سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : ملک الموت و غذای وحشی 🐇🍳👹

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت سی و ششم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

مِی درحالی که کیسهء خرید هایش را در دست راستش گرفته بود و با دست چپش دست کوچک لیلی را گرفته بود ، با کلافگی در خانه را باز کرد . 

لیلی سریع دست مِی را رها کرد و وارد خانه شد . لیلی به سمت چمدانش رفت و عروسکی خرگوش شکل را از آن بیرون آورد . مِی چشمانش از تعجب گرد شد . 

کیسهء خرید را به مایک داد و عروسک را از دستان لیلی بیرون کشید و به آن خیره شد . چشمان عروسک از دکمه بودند . یکی از دکمه ها سبز و بزرگ و دیگری سیاه و کوچک . به گوش چپ عروسک یک پاپیون صورتی دوخته شده بود . مِی عروسک را خوب از نظر گذراند . به پهلوی عروسک خیره شد که با نخی آبی کوک خرده بود .  

آخرین باری که این عروسک را دیده بود که هفده سالش بود و شب را تا صبح بیدار مانده بود و در گوشه کتاب ریاضی اش کاریکاتور هایی از چهره رئیس جمهور میکشید و با عروسک حرف میزد ، درحالی که روز بعد امتحان ریاضی داشت و آمادگی ایی برای امتحان نداشت .

لبخند کم جانی زد . همین که میخواست خاطرات خوشش با آن عروسک را به یاد بیاورد ، لیلی جیغ زد و عروسک بیچاره را از دستان مِی بیرون کشید و گفت :

_ با کوچولو کاری نداشته باش !

مِی اخم کرد . کوچولو ؟ اسم عروسک بینوا را گذاشته بودند کوچولو ؟ کوچولو ... اسمی عجیب و چندش آور بود . 

عروسک را از دستان کوچک و لجباز لیلی بیرون کشید و گفت :

_ اسمش ملک الموته !

مایک با لحنی سردرگم پرسید :

_ اسم عروسکت رو گذاشتی ملک الموت ؟

ولی نه مِی ، نه لیلی به او توجهی نکردند . لیلی اخم کرد و کله ملک الموت بیچاره را گرفت و گفت:

_ نه ، اسمش کوچولوئه ! 

و کش مکش را شروع کردند . مِی از یک طرف می کشید و لیلی از یک طرف دیگر . مانند دو کودک شده بودند که بر سر شکلات دعوا میکردند !

مِی ملک الموت را به سمت خودش کشید ؛ ولی لیلی آنقدر آن را محکم گرفته بود ، که از دستش در نیامد . لیلی جیغ جیغ کنان گفت :

_ مال منه ...

و کله ملک را محکم کشید . مِی نیز کم نیاورد و مانند کودکی که عروسکش را حاضر نبود به کس دیگری بدهد گفت :

_ نخیر ، این مال منه ...

و محکم بدن ملک الموت را کشید و ناگهان صدای پاره شدن چیزی به گوش رسید و مِی و لیلی هر دو بر روی زمین افتادند . 

ملی به ملک الموت خیره شد . بدن ملک الموت در دستش بود ؛ ولی سرش ... به لیلی نگاه کرد . سر ملک الموت در دستان کوچک لیلی بود . به بدن ملک الموت که در دستانش بود خیره شد ، سپس دوباره به کله اش که در دستان لیلی بود . 

لیلی با چشمانی که در آنها اشک جمع شده بود و آماده گریه بودند ، به مِی خیره شد . چانه کوچک لیلی میلرزید و صورتش سرخ شده بود .

مِی با نگاهی درمانده به مایک خیره شد . مایک چشمانش را ریز کرده بود و به هر دو ، مانند دو مظنون خیره شده بود . 

مِی منتظر بود مایک کاری کند ، مثلا لیلی را بغل کند و یا اینکه جلوی گریه کردنش را بگیرد ؛ ولی مایک هیچ کاری نکرد . مِی آب دهانش را بلعید و به لیلی خیره شد که مانند یک بمب ساعتی ، آماده گریه کردن بود .

