P7

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان مرینت

سه هفته...

سه هفته گذشته بود.

سه هفته‌ای که هر روزش با بحث، سکوت و اجبار گذشت.

بابا حتی اجازه نمی‌داد دوباره درباره لغو نامزدی حرف بزنم.

هر بار فقط یک جمله می‌گفت:

«بهتره کم‌کم قبولش کنی.»

و من...

هیچ‌وقت قبول نکردم.

...

امروز روز نامزدی بود.

از ساعت هشت صبح، خانه پر از رفت‌وآمد آرایشگرها، طراح لباس و خدمتکارها شده بود.

در اتاقم نشسته بودم و بی‌حوصله به باغ خیره شده بودم که در باز شد.

آرایشگر با لبخند گفت:

«خانم دوپن‌چنگ، وقتشه.»

بدون هیچ حرفی از جا بلند شدم.

دو ساعت بعد...

مقابل آینه بزرگ سالن آرایشگاه نشسته بودم.

موهایم را با دقت حالت داده بودند و چند شاخه گل سفید ظریف میان موهایم قرار گرفته بود.

آرایش صورتم ملایم بود؛ فقط آن‌قدر که چهره‌ام را شاداب‌تر نشان بدهد.

اما...

چشم‌هایم هنوز همان غم همیشگی را داشت.

وقتی به خانه برگشتم، لباس نامزدی روی تخت منتظرم بود.

لباسی بلند به رنگ شیری، با پارچه ساتن و آستین‌های توری.

لباس را پوشیدم.

خدمتکار زیپ پشتش را بست.

کفش‌های پاشنه‌بلند سفید را پوشیدم.

گردنبند مروارید مادرم را دور گردنم انداختم.

لحظه‌ای مقابله آینه ایستادم.

دختری که در آینه می‌دیدم...

زیبا بود.

اما خوشحال نبود.

در اتاق باز شد.

بابا وارد شد.

چند ثانیه نگاهم کرد.

لبخند کوتاهی زد.

«زیبا شدی.»

هیچ جوابی ندادم.

فقط نگاهم را از او گرفتم.

...

از زبان آدرین

از وقتی تاریخ نامزدی مشخص شده بود، دیگر حتی بحث هم فایده‌ای نداشت.

پدرم همه چیز را برنامه‌ریزی کرده بود.

از مهمان‌ها...

تا حلقه‌ها...

و حتی لباسی که باید می‌پوشیدم.

صبح زود، صدای خدمتکار مرا بیدار کرد.

«آقا آدرین، آرایشگر و طراح لباس منتظر شما هستند.»

خسته از تخت پایین آمدم.

دوش گرفتم و بعد همراه راننده به آرایشگاه اختصاصی رفتم.

آرایشگر فقط موهایم را مرتب کرد و ریش صورتم را با دقت اصلاح کرد.

همه چیز کمتر از یک ساعت طول کشید.

وقتی برگشتم، کت‌وشلوار مخصوص مراسم روی رگال قرار داشت.

کت‌وشلواری مشکی، دوخت ایتالیایی، همراه با پیراهن سفید و کراوات مشکی ابریشمی.

لباس را پوشیدم.

یکی از خدمتکارها سرآستین‌های نقره‌ای را بست.

دیگری ساعت مچی‌ام را روی دستم قرار داد.

آخرین نفر کت را روی شانه‌هایم مرتب کرد.

مقابل آینه ایستادم.

ظاهر...

مثل همیشه بی‌نقص بود.

اما هیچ شباهتی به دامادی نداشتم که قرار است وارد یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌اش شود.

فقط مردی بودم...

که داشت به سمت آینده‌ای می‌رفت که خودش انتخابش نکرده بود.

صدای پدرم از پشت در آمد.

«آدرین.»

در را باز کردم.

نگاهی به من انداخت.

«همین خوبه.»

خواستم چیزی بگویم.

اما منصرف شدم.

می‌دانستم هیچ فایده‌ای ندارد.

کلید ماشین را برداشتم.

پدرم گفت:

«امروز لبخند بزن. خبرنگارها حضور دارن.»

نگاهش کردم.

«لبخند زدن هم جزو قرارداد بود؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد بدون پاسخ از کنارم رد شد.

من هم آهی کشیدم و دنبالش راه افتادم.

امروز...

قرار بود برای اولین بار، روبه‌روی دختری بایستم که هر دوی ما، قربانی تصمیم خانواده‌هایمان شده بودیم.

از زبان مرینت

عکاس با ذوق دست‌هایش را به هم زد.

«عالیه! فقط یک عکس آخر مونده؛ مطمئنم بهترین عکس امروزه.»

نگاهم را به سمتش برگرداندم.

«چه عکسی؟»

لبخند زد و به تاب چوبی زیر درخت اشاره کرد.

«خانم مرینت، لطفاً روی تاب لم بدید. آقای آدرین هم از پشت درخت بیرون میان، شما رو بغل می‌کنن و یه بوسه روی گونه‌تون می‌زنن.»

همان لحظه اخمی روی صورتم نشست.

خواستم مخالفت کنم که صدای پدرم از چند متر آن‌طرف‌تر آمد.

«انجامش بدید.»

به سمتش نگاه کردم.

نگاهش آن‌قدر جدی بود که فهمیدم جای بحث نیست.

آه بلندی کشیدم و به سمت تاب رفتم.

آرام روی آن نشستم و به پشتی چوبی تکیه دادم.

لباسم دور تاب روی چمن پخش شده بود و نسیم، چند تار از موهایم را روی صورتم می‌ریخت.

قلبم بی‌دلیل تند می‌زد.

 

---

از زبان آدرین

عکاس به من اشاره کرد.

