I Cartoon 1.3
31 اردیبهشت 15:09 · · خواندن 6 دقیقه منِ کاریکاتوری ۱.۳
+
صدای زنگ ساعت بلند شد. بعضیها بهش بهش میگن ناقوس، وقت خواب و یا وقت شب. این صدا مال یک ساعت خیلی بزرگه. ساعتی که دقیقا اندازه یک ساختمانه. درست مرکز هر شهری قرار داره و صداش خیلی بلند و در عین حال ملایمـه. دقیقا همون ساعت کوکی که به در و دیوار میزنند برای ساعت خواب بچهها. زنگ ساعت همیشه ساعت نه شب صدا میداد و به معنای هشدار یا یک جور تعيين وقت بود. در نه شب همه کار و بار تعطیل میشد و همه خونهاشون میرفتند. چون شبها انرژی درونی و خیلی چیزهای دیگه به کمترین بازده خودش میرسید و عملا هیچکار نمیتوانستند بکنند. قبلتر ساعت دوازده زنگ میخورد؛ ولی بعد از پیدا شدند خلافکارا و رخ دادن یکسری اتفاقات عجیب، دیگه ساعت نه شب زنگ رو میزنند. اسم اصلیش «شب داره میاد» هست. توسط پریها درست شده و چون که اسم مسخرهای برای گونههای دیگهاس کلی لقبهای دیگه بهش دادن. ما گرگا بهش میگیم، وقت خواب.
بعد از وقت خواب همه تو خونه جمع میشن... ای وای...
این زنگ به معنای واقعی برای من هشدار بود. هشدار کمش بود؛ حکم اعدامم بود!
زیر لب با حیرت گفتم: «وای نه مهمونی امشب!»
در آن لحظه سیخ شدن کل تار موهای روی بدنم را حس کردم. مثل این بود که هزار تا سوزن داخل بدنت بزنند.
دستم را از توی دستای آقا بیرون کشیدم با عجله گفتم: «من باید برم سراغ خونه وگرنه مامان بزرگم پوست کله ام رو میَکنه!» دفتر طراحیم را داخل کوله پشتی انداختم و همه وسایلهام رو با بدبختی داخل کوله پشتیم چپوندم و روی کولم انداختم. داشتم از صندلی دور میشدم که تازه یادم افتاد یک عدد پیرمرد قد کوتاهی هم وجود دارد!
«ببخشید آقای قد کوتاه!» خراب کردم. موهام دو برابر شوک قبلی روی تنم سیخ شد. معلوم هست من دارم چی میگم؟! «چی؟ نه ببخشید شما...»
آقای قد کوتاه لبخندی دنداننما زد و گفت: «میتونی فو صدام کنی...»
- آره آقای فو شما که با ما داخل یک آپارتمان همسایه هستین... چطوره که با هم برگردیم؟
آقای فو لبخندش کش آمد و از روی نیمکت بلند شد و گفت: «میدونستم که پشیمون نمیشم نه ممنونم من باید کار ضروری رو انجام بدم»
- واقعا؟! ولی این روزا این وقت شبها واقعا... امن نیست!
- نگران من نباش کسی باید نگرانش باشی خودت هستی!
صدای زنگ گوشیم بلند شد. دستپاچه آن را بیرون آوردم و با دیدن اسم روی صفحه زمزمه کردم: «باید اشهدم رو بخونم!»
به آقای فو گفتم: «من دیگه میرم لطفاً مراقب خودتون باشید.»
- حتما!
قبل از اینکه از جایم تکان کوچکی بخورم با صدای بلند گفت: «راستی این کتابم رو ببر» او کتابی قطور از بین وسایلش بیرون کشید و سمتم گرفت «این کتاب برای من و همسرم با ارزشه لطفا خوب ازش مراقبت کن»
- باشه حتما!
- آها و یادت باشه که کلید یدکی داخل یک گلدون یشمی سبز رنگه!
آنقدری هول کرده بودم که صدای آقای فو رو در پسزمینه نادیده گرفتم و با دستی لرزان ولی پرسرعت آیتم سبز رنگ روی صفحه گوشی را کشیدم: «امیدوارم امشب شب مرگم نباشه» با وصل شدن تماس فریاد یا بهتر بگم جیغی اومد. چیزی نمونده بود کله پا بشم و فکر کنم کر شدم. به سختی خودم رو با کوله پشتی سنگین نگه داشتم.
میدونستم کدوم آدمی پشت تلفن آنقدر خشمگین و مشخصه که هر لحظه قدرت تکه پاره کردن یک موجود زندهی جلوش رو داره، متعلق به کی هست. مادربزرگ جینا. سلطان خانوادهام و در حال حاضر، جلاد من!
- مرینت کدوم گوری هستی مهمونها رسیدند!
