پارت اول رو توی ادامه بخونین خوشگلا 

.

.

.

.

.

.

همسایه‌ی اعصاب‌خردکن

پارت 1

کلویی هیچ‌وقت خودش را آدم خوش‌شانسی نمی‌دونست.

صبح اولین روز کارآموزی‌اش، ساعتش زنگ نزد، قهوه روی لباسش ریخت و وقتی با عجله از خونه بیرون دوید، درست جلوی در ساختمون به یک نفر برخورد کرد.

پرونده‌ها و کاغذهایش روی زمین پخش شدن .

کلویی با عصبانیت گفت:

— جدی؟ نمی‌تونی جلوی پات رو ببینی؟

پسر جوانی که تازه تعادلش را پیدا کرده بود خم شد و کاغذها را جمع کرد.

— فکر کنم این سؤال رو من باید از تو بپرسم.

کلویی اخم کرد.

— من دیرم شده بود.

— الان که بیشتر دیرت شده.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

کلویی از اینکه حرفش منطقی بود بیشتر حرصش گرفت.

— ممنون بابت این اطلاعات ارزشمند.

پسر لبخند زد.

— قابلی نداشت.

کلویی کاغذها را از دستش گرفت و بدون خداحافظی رفت.

آن روز خسته‌تر از همیشه به خانه برگشت.

وقتی به راهروی طبقه رسید، همان پسر را دید که جلوی واحد کناری ایستاده بود.

هر دو هم‌زمان گفتند:

— تو؟!

پسر خندید.

— دنیا خیلی کوچیکه.

— نه، فقط بدشانسی من خیلی بزرگه.

— اوه، پس این‌طوریه؟

کلویی چیزی نگفت و کلیدش را در قفل چرخاند.

پسر دستش را جلو آورد.

— ماربِر. (تلفظش همین بار هست یاد بگیرینش)

کلویی نگاهی به دستش انداخت.

— کلویی.

— خوشبختم، همسایه.

— هنوز مطمئن نیستم منم خوشبخت باشم.

ماربر خندید.

— کم‌کم نظرت عوض میشه.

کلویی می‌خواست جواب بده که صدای شکستن چیزی از داخل کیفش اومد.

وقتی کیف رو باز کرد، عطر محبوبش شکسته بود.

چشم‌هاش گرد شد.

— نه... نه نه نه!

ماربر لبشو گاز گرفت تا نخنده

— داری می‌خندی؟

— دارم تلاش می‌کنم نخندم.

— موفق نیستی.

و چند ثانیه بعد هر دو خندیدن.

هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن این شروع یک دردسر بزرگ، چند سوءتفاهم خنده‌دار و شاید... یک عشق غیرمنتظره است.

ادامه در پارت ۲... 💕📖

 

 

شرط پارت بعدی 

۱۵ لایک 

۱۰ کامنت 

 

حمایت کنین ادامشم میزارم 

 

بوس بهتون باییییی