طلوع دوباره
6 تیر · · خواندن 3 دقیقه P1
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان آدرین
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که صدای تقهای آرام به در اتاقم خورد.
ـ «بفرمایید.»
پیشخدمت قدیمی خانواده، سباستین، وارد شد. لباس رسمی همیشگیاش را پوشیده بود و مثل همیشه صاف و بیاحساس ایستاد.
ـ «آقای اگرست، پدرتان فرمودند امشب مراسم سالانه برگزار میشود. مهمانها از ساعت هشت میرسند. لازم است تا قبل از غروب برای آماده شدن پایین تشریف بیاورید.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
«امشب... دوباره همون مهمونی.»
آه کوتاهی کشیدم و نگاهم را به پنجره دوختم. باغ بزرگ عمارت زیر نور صبح آرام بود؛ آرامتر از چیزی که چند ساعت دیگر قرار بود بشود.
هر سال همین داستان تکرار میشد.
اشرافزادهها، سیاستمدارها، صاحبان شرکتهای بزرگ، خبرنگارها...
همه میآمدند تا لبخندهای مصنوعی بزنند، از موفقیتهایشان حرف بزنند و پشت سر همدیگر شایعه بسازند.
و من...
تنها وظیفهام این بود که کتوشلوار رسمی بپوشم، کنار پدر و مادرم بایستم، دست بدهم، لبخند بزنم و نقش «پسر بینقص خانواده اگرست» را بازی کنم.
سباستین پرسید: ـ «دستور دیگری ندارید، قربان؟»
سرم را به نشانه نه تکان دادم.
ـ «نه... ممنون.»
وقتی رفت، روی تخت افتادم و دستم را روی صورتم گذاشتم.
«کاش فقط یک بار میشد این مهمونی برگزار نشه...»
اما خوب میدانستم در خانواده اگرست، خواستهی من آخرین چیزی بود که اهمیت داشت.
چند ساعت بعد، صدای پدرم از پایین عمارت پیچید.
ـ «آدرین! ساعت پنج سالن اصلی.»
چشمهایم را بستم.
«شروع شد...»
ساعت شش عصر...
در اتاقم باز شد.
سه نفر از خدمه با جعبههای مخملی و لباسهای اتوکشیده وارد شدند.
سباستین با احترام گفت: ـ «آقای اگرست، همه چیز آماده است.»
از کنار پنجره فاصله گرفتم و بدون حرف، به سمت رختکن بزرگ اتاق رفتم.
روی مانکن، کتوشلوار مخصوص امشب قرار داشت.
پارچهای مشکی با دوختهای ظریف نقرهای، پیراهن سفید، پاپیون مشکی و دستکشهای چرمی.
کنارش، داخل جعبهای مخملی، نقاب مراسم قرار گرفته بود.
نقابی نیمهصورت، به رنگ مشکی براق با نقشهای طلایی که دور چشمها را میپوشاند.
هر سال قانون مهمانی همین بود...
تا ساعت دوازده شب، هیچکس اجازه نداشت نقابش را بردارد.
نه برای ایجاد رمز و راز...
بلکه برای اینکه همه، فارغ از نام خانوادگی و جایگاهشان، یک شب را پشت چهرهای یکسان بگذرانند؛ سنتی قدیمی که نسلها در میان خانوادههای اشرافی حفظ شده بود.
خدمه آرام لباسهایم را مرتب کردند.
پیراهن سفید را پوشیدم.
دکمههای سرآستین نقرهای را بستم.
کت را روی شانههایم انداختم و جلوی آینه ایستادم.
سباستین یقهام را صاف کرد.
ـ «مثل همیشه عالی به نظر میرسید، قربان.»
لبخند کمرنگی زدم.
ـ «ظاهر همیشه آسانترین بخش ماجراست.»
او چیزی نگفت.
تنها جعبه مخملی را باز کرد.
نقاب را برداشت و با دو دست مقابلم گرفت.
چند لحظه به آن خیره ماندم.
هر بار که این نقاب را روی صورتم میگذاشتم، احساس میکردم فقط صورتم پنهان نمیشود...
انگار خود واقعیام هم جایی پشت آن گم میشد.
نقاب را گرفتم و بندهایش را پشت سرم بستم.
حالا تنها چشمان سبزم از میان نقشهای ظریف آن دیده میشد.
دستکشها را پوشیدم.
ساعت مچی نقرهایام را بستم.
آخرین نگاه را به آینه انداختم.
مردی مقابلم ایستاده بود که همه او را تحسین میکردند...
اما خودم، هیچ حسی نسبت به او نداشتم.
همان لحظه صدای ارکستر از طبقه پایین در عمارت پیچید.
بعد از چند ثانیه، صدای پدرم از بلندگوهای خانه شنیده شد.
ـ «مهمانان در حال ورود هستند.»
نفسی آرام کشیدم.
دستگیره در را پایین دادم و از اتاق بیرون رفتم.
امشب، دوباره باید نقش وارث بینقص خانواده اگرست را بازی میکردم؛ در میان صدها اشرافزادهای که همگی پشت نقابهایشان، رازهای خود را پنهان کرده بودند.
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