در اون لحظه احساس کردم قلبِ شیشهایم شکست. کل بیخیالیهام فرو ریخت و به جایش یک کوه پر از نگرانی نشست.
دستم را بردم توی موهایم و گفتم: «نه این نمیتونه حقیقت داشته باشه!»
- حقیقته محضه و راستی محض رضای خدا عجله کن!
- باشه دارم میام!
تماس تلفن را قطع کردم. با سرعت زیاد به سمت خانه فرار کردم و توی ذهنم مسابقهی دو گذاشتم. یعنی به قدری زیاد که اگر میک میک آدم میشد اون آدم من میبودم!
***
- پوف بالاخره! رسی...دم!
از بس که دویده بودم نفسم بند اومده بود. سینهم بد جور داغ کرده بود و جوری حرارت و گرما داخلش جمع شده بود که راستی راستی فکر میکردم کورهی نونپزی هست. تکه تکه و نامنظم نفس میکشیدم هر چه نیرو داشتم را توی پاهام ریخته بودم و به معنای واقعی نا ندارم! زانوهام انگار تو خالی شده بودند. با این حال به قدری سنگین بودند که فقط دوست داشتم دم در بشینم. تا زمانی که تعادل بين نفس کشیدنم بهتر شود.
در اون لحظه جولیکای گوشی به دست رو دیدم که با تعجب بهم نگاه کرد و نامطئن لب زد: «مرینت؟»
به سختی تونستم حرف بزنم و هر کلمهای که از دهانم خارج و تکه تکه میشد.
- بع...دا بهت می...گم الا...ن یک لیوان آب لازمم!
در کمال تعجب و حیرت آهانی کرد با خونسردی سرش رو تو گوشیش فرو کرد و با سرعت لاکپشتیاش پیش رفت.
من خودم رو کشتم، تا حد سکته قلبی رفتم، بدنم ضعف وحشتناکی پیدا کرده بود و اینجانب با سرعت لاکپشتی میره؟
با عصبانیت اولین کتاب دم دستی ام را پرت کرد و گفتم: « جولی یکم عجله کن!»
کتاب مستقیم به کمرش خورد. تازه بعد از پرتاب کتاب پشیمون شدم. بخاطر جولیکا نبود. اون كتاب... کتاب آقای فو بود به محض پرت کردنش سمتش حمله ور شدم تا بگیرمش تا از هر گونه خسارت جلوگیری بکنم؛ اما...
کتاب مستقیم به جولیکا بر خورد کرد. جولیکا پخش زمین شد. حالا میتونم بگم پشیمونیم بخاطر جولیکا هم هست.
- جوليکا!
چه کنیم دیگر آب ریخته شده رو نمیشه جمع کرد. دستهام رو مشت کردم با خودم گفتم آخه مرض داری نرسیده خونه با کتاب میزنی تو کمر جولی؟! لااقل میدیدی با کدوم کتاب میخوای بزنیش؟!
- مرینت تو الان چیکار کردی؟!
هم من هم جولیکای نفلهی پخش زمین شده، سمت صدا چرخیدیم و با مادر بزرگ خشمگین مون رو برو شدیم... پیشبند بنفش رنگ خال خالی روشنش مورد علاقه اش را پوشیده بود. در یکی از دستانش ماهیتابه ای به چشم میخورد. موهایش را گوجهای بسته بود. مادر بزرگ شبیه به همان گاوهای وحشی و عصبانی آماده به حمله نفس می کشید.
اوضاع به این صورت بود که من اول از همه، من برای مهمونی که مادر بزرگ بی اعصاب جینا خیلی روش حساس بود و براش حسابی برنامه ریزی کرده بود زیادی دیر رسیده بودم ساعت نه و بیست و پنج دقیقهاس!
ثانیاً من با کتاب آقای فو همسایهامون به کمر جولیکا زدم و واقعا نمیخواستم با کتاب بزنم تو کمرش! اون هم با کتاب قطوری به بزرگی اون و البته هدف من پخش زمین کردن جولیکا نبود! اصلا فقط میخواستم یک ذره به سرعت کندترین لاکپشتی قرن اضافه بکنم تا از تشنگی هلاک نشم! ثالتاً جولیکا مثل سرباز زخمی روی زمین پخش شده و من هم در کنارش شکست خورده به موکت یا فرشهای کف خونه زل زدهام. مسئله مهم تر اینکه مهمون داریم... راستی راستی امروز روز من نیست برای اولین بار تقصیر شانس از خدا بیخبرم نبود... نصفش تقصیر خودم بود؛ ولی نکته اصلی اینجاست زمزمه کردم: «چی به سرم میاد؟»
پایان فصل اول
+
مثل همیشه هفته بعدی همین پنجشنبه میبینمتون :>
حتما حتما لایک❤️ و کامنت💬 یادتون نره! خیلی بهم انرژی میده.