یک جا جمع کرده بود ‌.

صدای ضعیف تلفن همراهش ، از درون کیفش بیرون می آمد و مِی را کمی کلافه می کرد . با خستگی سر جایش نشست و چشمانش را مالید . 

با بی حوصلگی تلفن همراهش را از کیفش بیرون آورد و به نام کسی که به او زنگ زده بود خیره شد . کسی که به او زنگ میزد ، برادر کشیشش " متیو " بود . 

جواب تماس را داد و با صدایی که خستگی در آن موج میزد پرسید :

_ چی شده که این وقت صبح بهم زنگ میزنی ؟

متیو با کلافگی جواب داد :

_ مامان و بابا فرار کردن فرانسه !  

مِی با شنیدن این حرف ، چشمانش را تنگ کرد و لبخند احمقانه ایی زد . فرار کردند ؟ این موضوع چه ربطی به او داشت ؟

با خستگی آهی کشید و گفت : 

_  خب ، این به من ربطی نداره !

سپس آماده شد که تماس را قطع کند ، که متیو با درماندگی گفت :

_ باید برگردی ! اونها لیلی رو با خودشون نبردن و کسی نمیتونه نگهش داره .

مِی ابرو هایش را بالا داد و چهره ایی متفکر به خودش گرفت و پرسید :

_ لیلی کیه ؟

متیو با کلافگی گفت :

_ لیلی ، خواهر کوچیکمون ! هفت سالشه .

مِی لبخند احمقانه ایی زد و تماس را قطع کرد . او یک خواهر کوچکتر داشت ؟ پس چرا قبلا متوجه نشده بود ؟ نکند فرزند پنهانی بوده است ؟ سرش را تکان داد . امکان نداشت پدر و مادرش فرزند پنهانی داشته باشند !

تلفن همراهش آرام لرزید و سپس ، صدای زنگ تماسش کل اتاق را دربر گرفت . مِی به نام کسی که به او زنگ میزد خیره شد . خانم لی ...

دستانش خیس عرق شدند و دهانش خشک شد . خانم لی هیچ وقت بی دلیل به او زنگ نمی زد . تمام احتمالاتی که ممکن بود خانم لی برای آنها به او زنگ زده باشد را بررسی کرد :

 کرایه خانه را نداده بود ؟ کرایه خانه را سه روز پیش زده بود ! لوله های خانه اش نشتی کرده بودند ؟ لوله ها سالم بودند ! خانم لی متوجه نقاشی های مسخره ایی که از او کشیده بود شده است ؟ سال پیش آن نقاشی ها را سوزانده بود ! و ... .

هزاران دلیل به ذهنش رسید ؛ ولی هیچکدام به نتیجه ایی نرسید ، پس با دودلی جواب تماس را داد . قبل از اینکه حتی بتواند سلام کند ، خانم لی داد زد :

_ خانم جونز ؛ اهمیتی نداره کدوم جهنمی هستی ، همین حالا برگرد خونه وگرنه خواهرتو پرت میکنم بیرون! 

سپس تلفن را قطع کرد . مِی لرزید و با ترس آب دهانش را بلعید . رو به مایک کرد . مایک هنوز خواب بود . اخمی کرد و با تشر گفت :

_ بیدارشو مایک ، باید برگردیم !

سپس از روی تخت بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش را تند تند در چمدانش گذاشت .

به سمت مایک رفت تا او را بیدار کند ؛ ولی متوجه چیزی در دست مشت شده مایک شد . آرام دست مایک را باز کرد و نفسش برای لحظه ایی بند آمد . در دست مایک همان صدفی بود که شب گذشته ، مِی به او داده بود .

لبخند زد . شاید آنقدر ها هم که فکر می کرد ، مایک عوضی ، عجیب ، خنگ ، دیوانه و ... خیلی چیز های دیگر نبود . 

دستش را آرام بر روی قلبش گذاشت و گفت :

_ چه با احساس !

درهمان لحظه جادویی ، متوجه شد مایک دارد زیر لب چیزی می گوید . لبخندی پر رنگ تر زد و سرش را پایین آورد و گوشش را در کنار دهان مایک گذاشت تا بفهمد مایک چه می گوید .

مایک به آرامی می گفت :

_ مِی رو اعدام کنین ... 

مِی با شنیدن این حرف سرد شد . اخم کرد و مایک را با تمام نیرو ، از روی تخت به پایین پرت کرد و فریاد زد :

_ بلند شو مردک بی شعور !

مایک که بر روی زمین افتاده بود ، با ترس از خواب بیدار شد و گفت : 

_ مِی رو اعدام کنین ، نه من !

مِی بیشتر عصبی شد . نظرش از ریشه وجود ، درباره مایک عوض شد . مایک یک عوضی و بیشعور به تمام معنا بود ، مانند یک انگل بدردنخور !

با خشم گفت : 

_ زود باش وسایلت رو جمع کن ، باید برگردیم خونه .

سپس با خشم به جمع کردن وسایلش ، ادامه داد .