سلام ؛ من دیوانه ام ! P34
28 خرداد · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان "شاه شب من" و رمان "سلام؛من دیوانه ام! " و پارت گذار کمیک "رادیواپل" هستم 🤗
اول از همه ، معذرت میخوام که بی خبر رفتم و ادامه رمان رو نذاشتم ، چون داشتم برای امتحانات خرداد درس میخوندم . درکنار این پارت ، یه مینی کمیک با تصویرگری خودم براتون اوردم که ، امیدوارم دوست داشته باشیدش 😊
این قسمت : صد دلار با چاپلوسی مایک 👨🏻💸
چندی بعد ، مِی خودش را در یک هلیکوپتری سیاه رنگ دید ، درحالی که مایک را مانند یک عروسک در آغوش گرفته بود و نفس نفس میزد .
چگونه در هلیکوپتر بود ؟ خودش نیز دقیق نمی دانست ! تنها چیزی که می دانست این است که صدای چرخش پره های هلیکوپتر گوشش را آزار می داد و مانند یک جانور ترسیده که به مادرش می چسبید ، به مایک بیچاره چسبیده بود و چشمانش را محکم بسته بود تا چیزی نبیند .
پرواز با هلیکوپتر ؟ قطعا هیچ وقت این کار را دوباره انجام نمی داد ، حتی اگر مجبور بود بین مرگ و پرواز با هلیکوپتر یکی را انتخاب کند ، بی هیچ پشیمانی مرگ را انتخاب می کرد !
مایک با صدایی بلند گفت :
_ مِی ، داریم میرسیم فرودگاه !
سپس با لحنی درمانده گفت :
_ لطفا ولم کن ...
ولی مِی نه چشمانش را باز کرد ، نه مایک بیچاره را رها کرد . اگر در آن ارتفاع نبود ، به هیچ عنوان حتی به مایک نگاه نیز نمی کرد ، چه برسد به اینکه بخواهد او را مانند یک عروسک پارچه ایی در آغوش بگیرد !
صدای چرخش پره های هلیکوپتر قطع شد . مِی چشمانش را باز کرد . فرود آمده بودند . نفس راحتی کشید ، سپس مایک را رها کرد و چمدانش را برداشت و از هلیکوپتر پیاده شد .
خلبان هلیکوپتر نیز پیاده شد و رو به مِی کرد و با لبخندی گرم گفت :
_ امیدوارم تجربه خوبی براتون بوده باشه !
سپس به آرامی گفت :
_ هزینه ایی که باید بدید صد دلاره .
صد دلار ؟ صد دلار واقعی ؟ آن صد دلاری که با آن می شد پنج روز در یک هتل سه ستاره اقامت کند و با باقی مانده آن پنج کنسرو لوبیا خرید ؟
مِی حس کرد دنیا در زیر پایش دارد فرو می پاشد ، سپس سرگیجه ایی خفیف و آزار دهنده گرفت و تعادلش را از دست داد و پخش بر زمین شد .
مایکل خم شد و از درون جیب شلوار مِی کیف پولش را در آورد . مِی میخواست جیغ بزند و به مایک بگوید کیف پول را سر جایش بگذارد ؛ ولی افسوس ، که صدایی از گلویش در نمی آمد .
مایکل صد دلار به خلبان هلیکوپتر داد ، سپس در کنار مِی نشست . سرش را کج کرد . ابرو هایش کمی در هم گره خورد ، سپس با لحنی کودکانه پرسید :
_ حالت خوبه ؟
حالش خوب باشد ؟ مِی دوست داشت مایک را با دو دستش خفه کند ! صد دلار عزیزش را به آن خلبان مارموز داده بود و بعد می پرسید 《 حالت خوبه ؟ 》 .
مِی با کمک مایک از روی زمین بلند شد . به هیچ وجه نمی خواست از مایک کمکی بگیرد ؛ ولی ناچار بود .
مِی جلو جلو راه می رفت و زیر لب غر غر آن صد دلار را می کرد ، درحالی که مایک پشت سرش خیلی شل و ول و آرام آرام با چمدان هر دو را حمل می کرد .
