I Cartoon 3.1
4 تیر · · خواندن 8 دقیقه منِ کاریکاتوری ۳.۱
سلام اینم لینک پارت اوله @-@
+
فصل سوم «سنگهای الهی
آفتاب با پرویی تمام به صورتم برخورد میکرد و به جای اینکه حس نوازشهای ملایمی رو داشته باشه، حس کتک خوردن از بخاری متحرک رو داشت.
همون قدر مسخره و چرت. زمانبندی جالبی هم داشت! امروز که جمعه بود و بالاخره میتونستم کپه مرگم رو بذارم بخوابم ، دقیقا صاف صورتم رو نشونه گرفته. از آفتاب داغ متنفرم!
پتو را کنار زدم و شدت داغی آفتاب، سیلی به من زد. از آنور هم ناخودآگاه هر چه اکسیژن بود را قورت دادم. برام تعجب آورهـه، که چطور زیر اون پتو مثلا سنگر گرفتم و زنده موندم! با لب و لوچه آویزان از روی تخت دو طبقهام چند پله پایین آمدم.
صدای جولیکا بلند شد: «مرینت اون چسب رو بهم میدی؟» اوه! ببخشید تخت دوطبقهی مشترک من و جولیکا!
جولیکا برخلاف همیشه موهاش رو گوجهای شکل بسته بود و چون موهای خواهر بنده خیلی بلند و تا بالای رانش میرسید، گوجه که نشد بوده، عملا خیار بود! مثل کاکل خروسهای آوازخوان شده بود. باز صد رحمت به کاکل اونا...
هودی بنفش رنگ دیشب تنش بود و ضربدری کف اتاق بین اون همه وسیله و خرت و پرتها غرق شده بود. که... حدس میزدم برای پروژهاش بود! با توجه به اینکه فقط اسکلت پروژه ساخته شده بود... یعنی... تازه شروع کرده. برات آرزوی موفقیت میکنم! چون قراره پدرت در بیاد!
«داری چی درست میکنی؟ کار تکی یا تحویل گروهی؟!»
دستهایم را داخل جیب شلوار خونگیم انداختم و از باقی پلهها پایین آمدم.
جولیکا با دقت و تمرکز همیشهی خدای عجیبش روی مدارها و سیمها تمرکز کرده بود و مدادی پشت گوشش جا خوش کرده بود. چسب پنج سانتی داخل دهانش هم باعث شد به سختی حرف بزنه. پس کوتاه جواب داد: «مداره، کار گروهی!» بخدا اگه فهمیده باشم چی گفته! بیخیل مهم نیست.
- عجب!
چسب را از روی میز برداشتم و جلوی جولیکا، روی میز عسلی کوچکی گذاشتم «کمکی نمیخوای؟!»
- نه، ممنون! استاد تاکید کرده که هیچ حقهای نباید داشته باشه!
سپس زیر چشمی براندازم کرد.
خودم رو به سادگی توجیح کردم و دفاعیه آمادهام رو تحویل دادم: «بیخیال! نگو که هیجان انگیز نبود!»
نگاه جولیکا نگاهی اندر عاقل سفیه بود که غیر مستقیم داد میزد:«آره جان عمهات!»
دست به سینه شدم و به موضوع خاصی اشاره کردم: «و اینکه لطفاً دفعهی بعد موهات رو یک کلیپس بزن یا ببافشون! هر کس از دور ببینه احساس میکنه یک خیار روی کلهات رشد کرده!»
- از اینکه منو هی به میوهها نسبت بدی خسته نمیشی؟
- نخیرم بادمجون جون جونیم!
جولیکا در لحظه نگاه پوکر فیسی گرفت و چسب پنج سانتی که داخلش دهانش بود روی کف اتاق افتاد.
پشت چشمی نازک کرد و غرید: «منحرف!»
«مگه مشکل خیار چیه؟» این صدا دقیقا از بغل گوشم اومد.
این صدا متعلق به رز بود. یک دختر ریز میزهی با موهای کوتاه و لباسی صورتی رنگ بود که روی تخت طبقه اول متعلق به جولیکا نشسته بود. چشمهای درشتش و قیافه متفکرانهاش خیلی بامزه و گوگولیش کرده بود. آنقدری دوست داشتم هر دو لپش را محکم بکشم. هر کس که تازه او را میدید فکر میکرد که او یک دختر دوازده، سیزده سالهاس! در حالی که خیلی بزرگتر بود و هفده ساله بود.
نمیدونم زیادی مهربونه یا مشنگه. ولی خوشگله. واقعا خوشگله.
