همسایه اعصاب خورد کن ep¹
27 خرداد · · خواندن 2 دقیقه
پارت اول رو توی ادامه بخونین خوشگلا
.
.
.
.
.
.
همسایهی اعصابخردکن
پارت 1
کلویی هیچوقت خودش را آدم خوششانسی نمیدونست.
صبح اولین روز کارآموزیاش، ساعتش زنگ نزد، قهوه روی لباسش ریخت و وقتی با عجله از خونه بیرون دوید، درست جلوی در ساختمون به یک نفر برخورد کرد.
پروندهها و کاغذهایش روی زمین پخش شدن .
کلویی با عصبانیت گفت:
— جدی؟ نمیتونی جلوی پات رو ببینی؟
پسر جوانی که تازه تعادلش را پیدا کرده بود خم شد و کاغذها را جمع کرد.
— فکر کنم این سؤال رو من باید از تو بپرسم.
کلویی اخم کرد.
— من دیرم شده بود.
— الان که بیشتر دیرت شده.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
کلویی از اینکه حرفش منطقی بود بیشتر حرصش گرفت.
— ممنون بابت این اطلاعات ارزشمند.
پسر لبخند زد.
— قابلی نداشت.
کلویی کاغذها را از دستش گرفت و بدون خداحافظی رفت.
آن روز خستهتر از همیشه به خانه برگشت.
وقتی به راهروی طبقه رسید، همان پسر را دید که جلوی واحد کناری ایستاده بود.
هر دو همزمان گفتند:
— تو؟!
پسر خندید.
— دنیا خیلی کوچیکه.
— نه، فقط بدشانسی من خیلی بزرگه.
— اوه، پس اینطوریه؟
کلویی چیزی نگفت و کلیدش را در قفل چرخاند.
پسر دستش را جلو آورد.
— ماربِر. (تلفظش همین بار هست یاد بگیرینش)
کلویی نگاهی به دستش انداخت.
— کلویی.
— خوشبختم، همسایه.
— هنوز مطمئن نیستم منم خوشبخت باشم.
ماربر خندید.
— کمکم نظرت عوض میشه.
کلویی میخواست جواب بده که صدای شکستن چیزی از داخل کیفش اومد.
وقتی کیف رو باز کرد، عطر محبوبش شکسته بود.
چشمهاش گرد شد.
— نه... نه نه نه!
ماربر لبشو گاز گرفت تا نخنده
— داری میخندی؟
— دارم تلاش میکنم نخندم.
— موفق نیستی.
و چند ثانیه بعد هر دو خندیدن.
هیچکدومشون نمیدونستن این شروع یک دردسر بزرگ، چند سوءتفاهم خندهدار و شاید... یک عشق غیرمنتظره است.
ادامه در پارت ۲... 💕📖
شرط پارت بعدی
۱۵ لایک
۱۰ کامنت
حمایت کنین ادامشم میزارم
بوس بهتون باییییی