P3

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان آدرین

چند ثانیه سکوت میانمان حاکم شد.

زن ناشناس، لیوانش را روی میز گذاشت و نگاه آرامش را به من دوخت.

از پشت نقاب، فقط چشمان آبی‌اش دیده می‌شد؛ چشمانی که نه سرد بودند و نه گرم... فقط غیرقابل خواندن.

لبخند محوی زد.

ـ «با کمال میل.»

دستش را به سویم دراز کرد.

دستم را زیر دستکش سفیدش گذاشتم.

پوست دستش، حتی از روی دستکش، خنک بود.

هم‌زمان ارکستر، آهنگ قبلی را تمام کرد و رهبر ارکستر با حرکت چوبش، ملودی جدیدی را آغاز کرد.

نوای آرام ویولن، همراه با پیانو و ویولنسل، سالن را پر کرد.

رقصی فرانسوی؛ آرام، باشکوه و کلاسیک.

قدم اول را برداشتم.

او بدون کوچک‌ترین مکث، دقیقاً هم‌قدمم شد.

دست راستم روی کمرش قرار گرفت و دست چپم، دست او را در ارتفاع شانه نگه داشت.

با ضرب‌آهنگ موسیقی، آرام روی کف مرمرین سالن حرکت کردیم.

یک...

دو...

سه...

یک...

دو...

سه...

حرکت‌ها نرم و هماهنگ بودند؛ چرخش‌های آرام، قدم‌های کوتاه و تعظیم‌های ظریف، درست همان‌طور که از کودکی آموزش دیده بودم.

او هم کاملاً حرفه‌ای می‌رقصید.

نه عجله داشت، نه اشتباه می‌کرد.

انگار سال‌ها بود این رقص را می‌شناخت.

هنگام یکی از چرخش‌ها، دامن قرمز لباسش مثل موجی دور پاهایش پیچید و موهای آبی‌رنگش روی شانه‌هایش لغزید.

چند نفر از مهمان‌ها، بی‌اختیار رقصشان را متوقف کردند و نگاهمان کردند.

زمزمه‌هایی میان جمعیت شنیده می‌شد.

اما هیچ‌کدام از ما اهمیتی ندادیم.

نگاهش هنوز آرام بود.

بعد از چند حرکت، با صدایی آهسته گفت:

ـ «رقصیدنتان نشان می‌دهد از کودکی آموزش دیده‌اید.»

لبخند کم‌رنگی زدم.

ـ «در خانواده‌ی ما، انتخابی وجود نداشت.»

برای نخستین بار، گوشه‌ی لبش کمی بیشتر بالا رفت.

ـ «پس وجه اشتراک داریم.»

نگاهش برای لحظه‌ای از چشمانم جدا شد و دوباره به من برگشت.

ـ «من هم از کودکی مجبور بودم یاد بگیرم؛ برای مراسم، برای قراردادها، برای جلساتی که بیشتر شبیه نمایش بودند تا جشن.»

حرفش باعث شد ناخودآگاه به اطراف نگاه کنم.

اشتباه نمی‌کرد.

بیشتر کسانی که در سالن می‌رقصیدند، لبخند به لب داشتند، اما نگاه‌هایشان مدام اطراف را زیر نظر می‌گرفت؛ انگار هر رقص، مقدمه‌ای برای یک معامله بود.

با پایان یک چرخش، دوباره روبه‌روی هم قرار گرفتیم.

برای چند ثانیه، فقط صدای موسیقی میانمان جریان داشت.

با وجود نقابی که صورتش را پنهان کرده بود، احساس می‌کردم این زن، برخلاف بیشتر مهمانان، چیزی برای اثبات کردن نداشت.

و همین... او را از همه متفاوت‌تر می‌کرد.

آخرین نت‌های موسیقی در سالن پیچید و رقصمان به پایان رسید.

چند ثانیه همان‌طور روبه‌روی هم ایستادیم.

او دستش را آرام از میان انگشتانم بیرون کشید و با وقاری که از ابتدای شب داشت، سرش را کمی خم کرد.

ـ «از همراهی‌تان ممنون، آقای اگرست.»

برای لحظه‌ای تعجب کردم.

«نامم را می‌دانست...»

