P2

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان آدرین

درهای بزرگ طلایی سالن اصلی با صدایی آرام باز شدند.

هوای گرم سالن همراه با عطر گل‌های سفید، شمع‌های معطر و رایحه‌ی عطرهای گران‌قیمت به صورتم خورد.

قدم اول را که داخل گذاشتم، صدای ارکستر زنده تمام فضا را پر کرده بود.

ویولن‌ها آرام می‌نواختند و پیانو ملودی باشکوهی را همراهی می‌کرد.

سقف بلند عمارت با چلچراغ‌های کریستالی می‌درخشید و نورشان روی صدها نقاب رنگارنگ منعکس می‌شد.

همه لباس‌های رسمی پوشیده بودند.

مردها با کت‌وشلوارهای سفارشی و نقاب‌های مشکی، نقره‌ای یا طلایی.

زن‌ها با لباس‌های بلند و فاخر، در حالی که نقاب‌های ظریف صورتشان را تا زیر چشم می‌پوشاند.

هیچ‌کس چهره‌ی کامل دیگری را نمی‌دید.

همین، مراسم را عجیب و اسرارآمیز می‌کرد.

نگاهم آرام میان جمعیت چرخید.

گروهی کنار شومینه درباره‌ی تجارت صحبت می‌کردند.

چند نفر در بالکن مشغول خندیدن بودند.

عده‌ای هم روی زمین مرمرین سالن، با موسیقی آرام والس می‌رقصیدند.

همه لبخند می‌زدند...

اما می‌شد از پشت همان نقاب‌ها هم فهمید که بیشترشان برای منفعت آمده‌اند، نه برای لذت بردن از مهمانی.

از کنار جمعیت عبور کردم.

چند نفر با احترام سر خم کردند.

ـ «جناب آدرین.»

ـ «خوش آمدید.»

فقط با تکان دادن سر جوابشان را دادم.

حوصله‌ی گفت‌وگو نداشتم.

به سمت میز بلند پذیرایی رفتم.

روی میز، لیوان‌های کریستالی کنار هم چیده شده بودند.

انواع نوشیدنی‌های غیرالکلی، آبمیوه‌های طبیعی، شربت‌های دست‌ساز، قهوه و دسرهای کوچک با ظرافت تزئین شده بودند.

یکی از گارسون‌ها نزدیک شد.

ـ «جناب اگرست، آب انگور گازدار یا آب انار؟»

لحظه‌ای فکر کردم.

ـ «آب انار.»

با احترام لیوان را مقابلم گرفت.

لیوان را برداشتم و جرعه‌ی کوچکی نوشیدم.

طعم خنک و شیرینش کمی از خشکی گلویم کم کرد.

کنار پنجره‌ی بلند ایستادم و از همان‌جا جمعیت را زیر نظر گرفتم.

نقاب‌ها...

لبخندها...

تعظیم‌های رسمی...

همه‌چیز بیش از حد بی‌نقص بود.

در همین لحظه، صدای زنگ کوچکی در سالن پیچید.

موسیقی آرام‌تر شد.

همه نگاهشان به پلکان بزرگ مرمری افتاد.

طبق رسم هر سال، قرار بود میزبانان مراسم، آغاز رسمی مهمانی را اعلام کنند و پس از آن، شبِ پر از گفت‌وگوها، رقص‌ها و دیدارهای غیرمنتظره آغاز شود.

 

 

هنوز نگاهم روی زن ناشناس مانده بود که احساس کردم کسی آرام روی شانه‌ام زد.

برگشتم.

پدرم بود.

مثل همیشه با کت‌وشلوار رسمی و نقاب مشکی‌رنگش، بی‌آنکه حتی لبخند بزند.

آرام گفت: ـ «با من بیا.»

بدون حرف دنبالش راه افتادم.

کنار یکی از ستون‌های بزرگ سالن ایستاد؛ جایی که صدای موسیقی کمتر به گوش می‌رسید.

لیوانش را در دست چرخاند و با نگاهش به همان زن اشاره کرد.

ـ «اون خانم رو می‌بینی؟»

نگاهم دوباره روی لباس قرمزش ثابت ماند.

ـ «بله.»

پدرم با لحنی کاملاً جدی ادامه داد: ـ «خانم دوپن‌چنگ. مدیرعامل شرکت بزرگ دوپن‌چنگ.»

ابرویم بالا رفت.

اسمش را شنیده بودم.

شرکتی که در چند سال اخیر با سرعت زیادی رشد کرده بود و حالا بسیاری از سرمایه‌گذاران بزرگ برای همکاری با آن رقابت می‌کردند.

پدرم جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش نوشید و گفت: ـ «چند ماهه دنبال بستن قرارداد باهاشون هستیم، اما تا حالا موفق نشدیم.»

بعد مستقیم به چشمانم نگاه کرد.

ـ «برو ازش برای رقص دعوت کن.»

چند لحظه سکوت کردم.

ـ «فقط... برقصم؟»

گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

ـ «باهاش صحبت کن. سعی کن نظرت رو جلب کنه... و تو هم نظرش رو جلب کنی.»

مکث کوتاهی کرد و با لحنی حسابگر ادامه داد:

ـ «اگر تونستیم اعتمادش رو به دست بیاریم، احتمال داره راه مذاکره برای قرارداد باز بشه.»

نگاهم از پدرم به سمت آن زن برگشت.

هنوز همان‌جا، آرام کنار میز ایستاده بود و گاهی جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش می‌نوشید.

انگار شلوغی سالن هیچ اهمیتی برایش نداشت.

نفسی آهسته بیرون دادم.

گاهی احساس می‌کردم برای پدرم، آدم‌ها فقط مهره‌های یک بازی تجاری‌اند.

اما مخالفت کردن در چنین شبی...

فایده‌ای نداشت.

لیوانم را روی میز گذاشتم.

دستکش‌هایم را مرتب کردم و قدم‌هایم را به سمت زن ناشناس برداشتم.

هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، جزئیات بیشتری از نقاب مشکی و موهای آبی‌رنگش دیده می‌شد.

چند قدمی‌اش ایستادم.

با احترام سرم را کمی خم کردم و با لحنی آرام گفتم:

ـ «خانم دوپن‌چنگ... اگر این رقص را به من افتخار بدهید، خوشحال می‌شوم همراهی‌تان کنم.»

امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