جولیکا با کار خودش را سرگرم کرد و گفت: «خیار هیچ مشکلی نداره، مشکل از ذهن خواهر منه!
- بیخیال بابا! من گفتم «شبیه» هست... فکر نمیکنی این وسط مشکل از ذهن خودت باشه؟
یک لایه نازک سرخ رنگی روی گونه جولیکا ظاهر شد. رز هم که خیلی پاکتر و فرشتهای از اونی بود که حتی بفهمه مشکل اصلی چیه!
دست از سر به سر جولیکا گذاشتن برداشتم و سمت رز چرخیدم و همونطور که دستهای قفل شده پشت سرم رو باز میکردم، کنارش نشستم.
- خب؟ چه خبرا؟ به جولیکا توجه نکن، اون معمولا ذهن پیشفعالی داره!
- یکی باید این رو به تو بگه!
جولیکا همونطور که با آن مدار بزرگ و عجیب و غریب ور میرفت، زیر لب غرید.
رز هم با اینکه مکالمه را با ذهن خودش درک نمیکرد، بیخیال حل معمای عجیب «مشکل خیار» شد و کلاسور صورتیرنگ با کلی برگهی داخلش را بست. با خوشحالی لب زد: «من و جولیکا داریم روی پروژه کار میکنیم! هیجان انگیز نیست؟!»
با اینکه درک نمیکردم چطور کار کردن با آدم ساکت و آرامی مثل او هیجان انگیز است لبخند روی صورتم را حفظ کردم: «چه خوب!»
جولیکا بیشتر به درد وقتهایی میخورد که غمگین هستی و میخواهی یک دل سیر گریه کنی یا مثلاً وقت گذروندن با او حکم وقت گذروندن در کلاس مدیتیشن خانم بوستیه رو داشت! نه که بخوام توهین بکنم... فقط نمیفهممش.
«خب... پس...»
تازه خواستم بحث رو باز بکنم که جولیکا بلند شد و مچ دستم رو گرفت. من رو دنبال خودش کشون کشون سمت در برد و بعد با کمال ادب و احترام من رو از اتاق خودم بیرون انداخت.
- متاسفم، ولی ما یک پروژه داریم که باید حلش کنیم لطفا ساعتای پنج و نیم بعد از ظهر وقت بگیر باهاش حرف بزن!
این کلمات رو به طور مصنوعی از دهنش بیرون ریختند. حتی معذرت خواهیش شبیه "لطفا برو گمشو" بود. تا خواستم دهنم رو به نشانه اعتراض باز کنم، در توی روم بست.
- مگه دندون پزشکیه... فقط دو کلام...
و فقط صدای سکوت شنیده میشد.
بیخیال بابا.
هه، هه! آبجی ما رو! البته بهش حق میدم! سمت سرویس بهداشتی رفتم که لااقل آبی به دست و صورتم بزنم! بعد از انجام کارهای مربوطه و کاملا و خیلی شخصی، وارد آشپزخونه شدم.
چون معدهی بدشانس من از گشنگی، درد میکشید. در واقع یک درد عجیب و غریب داشت که داشتم عینا اصطلاح "روده کوچیک روده بزرگ رو میخوره" رو با تمام وجود حس میکردم.
تا پایم را داخل آشپزخونه گذاشتم سمت یخچال حملهور شدم و اولین چیزی که دنبالش گشتم سیب بود. و البته شیر نازنینم!
"یکم یواشتر مرینت!"
خاله امی بود که این رو گفت. طبق معمول در حال آشپزی کردن بود و چهرهاش دقیقا همان تاسف عجیب و غریبی را داشت که من همیشه در نگاههای همه میدیدم.
ولی بنده خیلی وقته که به این نگاهها عادت کردهام و تاثیرش از بین رفته! پس... اهمیتی نداره!
در یخچال رو باز کردم و پاکت شیری بیرون آوردم. و درش رو باز کردم. با نوشیدن شیر، مزه شیرین بینظیری را حس کردم و گلوی خشک و دردناکم، نرم و خنک شد.
- آخیش! نجات یافتم واقعا!
در لحظه، متوجه شدم که یک چیزی در این روز صبح جور نیست. جای دستهای پدرم که قاعدتا باید روزنامهای به ضخامت یک چند برگه باشد، یک... کتاب بود! خب اینش هم مشکل نیست؛ مشکل دقیقا اینکه کتابی که تو دستشه دقیقا به بزرگی روزنامهاس! جلد قرمز رنگش قدیمی و کهنهاس... صبر کن.
