من کاریکاتوری ۲.۱

 

+

 

فصل دوم «آینده‌ی نداشته»

- مرینت تو الان... چی کار کردی؟!

مادربزرگ جینا ماهیتابه به دست و با چهره بسیار خشمگین تازه از آشپزخانه بیرون آمده بود. گر چه شرایط طبق میل من نبود؛ اما دلیل نمیشد مثل لشکر شکست خورده جلوی در خونه دراز بکشم و به لحظات دشوار پیش روم فکر بکنم. به قول پدربزرگ هیچوقت تسلیم نشو!

از جایم بلند شدم و گفتم: «لطفاً بذارین براتون توضیح بدم!»

مادربزرگ یک دور ماهیتابه را مثل قاتل‌های حرفه‌ای که چاقو را می‌چرخانند، چرخاند. «هیچ توضیحی در کار نیست تو با اون کتاب چیکار کردی؟» سپس به فاجعه پیش رویش اشاره کرد. به شدت عصبی نفس می‌کشید: «با اون کتاب لعنتی چیکار کردی؟!»

این آرامش قبل طوفان بود.

مجبور بودم به کار کرده‌ام  اعتراف کنم. با تن صدای پایین گفتم: «زدم به...»

مادر بزرگ بدجوری منتظر جواب بود‌، یا بهتره بگیم بدجوری منتظر لحظه‌ی تنبیه بود. اینجوری باور پذیرتره‌ـه! می‌دونستم اگر جواب را به زبون بیارم، موش و گربه بازی بزرگی در پیش داریم! پس سعی کردم بهانه ای منطقی توی پنج ثانیه جور کنم برای خلاص شدن از این یکی مخمصه‌های  هر روز!

- اینجا چه خبرهه؟

این صدای لوکا بود که با حوله ای داشت سرش را خشک می‌کرد و با دهانی باز و چهره‌ای گیج منتظر جواب بود. برای اولین بار از دیدن لوکا خوشحال شدم. داداش بنده از فضل و کمالاتِ بسیاری برخوردار است! قدی بلند داشت و لاغر بود. آنقدر لاغر که وقتی حتی یک ذره کمرش را قوس می‌دهد کمی بد اندام به نظر می‌رسید. موهایی مشکی رنگ داشت که انتهای موهاش را آبی زده بود. درست مثل آبشاری که ابتدایش تیره رنگ است و با پایین رفتنش کم‌کم روشن می شد. ببخشید پارازیت می‌ندازم، ولی همیشه سوالم این بوده: «رنگ قحط بود، آبی زدی؟!» اما با وجود رنگ عجیب و غریب قحطی زده‌ش، با چشم های آبی رنگش، ست شده بود.

تغییر مود مادر بزرگ در یک دهم ثانیه بود، یعنی چیزی فراتر از سرعت نور! هاله عصبانیتش خوابید و گفت: «چه خوب شد که اومدی لوکا میخواستم این سبد رو ببرم اتاق شیروانی کمکم می‌کنی؟»

دنباله حرفش برایم مبهم شد با سرعت تغییر وجه‌اش من و جولیکا متعجب به هم زل زدیم. سپس نگاهمان سمت مادر بزرگ برگشت.

الان مهم این بود که با ده ثانیه خودم رو از این جهنم به تمام معنا نجات بدم. کتاب آقای فو را به آرامی داخل کوله پشتی‌م انداختم و آروم بلند شدم. در حین ترک صحنه بودم که... ای لوکا بگم چه بلایی سرت بیاد؟!

- گفت اول نباید تکلیف مرینت رو روشن کنید؟ اون بیست و هفت دقیقه دیر کرده!

نیشخند بزرگی‌ زده بود...

زیر لب گفتم: «لعنتی! نمیشد ده ثانیه دهنت رو ببندی؟»

- خوب شد یادم آوردی! مرینت من واقعا ازت عصبانی‌ام تو خیلی خیلی دیر کردی... قرار بود مثلا هشت و نیم سر و کلت پیدا بشه ولی الان ساعت ساعت نه و نیمه!

زل زدم به ساعت دیواری دروغ نمی گفت!

خب دیگه بیایم از در درس و مشق وارد بشیم. بالاخره که من یک دانش آموز کلاس دوازدهمی هست و حساس‌ترین سال رو می‌گذرونه... و کی هست که از درسخون‌ها خوشش نیاد؟!

- من واقعا نمیخواستم دیر کنم ولی مجبور شدم بخاطر کلاس جبرانی صبر کنم!

«کلاس جبرانی ساعت به جهنم! تو وقتی این شکلی میای خونه و خواهر بزرگت رو مصدوم می‌کنی، انتظار داری این یک بهانه قابل قبول باشه؟! بعدشم...» تن صدایش کمی پایین آمد و نوچ توچی کرد: «تازشم اگر می‌گفتی کلاس رو بخاطر گیم‌نت رفتن پیچوندی قابل قبول‌تر بود!»

