سلام ؛ من دیوانه ام ! P33
26 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان "شاه شب من" و رمان "سلام؛من دیوانه ام! " و پارت گذار کمیک "رادیواپل" هستم 🤗
این قسمت : مِی را اعدام کنید ! 👩🏻💀
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت سی و سه این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مِی با خستگی چشمانش را باز کرد . در کل اتاق ، نور طلایی رنگ خورشید پخش شده بود و نشاط و شادی را یک جا جمع کرده بود .
صدای ضعیف تلفن همراهش ، از درون کیفش بیرون می آمد و مِی را کمی کلافه می کرد . با خستگی سر جایش نشست و چشمانش را مالید .
با بی حوصلگی تلفن همراهش را از کیفش بیرون آورد و به نام کسی که به او زنگ زده بود خیره شد . کسی که به او زنگ میزد ، برادر کشیشش " متیو " بود .
جواب تماس را داد و با صدایی که خستگی در آن موج میزد پرسید :
_ چی شده که این وقت صبح بهم زنگ میزنی ؟
متیو با کلافگی جواب داد :
_ مامان و بابا فرار کردن فرانسه !
مِی با شنیدن این حرف ، چشمانش را تنگ کرد و لبخند احمقانه ایی زد . فرار کردند ؟ این موضوع چه ربطی به او داشت ؟
با خستگی آهی کشید و گفت :
_ خب ، این به من ربطی نداره !
سپس آماده شد که تماس را قطع کند ، که متیو با درماندگی گفت :
_ باید برگردی ! اونها لیلی رو با خودشون نبردن و کسی نمیتونه نگهش داره .
مِی ابرو هایش را بالا داد و چهره ایی متفکر به خودش گرفت و پرسید :
_ لیلی کیه ؟
متیو با کلافگی گفت :
_ لیلی ، خواهر کوچیکمون ! هفت سالشه .
مِی لبخند احمقانه ایی زد و تماس را قطع کرد . او یک خواهر کوچکتر داشت ؟ پس چرا قبلا متوجه نشده بود ؟ نکند فرزند پنهانی بوده است ؟ سرش را تکان داد . امکان نداشت پدر و مادرش فرزند پنهانی داشته باشند !
تلفن همراهش آرام لرزید و سپس ، صدای زنگ تماسش کل اتاق را دربر گرفت . مِی به نام کسی که به او زنگ میزد خیره شد . خانم لی ...
دستانش خیس عرق شدند و دهانش خشک شد . خانم لی هیچ وقت بی دلیل به او زنگ نمی زد . تمام احتمالاتی که ممکن بود خانم لی برای آنها به او زنگ زده باشد را بررسی کرد :
کرایه خانه را نداده بود ؟ کرایه خانه را سه روز پیش زده بود ! لوله های خانه اش نشتی کرده بودند ؟ لوله ها سالم بودند ! خانم لی متوجه نقاشی های مسخره ایی که از او کشیده بود شده است ؟ سال پیش آن نقاشی ها را سوزانده بود ! و ... .
هزاران دلیل به ذهنش رسید ؛ ولی هیچکدام به نتیجه ایی نرسید ، پس با دودلی جواب تماس را داد . قبل از اینکه حتی بتواند سلام کند ، خانم لی داد زد :
_ خانم جونز ؛ اهمیتی نداره کدوم جهنمی هستی ، همین حالا برگرد خونه وگرنه خواهرتو پرت میکنم بیرون!
سپس تلفن را قطع کرد . مِی لرزید و با ترس آب دهانش را بلعید . رو به مایک کرد . مایک هنوز خواب بود . اخمی کرد و با تشر گفت :
_ بیدارشو مایک ، باید برگردیم !
سپس از روی تخت بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش را تند تند در چمدانش گذاشت .
به سمت مایک رفت تا او را بیدار کند ؛ ولی متوجه چیزی در دست مشت شده مایک شد . آرام دست مایک را باز کرد و نفسش برای لحظه ایی بند آمد . در دست مایک همان صدفی بود که شب گذشته ، مِی به او داده بود .
لبخند زد . شاید آنقدر ها هم که فکر می کرد ، مایک عوضی ، عجیب ، خنگ ، دیوانه و ... خیلی چیز های دیگر نبود .
دستش را آرام بر روی قلبش گذاشت و گفت :
_ چه با احساس !
درهمان لحظه جادویی ، متوجه شد مایک دارد زیر لب چیزی می گوید . لبخندی پر رنگ تر زد و سرش را پایین آورد و گوشش را در کنار دهان مایک گذاشت تا بفهمد مایک چه می گوید .
مایک به آرامی می گفت :
_ مِی رو اعدام کنین ...
مِی با شنیدن این حرف سرد شد . اخم کرد و مایک را با تمام نیرو ، از روی تخت به پایین پرت کرد و فریاد زد :
_ بلند شو مردک بی شعور !
مایک که بر روی زمین افتاده بود ، با ترس از خواب بیدار شد و گفت :
_ مِی رو اعدام کنین ، نه من !
مِی بیشتر عصبی شد . نظرش از ریشه وجود ، درباره مایک عوض شد . مایک یک عوضی و بیشعور به تمام معنا بود ، مانند یک انگل بدردنخور !
با خشم گفت :
_ زود باش وسایلت رو جمع کن ، باید برگردیم خونه .
سپس با خشم به جمع کردن وسایلش ، ادامه داد .