مِی یک تاکسی را متوقف کرد ، چمدان هایشان را در درون صندوق عقب ماشین گذاشت ، سپس خودش و مایک سوار ماشین شدند .
تاکسی حرکت کرد . مِی با اخم به روبه رویش خیره شده بود و زیر لب غر غر می کرد . مایک نیز سرش را به پنجره ماشین چسبانده بود و با بی میلی به بیرون خیره شده بود و گاهی نیم نگاهی به مِی می انداخت .
مِی از این نیم نگاه های احمقانه و مضخرف مایک بدش می آمد . چرا اینگونه به او نگاه می کرد ؟
وقتی به جلوی آپارتمان خانم لی رسیدند ، تاکسی توقف کرد . مِی به راننده تاکسی دو دلار و پنجاه و دو سنت داد و از ماشین خارج شد . مایک چمدان ها را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد ، سپس تاکسی رفت .
مِی نفس عمیقی کشید و با ترس به مایک گفت :
_ خودتو آماده یه انفجار کن !
سپس همراه با مایک وارد آپارتمان شد . مایک و مِی با احتیات سوار آسانسور شدند و به طبقه ایی که در آن زندگی می کردند رفتند .
وقتی از آسانسور خارج شدند ، مِی اول از هرچیزی خانم لی را دید ، درحالی که چشمان بادومی و کوچکش را تنگ کرده بود و اخم بزرگی بر چهره اش بود . ( مِی تلاش کرد لبخند بزند ؛ ولی موفق نشد .) سپس چشمش به دختر بچه ایی کوچک با موهایی بلند و سرخ . اگر موهایش سیاه بودند ، مِی می توانست با اطمینان بگوید آن بچه ، مانند کودکی خودش است .
آرام همراه با مایک از آسانسور خارج شد . دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ؛ ولی خانم لی زودتر دست به کار شد و فریاد زنان گفت :
_ از صبح تا الان خواهرت اینجا بود و مدام ور ور می کرد ! مغزم سوخت !
مایک شروع کرد به بو کشیدن . مانند سک های پلیس شده بود ! مایک اخم کوچک و کودکانه ایی کرد و گفت :
_ ولی بوی سوختگی نمیاد !
کودک مو سرخ نخودی خندید . مایک به کودک خیره شد و با دقتی کودکانه او را از نظر گذراند . مِی نیز در میان این هیاهو دوست داشت بخندد ؛ ولی با وجود خانم لی جرئت نمی کرد .
خانم لی تهدید آمیز گفت :
_ خانم جونز ، باور کن اگه یه بار دیگه ...
ولی قبل از آنکه خانم لی حرفش را تمام کند ، مایکل با لحنی چاپلوسانه گفت :
_ خانم لی ، چقدر جوون شدید !
خانم لی به مایک خیره شد . با تعجب دستش را بر روی صورتش کشید و پرسید :
_ واقعا ؟
مایکل لبخند ساختگی ایی زد و چاپلوسانه ( که مِی را به یاد تیمی هلدفون ، همکلاسی دوران کلاس اول تا هفتمش انداخت که همیشه کوچک ترین موارد را به معلمان گزارش می کرد و همیشه از معلم تعریف می کرد ) گفت :
_ بله ، شما واقعا جوون تر و زیبا تر از قبل به نظر میرسید . چه کاری کردید که اینقدر جذاب و زیبا شدین ؟ به من هم بگین لطفا !
مِی لبخندی احمقانه زد و به مایک خیره شد ، سپس به خانم لی نگاه کرد که گل از گلش شکفته بود . خانم لی گفت :
_ من فقط صبح ها مدیتیشن میکنم ، همین !
سپس با شادی از آنجا رفت . مِی با تعجب به مایک خیره شد و چیزی نگفت . مایک به کودک خیره شد .
کودک به سمت آنها آمد و گفت :
_ سلام مِی ! سلام مایک ! من لیلی هستم . منو یادتونه ، که توی مهمونی خانوادگی اون روز بودم ؟
سپس با چشمان ریزش نگاهش را بین آن دو رد و بدل کرد . مِی و مایک ساکت ماندند .
مِی گفت :
_ شاید یادم باشه ؛ ولی الان باید بریم تو خونه !
سپس هر سه وارد خانه شدند .