لیلی چشمانش را بیشت و دهانش را باز کرد و شروع کرد به گریه کردن و جهنم را همان لحظه برای مِی آغاز کرد ! صورت کوچکش مانند گوجه فرنگی سرخ سرخ شده بود و چانه اش ، چروکیده شده بود .

مِی سعی کرد لیلی را آرام کند و گفت :

_ اوه ... اشکالی نداری لیلی ، درستش میکنم .

ولی گریه لیلی قطع نشد و حتی تشدید هم یافت ! مِی نگاهی درمانده به مایک کرد و گفت :

_ تو یه کاری کن مایک !

مایک با چشمانی گرد شده به مِی خیره شد . سرش را کج کرد و با لحنی پر از تعجب پرسید :

_ من ؟

مِی پوفی کشید و التماس کنان گفت :

_ بله ، تو !

مایک لبخندی پر رنگ و پر غرور زد . شبیه به یک سگ شده بود که میخواست به صاحبش خدمت کند ! 

مایک یک سوسیس از کیسه خرید در آورد . آن را از پلاستیک کرمی رنگش در آورد و سوسیس را به سمت لیلی گرفت . لیلی برای یک لحظه دست از گریه برداشت و به سوسیس ، سپس به مایک خیره شد و با سردرگمی پلک زد و بعد به گریه کردن ادامه داد .

مِی چشمانش را تنگ کرد و لبخندی احمقانه زد . مایک داشت چه کار می کرد ؟  

مایک پرسید :

_ مگه گشنت نبود لیلی ؟

لیلی دوباره گریه کردن را کنار گذاشت و با تعجب به چشمان مایک خیره شد . چشمان لیلی از تعجب گرد شده بود و دهانش نیمه باز مانده بود . آرام گفت : 

_ ولی این سوسیس نپخته هست ! مامانم همیشه سوسیس رو سرخ میکنه .

و دوباره به گریه و زاری ادامه داد . مِی به مایک خیره شد . نظرش از ریشه درباره اینکه مایک مهارت زیادی در ارتباط با کودکان داشت ، عوض شد .

مایک درمانده به مِی خیره شد . مِی پشت چشمی نازک کرد . از جایش بلند شد و بدن ملک الموت را به مایک داد و سوسیس را از مایک گرفت .

سوسیس را با چاقو در یک ماهیتابه خورد کرد . کمی روغن در ماهیتابه ریخت و یک تخم مرغ را در ماهیتابه خورد کرد . پوسته تخم مرغ را در سطل زباله پزت کرد و ماهیتابه را بر روی گاز گذاشت . شعله زیر ماهیتابه را روشن کرد و با یک قاشق ، کمی تخم مرغ و سوسیس را هم زد .

بوی سوسیس و تخم مرغ سرخ شده کل خانه را در بر گرفت . چه بوی خوب و لذت بخشی داشت ! صدای گریه لیلی نیز از بین رفته بود .

 آرام زیر شعله گاز را خاموش کرد و سوسیس_تخم مرغ را در یک بشقاب گذاشت و کمی نان را در یک بشقاب دیگر . وقتی دو بشقاب را روبه روی لیلی گذاشت ، متوجه نگاه های عجیب مایک و لیلی شد . هر دو چشمانشان را تنگ کرده بودند و با سردرگمی به مِی و سوسیس_تخم مرغ نگاه می کردند .

لیلی ( که حالا سر ملک الموت را کنار گذاشته بود ) با انگشت اشاره اش ضربه آرامی به سوسیس_تخم مرغ روبه رویش زد و سریعاً دست خود را عقب کشید ، انگار ممکن بود این غذا او را گاز بگیرد ! 

لیلی زیر چشمی به مِی خیره شد . مِی گفت :

_ نترس ، قرار نیست بخورتت !

مایک نگاهی عجیب به مِی انداخت ، انگار میخواست مطمئن شود این غذا قرار نیست به آنها حمله کند .

مِی پشت چشمی نازک کرد و با کلافگی گفت :

_ اینطوری به من زل نزنین .

سپس کله و بدن ملک الموت را برداشت و به گوشه ایی رفت تا ببیند چه کار می تواند کند تا کله و بدن عروسک بیچاره را به یکدیگر بچسباند .