پیش از آنکه چیزی بپرسم، ادامه داد:

ـ «اگر اجازه بدهید، باید به چند نفر سر بزنم.»

با احترام سر تکان دادم.

ـ «البته... باعث افتخار بود.»

لبخند محوی زد؛ لبخندی که پشت آن نقاب هم می‌شد آرامشش را حس کرد.

ـ «شب خوش.»

بعد، با قدم‌هایی آرام از میان جمعیت دور شد.

دامن قرمز لباسش با هر قدم روی کف براق سالن کشیده می‌شد و خیلی زود میان انبوه مهمانان گم شد.

چند لحظه همان‌جا ایستادم و نگاهش کردم تا دیگر دیده نشد.

نمی‌دانستم چرا...

اما احساس می‌کردم این دیدار، قرار نبود فقط به یک رقص ختم شود.

نفس عمیقی کشیدم.

شلوغی سالن کم‌کم آزارم می‌داد.

صدای خنده‌ها، برخورد لیوان‌های کریستالی و گفت‌وگوهای رسمی در هم آمیخته بود.

بی‌سروصدا از میان مهمان‌ها عبور کردم و در شیشه‌ای بزرگی را که به بالکن عمارت باز می‌شد، کنار زدم.

هوای خنک شب بلافاصله به صورتم خورد.

نفسی عمیق کشیدم.

بالکن، برخلاف سالن، در سکوت فرو رفته بود.

از آن بالا، باغ وسیع عمارت زیر نور چراغ‌های کوچک و مهتاب، منظره‌ای آرام و دلنشین داشت. فواره‌ی وسط باغ با صدایی ملایم آب را به هوا می‌پاشید و نسیم، برگ‌های درختان را آرام تکان می‌داد.

دست‌هایم را روی نرده‌ی سنگی گذاشتم و برای چند لحظه فقط به تاریکی آسمان خیره شدم.

اینجا، دور از نگاه‌های حسابگر و لبخندهای ساختگی، بالاخره می‌شد نفسی راحت کشید.

هوای خنک شب کمی ذهنم را آرام کرده بود.

دست‌هایم را روی نرده‌ی سنگی بالکن گذاشته بودم و به باغ خیره شده بودم که صدای باز شدن آرام درِ پشت سرم آمد.

فکر کردم یکی از مهمان‌ها برای هواخوری آمده است.

اما صدای قدم‌ها...

عادی نبود.

آرام برگشتم.

سه مرد با لباس رسمی و نقاب‌های تیره، چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بودند.

یکی از آن‌ها تکه‌چوبی کوتاه و کلفت را در دستش می‌چرخاند.

دیگری لبخند تمسخرآمیزی زد.

ـ «بالاخره تنها گیرت آوردیم، آقای اگرست.»

اخم کردم.

ـ «شما کی هستید؟»

جوابی ندادند.

فقط آرام به سمتم قدم برداشتند.

اولی چوب را روی کف دستش کوبید.

ـ «لازم نیست بدونی.»

نگاهم بینشان چرخید.

راه برگشت به سالن تقریباً بسته شده بود.

مرد اول ناگهان چوب را بالا آورد و به طرف شانه‌ام ضربه زد.

به‌موقع عقب رفتم.

چوب محکم به نرده‌ی سنگی خورد و صدای بلندی در بالکن پیچید.

دومی مشتش را به سمتم پرتاب کرد.

بازویش را گرفتم و هلش دادم، اما نفر سوم از پشت نزدیک شد.

ضربه‌ای به پهلویم خورد.

نفسم برای لحظه‌ای بند آمد.

«لعنت...»

یک نفر نبودند که بتوانم راحت از پسشان بربیایم.

اولی دوباره چوب را بالا برد.

این بار مستقیم به طرف سرم.

در همان لحظه...

صدای محکمی از پشت سرشان آمد.

ـ «همین‌جا وایسید.»

هر سه نفر هم‌زمان برگشتند.

زنی با همان لباس قرمز و نقاب مشکی در آستانه‌ی در ایستاده بود.

موهای آبی‌اش با نسیم شب تکان می‌خورد.

همان زن...

خانم دوپن‌چنگ.

یکی از مردها با خنده گفت: ـ «به تو ربطی نداره.»

او حتی جوابش را نداد.