- اون کتاب... کتای که من دیشب آوردمش نیست؟
پدرم که با آرامش و متانت همیشگی داشت میخواند، ناگهان دستپاچه شد و کتاب را بست.
- نه... نه نه! این فرق داره!
در بطری شیر را بستم و با انگشت اشاره متهمش کردم.
- چرا اون کتابی که باید تو اتاقم باشه دست شما چیکار میکنه؟!
کتاب را روی میز گذاشت و دستهایش را از رویش کشید و به نشانهی تسلیم بالا آورد.
- هیچی! باور کن من فقط دیدم رو میزه و بخاطر طراحی جلد قدیمیش خیلی کنجکاو شدم و گفتم یکمشو بخونم!
- و دقیقا کدوم میز؟
- میز تو اتاقت؟
- ...
با کف دستم کوبیدم تو پیشانیم. خدواندگارا... من رو از دست این گله نجات بده! از جمله دردسرهای من... مشکلات و چالشهای همیشگی که با اونها سر میکنم، اینه! من اصلا حریم شخصی ندارم! یعنی عملا دیوارای بین اتاقا چیز بیخودیه. برا قشنگیه و این حس هستش که مثلا مام نرمالیم.
در این حد وضع حریم شخصی خرابه که من بدبخت حموم رو اشغال کردم ولی چندتا زن عین گاو سرشون رو میندازن پایین و میان راجب وایتکس یا نمیدونم ترکهای پایین دیوار حرف میزنند!
باز حالا خدا رو شکر پسرا و مردا انقدرم بیشعور نیستند ولی در کل... بازم بیشعورند.
با حرص اولین کلمات بازجویانه رو از دهنم ببرون ریختم: "آخه چرا باید یک کتابی که من از غریبهها گرفتم رو بخونی؟"
ابروهایش را بالا انداخت و در یک کلام خلاصه کرد: "کنجکاوی؟"
- این فضولیه! آخه شاید اصلا دفتر خاطرات باشه... فکر نمیکنی به حریم یک شهروند تعرض کردی؟
پدر کتاب به اون بزرگی رو بالا آورد و صفحهای شانسی باز کرد.
- و به نظرت این کتاب به این گندگی، با این طراحیها میتونه دفتر خاطرات باشه؟
ناگهان... حس کردم این یک چیز خاصه! نتونستم جلوی میل خودم رو بگیرم و روح هنرمندم سریعتر از وجدانم بر من تسلط پیدا کرد و کتاب رو از دست بابام بیرون کشید.
- واهای! دقیقا چه کثافتی توشه؟!
با ذوق و شوق ورق زدم و انقدر خوشم اومد و تو سبک سلیقهی من بود که...
در یک کلام... نویسنده اگه آقای فو بوده، خیلی کار خفنی بیرون داده! منظورم اینکه هم دست خطش خیلی تر و تمیز و خوانا بود. از اونا که معلما دوست دارند حتی در صورت صفر شدن دانشآموزشون بازم بخاطر دست خطشون پاسش کنند! چشمام برای خوندنشون داشت منفجر میشد!
هم انقدر نقاش خفنی بود، طراحیهای سیاه و سفید پر از جزئیات بودند که چشمام برای دیدن اون همه جزئیات رگ به رگ شد!
خطوط شکم، عضله و بدن... خیلی ظریف بود. به علاوه... سبک نامنظم ولی با نظم داشت. یکجور نظم مخصوص خودش!
نقاشیها... قشنگ کل کتاب رو پر کرده بودند و کنارشم نوشتههایی به اندازه یکی دو پاراگراف. انگاری اول با خیال راحت نقاشی کشیده، بعد حالا هر جایی که مونده نوشته. هر جایی حتی شامل حاشیه کتاب میشد که برای خوندن کتاب رو کج کردم و چرخوندم.
واهای... چشمام... این واقعیه؟!
- عجب چیزی داره! چه خفن مفنه!
حالا موضوعش چیه؟! رفتم صفحهی اولش رو عنوان کتابش رو خوندم.
- سنگهایِ... الهی؟
کل انرژی انتحاریم در صدم ثانیه مثل بادکنک سوراخ شده خالی شد.
ادامه دارد...
+
📎پینوشت:
مغر من: بیا اینو یک پارتش کنیم طولانی بشه!
من: نخیرم دوپارت میکنم دوتاشم با هم میدم بیرون!
بعله قسمت بعدی زودی همین امروز میادش :>
عزیز جان، S.k بازم ممنونتم. :)
مثل همیشه لایک❤️ و کامنت💬 یادتون نره خیلی بهم انرژی میده.