سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : لیلی 👧

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت سی و پنجم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

 

مِی در را بست و به لیلی خیره شد . دختری که تا همین چند ساعت پیش ، مِی فکر نمی کرد خواهرش باشد . 

مِی آرام گفت :

_ توی این خونه ، قوانینی وجود داره !

مایک با تعجب چشمانش را تنگ کرد و پرسید :

_ اینجا قانون داره ؟

لیلی نخودی خندید . مِی پشت چشمی برای مایک نازک کرد . چرا مایک علاقه داشت جفت پا وسط حرف های مِی بپرد و همه چیز را خراب کند ؟ 

لیلی با جدیتی که کودکان پنج ساله داشتند گفت :

_ متیو بهم گفته اینجا هیچ قانونی نداره و مثل طویله هست ، پس میتونم هر کاری بکنم .

مِی لبخند احمقانه ایی زد . در دلش دشنامی به متیو داد . یک روز حتما نشانش می داد کجا طویله است ، تا قدر خانه مِی را بداند !

مِی گفت :

_ متیو زیاد چرت و پرت میگه . اینجا مثل هر جای دیگه ایی قانون داره و باید با قانون پیش بری .

لیلی با چشمان درشتش به مِی خیره شد . چشمانش مانند تو تیله بزرگ و بامزه بودند که هرکسی را وادار می کرد ، غرق در نگاه کردن به آنها شود .

مایک بر روی تخت خواب دراز کشید و گفت :

_ اولین قانون هم اینه که فقط من روی این تخت میخوابم و مِی !

مِی نخودی خندید . مانند یک سگ بامزه شده بود که اجازه نمی داد کسی وارد قلمرو خودش و صاحبش شود . 

مِی به آرامی دستش را بر روی سر لیلی گذاشت . موهای سر لیلی مانند موهای بدن بچه گربه ها ، نرم و بامزه بودند . آرام گفت :

_ نگران نباش ، تو هم میتونی روی تخت خواب بخوابی .

سپس به مایک خیره شد که با درماندگی به مِی خیره شده بود ، انگار می دانست قرار است دوباره بر روی زمین بخوابد ! 

مِی نخودی خندید . چهره مایک بیش از هر زمان دیگری در آن روز ، خنده دار شده بود ؛ ولی ... مایک همین امروز صبح گفته بود 《 مِی را اعدام کنید 》و مِی با او قهر بود . با خشم و غضب به مایک خیره شد.

لیلی ناگهان زد زیر گریه . مِی قیافه ایی متعجب به خود گرفت و به لیلی که گریه می کرد خیره شد . صورت لیلی مانند موهایش سرخ شده بود اشک از چشمان بسته اش بیرون می آمد . 

لیلی با صدایی نامفهوم گفت :

_ بهم اخم کردی !

مِی به لیلی خیره شد و چهره ایی احمقانه به خود گرفت . نمی دانست باید چه کار کند . باید او را بغل می کرد ؟ باید نوازشش می کرد ؟ باید با او حرف بزند ، یا یک سیلی محکم به صورتش بزند تا دیگر صدایش را نشنود ؟

 قبل از اینکه بخواهد تصمیمی بگیرد ، مایک لیلی را بغل کرد . آرام او را نوازش کرد و گفت :

_ گریه نکن لیلی ، مِی داشت به من اخم میکرد !

مِی خشکش زد . مایک داشت مانند یک انسان معمولی رفتار می کرد و مانند یک برادر بزرگتر ( یا شاید هم یک پدر ) لیلی را آرام می کرد .

لیلی سر کوچکش را بر روی شانه مایک گذاشته بود و دیگر گریه نمی کرد . به شکل عجیبی آرام شده بود ! مِی با تعجب به مایک خیره شد و گفت :

_ فکرش هم نمیکردم اینقدر خوب از پس یه بچه بر بیای .

مایک با غرور سرش را بالا گرفت و چیزی نگفت . مِی لبخند زد . شاید بتواند مایک را ببخشد . 

لیلی خود را از آغوش مایک بیرون آورد و گفت :

_ من گشنمه .

مِی از سر جایش بلند شد و گفت :

_ چی میخوری ؟

لیلی کمی فکر کرد و بعد گفت :

_ نیمرو با سوسیس .

مِی در یخچال را باز کرد . یک مگس از یخچال بیرون آمد . آن مگس در یخچال چه کار می کرد ؟ در یخچال چیزی جز یک سیب درحال خراب شدن نبود . 

در یخچال را بست و گفت :

_ ظاهرا باید بریم خرید !

لیلی با اخم گفت :

_ ولی من الان گشنمه .

مِی چمدان کوچک و صورتی رنگ لیلی را باز کرد و در آن به دنبال یک خوراکی گشت . یک ظرف غذا پیدا کرد . آن را باز کرد . در ظرف غذا به جای یک خوراکی ، چند اسکناس پول بود . مِی اخم کرد . آخر کدام آدم عاقلی در ظرف غذا پول می گذاشت ؟

از سر جایش بلند شد و سرش را خاراند و گفت :

_ چاره ایی نیست ، باید بریم خرید .

لیلی با اخم و لجبازی گفت :

_ نه ، من همین حالای حالا میخوام ! 

سپس پایش را به نشانه لجبازی بر زمین زد . مِی اخم کرد . این بچه لجباز داشت اعصابش را خورد می کرد. دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ؛ ولی قبل از اینکه چیزی بگوید ، مایک دو دستش را بر روی شانه های کوچک لیلی گذاشت و با لحنی کودکانه گفت :

_ منم گشنمه ؛ ولی چیزی نداریم که باهاش غذا درست کنیم و اگه بیشتر از این تو خونه بمونیم و نریم خرید ، گشنه تر میشیم . 

لیلی چهره ایی جدی و کودکانه گرفت و فکر کرد ، سپس با لبخند گفت :

_ پس بریم خرید .

مِی تعجب کرد . مایک توانسته بود لیلی را خیلی راحت راضی کند ، انگار در تمام عمرش کارش نگهداری از کودکان لجباز بود !

مِی از جایش بلند شد و همراه با مایک و لیلی از خانه خارج شد .