خب انگاری قرار نیست پوستم توسط مادربزرگ عزیزم تکه تکه بشه شرایط امن و امانه و از در عاطفه وارد می‌شم! دست‌هام رو آروم آروم و نامحسوس سمت بازوهاش بردم تا کمی ماساژ بدهم. ماساژ دادن و نوازش کردن بهترین راه برای خر کردن گرگ‌هاست! عه ببخشید رام کردن این دسته از تبدیل شونده‌ها! البته به شرط اینکه به مرحله بروز دادن احساسات نرسیدن باشند. وگرنه، خب تسلیت میگم نتیجه عکس داریم و دست شما در بدترین حالت قطع میشه!

در این لحظه‌ی حساس، برای اولین بار آرزو کردم که کاش قدرت همدلی و همدردی رز را داشتم. اونوقت از نصف تنبیه‌هام نجات پیدا می‌کردم! البته از مزایای تبدیل شونده گرگ بودن اشاره می‌کنم به اینکه خواسته یا ناخواسته تاثیر زیادی روی بقیه می‌گذارند. فریبندگی خاصی دارند و مخصوصا اگر خانم‌های گرگنما باشند!

- مادربزرگ من! آروم باش! من نخواستم دیر بیام واقعا نخواستم! تازشم همین الان مهمونا عذرخواهی می‌کنم! مشکلی نیست که!

در واقع خیلی هم مشکل و یکی از دشوارترین کارهای عمرم بود. از آن دست کارهایی که اگه مابین لیست وظایفم ببینم، به داخل سطل آشغالی پرت می‌کنم. البته همیشه استثنایی هم هست و اینجا، فرار از دست خشم و نفرین مادربزرگ، واقعا به انجام این کار می‌ارزد!

مادربزرگ با لحن معمولی در حالی که هنوز سگرمه‌های ترسناک درهم بود، لب زد: «مهمون‌ها؟»

وقتی زیادی در احساسات غرق می‌شویم، یک جورایی انگاری درک انسانی ما می‌پکرهه و مثل مادربزرگم در ساده‌ترین مسائل قرن هم گنگ می‌شویم!

از آن ور صحنه، لوکا بلند گفت: «مهمون‌ها که نیومدن!»

- جان؟!

با دهانی باز و قیافه‌ی هاج و واج زده‌ام، مادربزرگ را کمی، به اندازه دو سه قدم کنار می‌زنم تا دید وسیع‌تر به پذیرایی داشته باشم. خالیِ خالی بود!

لحظه‌ای از برق و شدت تمیزی که وسایل و خانه می‌زند، چشم‌هایم کور می‌شود!

آه... خانه در حالت عادی وضعی بدتر از بازار شام دارد و مادربزرگ هم همیشه سر هر مهمونی همین هست.

با نگاهی نسبتا طلبکار و در حالی که دست‌هایم روی پهلوی گذاشتم، سمت مادربزرگ برمی‌گردم : «اینجا که خالیه!»

گرفتین ما رو؟!

- باید خوشحالم باشی وگرنه اون موقع گوشت به تنت نمی‌گذاشتم!

و بعد به طرز غافلگیر کننده‌ای گوشم را پیچاند.

از شدت درد و ناگهانی بودن کارش، به دستش چنگ انداختم و صدای جیغ مانند بلند شد: «ولی! مامان بزرگ!»

ولی مادر بزرگ سنگ‌دلم، حتی نیم‌نگاهِ محبت آمیزی هم به نینداخت. برعکس چهره‌ اش و رایحه‌ای که از او ساطع می‌شد به حالت قبلش برگشته بود. هاله‌ای تاریک صورتش را پوشانده بود.

به قدری ترسناک و دلهره آور بود که لوکا طبق معمول از تماشاچی بودن انصراف داد و حتی خود جولیکا هم با لرزی گوشی‌اش را چنگ زد و بلند شد.

- خوب می‌دونی که تنبیه همیشگی‌مون چیه؟...

آب دهانم را قورت دادم: «ظرف شستن؟ یا یخ...خِ...خِ...چال تمیز کر...کردن بود؟...»

یکبار به همین بهانه که نمی‌دونستم کدومشون بود پدرم رو در آورد. به نظر شما این مادربزرگ گرامی بنده، دیکتاتوری بزرگ نیستند؟

لحظه‌ای به چهره‌ی عصبانی و رو به انفجار مادربزرگ، لبخندی شرارت آمیز، کمی لبخند‌های نامادری سیندرلا و کروئلا اضافه شد.

- چه ایده‌ی جذابی! نظرت چیه هر دو شون رو انجام بدی؟

تف تو این زندگی! هی از چاله در میایم می‌افتیم تو چاه که!

لبخند ناامیدانه‌ای آمیخته به خجل (از شرم) می‌زنم. از همین جا برای خودم و گرگ تنبل درونم فاتحه و دعای مرگی می‌خوانم!

ادامه دارد...

 

+

 

لایک ❤️ و کامنت 💬 یادتون نره!

باورتون شده نتا وصله؟ 😂😭

داشتم از نبود نت می‌مردم. تنها نکته‌ی مثبت قطعی نت این بود که بالاخره ترکشون کردم و دست از سر کچلشون برداشتم. باورم نمیشه هیچ انگیزه‌ای ندارم برم نگاهشون کنم.