آرام دستکش‌هایش را صاف کرد و چند قدم جلو آمد.

ـ «آخرین باره می‌گم... برید.»

مردی که چوب در دست داشت، با تمسخر به سمتش حمله کرد.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

او نیم‌قدم کنار رفت.

مچ دست مرد را گرفت.

با یک چرخش سریع، تعادلش را به هم زد.

چوب از دست مرد رها شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.

قبل از اینکه نفر دوم واکنشی نشان دهد، با حرکتی دقیق آرنجش را کنترل کرد و او را وادار کرد چند قدم عقب برود.

نفر سوم خواست از پشت نزدیک شود.

زن بدون اینکه حتی به او نگاه کند، چرخید، ضربه‌اش را با ساعد دفع کرد و با یک حرکت پا، تعادلش را بر هم زد.

مرد با کمر روی زمین افتاد و از درد ناله کرد.

سه نفر، که حالا فهمیده بودند با یک حریف آموزش‌دیده روبه‌رو هستند، نگاهی به هم انداختند.

یکی از آن‌ها زیر لب گفت: ـ «بریم...»

چند ثانیه بعد، هر سه نفر با عجله از راهرو فرار کردند و در تاریکی باغ ناپدید شدند.

سکوت دوباره به بالکن برگشت.

چند لحظه فقط به زن روبه‌رویم خیره ماندم.

او انگار اتفاق خاصی نیفتاده باشد، لباسش را مرتب کرد و نفسی آرام کشید.

با تعجب گفتم: ـ «فکر نمی‌کردم مدیر یک شرکت بزرگ... این‌طور فنون رزمی بلد باشد.»

او نگاه کوتاهی به من انداخت.

پشت نقاب، لبخند محوی روی لب‌هایش نشست.

ـ «در دنیای تجارت، گاهی باید بلد باشی از خودت هم دفاع کنی.»

بعد نگاهش به پهلویم افتاد؛ همان‌جایی که ضربه خورده بودم.

ـ «آسیب دیدید؟»

دستم را آرام روی پهلویم گذاشتم.

ضربه درد داشت، اما آن‌قدر نبود که نگران‌کننده باشد.

نگاهم به او افتاد و گفتم:

ـ «نه... خوبم. چیز مهمی نیست.»

چند لحظه به چشمانم خیره ماند؛ انگار می‌خواست مطمئن شود حقیقت را می‌گویم.

بعد، خیلی آرام سرش را تکان داد.

ـ «خوبه.»

سکوت کوتاهی بینمان حاکم شد.

نسیم شب، چند تار از موهای آبی‌اش را روی صورتش انداخت.

او آن‌ها را پشت گوشش برد و با همان آرامش همیشگی گفت:

ـ «من باید برم.»

قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگویم، برگشت و به سمت راه‌پله‌های سنگی کنار بالکن رفت.

فقط صدای آرام پاشنه‌ی کفش‌هایش روی پله‌ها شنیده می‌شد.

چند ثانیه بعد، از بالکن پایین رفتم و از میان ستون‌های عمارت، نگاهش کردم.

او از در اصلی خارج شد.

راننده‌ای که کنار یک سدان مشکی و لوکس ایستاده بود، به محض دیدنش در عقب را باز کرد.

زن بی‌آنکه به اطراف نگاه کند، سوار ماشین شد.

در بسته شد.

چند لحظه بعد، چراغ‌های خودرو روشن شدند و ماشین آرام از مسیر سنگ‌فرش‌شده‌ی عمارت حرکت کرد.

نگاهم تا آخرین لحظه دنبالش ماند.

وقتی خودرو از دروازه‌ی بزرگ عمارت خارج شد و در تاریکی خیابان ناپدید شد، تازه متوجه شدم هنوز همان‌جا ایستاده‌ام.

نفسی آرام کشیدم.

امشب قرار بود فقط یک مهمانی تکراری باشد...

اما حالا زنی را دیده بودم که هم مدیر یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های کشور بود، هم رقصی بی‌نقص داشت و هم با مهارتی که انتظارش را نداشتم، سه مهاجم را در چند ثانیه فراری داده بود.

و عجیب‌تر از همه...

حتی فرصت نکرده بودم از او بابت نجاتم تشکر کنم.