«آقای آدرین، لطفاً پشت اون درخت بایستید.»

بی‌حوصله همان کاری را که گفت انجام دادم.

صدای عکاس دوباره بلند شد.

«سه... دو... یک... حالا!»

از پشت درخت بیرون آمدم.

مرینت روی تاب نشسته بود.

چند قدم بیشتر بینمان فاصله نبود.

وقتی مقابلم ایستادم، برای اولین بار از نزدیک نگاهش کردم.

چشم‌هایش پایین بود.

انگار درست مثل من، از این موقعیت احساس خوبی نداشت.

خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفتم:

«متأسفم...»

آرام و بدون اینکه نگاهم کند، جواب داد:

«من هم.»

نفسم را بیرون دادم.

دستم را دور شانه‌هایش حلقه کردم.

بدنش برای لحظه‌ای از شدت غافلگیری کمی منقبض شد، اما چیزی نگفت.

او هم برای حفظ تعادل، خیلی آرام دستش را روی بازوی من گذاشت.

عکاس با هیجان فریاد زد:

«عالیه! حالا صورتتون رو نزدیک‌تر کنید.»

آرام خم شدم.

برای چند ثانیه فقط صدای دوربین‌ها و خش‌خش برگ‌ها شنیده می‌شد.

بعد لب‌هایم را خیلی کوتاه و محترمانه روی گونه‌اش گذاشتم.

نه بیشتر.

نه طولانی.

فقط به اندازه ثبت یک عکس.

در همان لحظه...

فلش دوربین‌ها پشت سر هم روشن شد.

«فوق‌العاده!»

«عالی بود!»

«همین عکس، جلد تمام مجله‌ها می‌شه!»

عکاس با خوشحالی تصاویر را نگاه می‌کرد.

من فوراً یک قدم عقب رفتم.

مرینت هم از روی تاب بلند شد و فاصله‌ای بینمان انداخت.

چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.

هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

هر دو خوب می‌دانستیم...

آن لبخندها و آن عکس‌ها، فقط برای دوربین‌ها بودند؛ نه برای دل‌های ما.

از زبان مرینت

به محض اینکه آخرین عکس گرفته شد، صدای تشویق اطرافمان بلند شد.

مهمان‌ها که از دور عکاسی را تماشا می‌کردند، با لبخند دست می‌زدند.

یکی از خانم‌های مسن با ذوق گفت: «الهی خوشبخت بشید! چقدر به هم میان.»

لبخند کمرنگ و مؤدبی زدم.

لبخندی که فقط برای رعایت ادب بود.

پدرم با رضایت به سمت ما آمد.

نگاهی به عکس‌های دوربین عکاس انداخت و لبخند زد.

«دقیقاً همینی بود که می‌خواستم.»

دستم را آرام گرفت.

«بیا، وقتشه وارد سالن بشیم.»

صدای موسیقی زنده از داخل عمارت به گوش می‌رسید.

درهای بزرگ سالن باز شد و من و آدرین کنار هم وارد شدیم.

همین که قدم داخل گذاشتیم، همه مهمان‌ها از جا بلند شدند.

صدای دست زدن سالن را پر کرد.

نور لوسترهای کریستالی روی میزهای پر از گل و شمع می‌درخشید.

سقف بلند سالن با هزاران شاخه گل رز سفید و ارکیده تزئین شده بود.

روی هر میز، ظروف کریستال و شمعدان‌های نقره‌ای برق می‌زدند.

فضا بیشتر شبیه یک مراسم سلطنتی بود تا یک نامزدی.

مجری مراسم با لبخند گفت:

«از حضور خانواده محترم اگرست و خانواده محترم دوپن‌چنگ سپاسگزاریم. امروز شاهد آغاز پیوند دو خانواده بزرگ هستیم.»

دوباره صدای تشویق بلند شد.

 

---

از زبان آدرین

جمعیت یکی‌یکی جلو می‌آمدند.

همه تبریک می‌گفتند.

همه لبخند می‌زدند.

همه برای آینده‌ای که هیچ نقشی در انتخابش نداشتم، آرزوی خوشبختی می‌کردند.

یکی از شرکای تجاری پدرم دستم را فشرد.

«تبریک می‌گم آدرین. انتخاب فوق‌العاده‌ایه.»

فقط گفتم:

«ممنون.»

بعد نفر بعدی...

و نفر بعدی...

احساس می‌کردم ساعت‌هاست فقط دارم یک کلمه را تکرار می‌کنم.

«ممنون.»

روی سن، مجری از پدرم و آقای دوپن‌چنگ دعوت کرد.

آن دو کنار هم ایستادند.

گابریل اگرست میکروفن را گرفت.

«امروز فقط آغاز یک زندگی مشترک نیست؛ آغاز همکاری عمیق‌تر بین دو خانواده است.»

صدای تشویق دوباره سالن را پر کرد.

بعد نوبت به تام دوپن‌چنگ رسید.

«امیدوارم آدرین و مرینت در کنار هم آینده‌ای روشن بسازند.»

همه با لبخند به ما نگاه می‌کردند.

پدرم با اشاره، ما را روی سن فراخواند.

کنار مرینت ایستادم.

جعبه مخملی کوچکی مقابلمان قرار گرفت.

پدرم آرام گفت:

«حلقه‌ها.»

در جعبه باز شد.

دو حلقه طلای سفید، زیر نور لوسترها می‌درخشیدند.

مرینت دستش را آرام جلو آورد.

برای لحظه‌ای نگاهش کردم.

چشم‌هایش مثل من، هیچ شوقی نداشت.

حلقه را برداشتم و آرام در انگشتش قرار دادم.

صدای تشویق و سوت مهمان‌ها بلند شد.

بعد او هم حلقه را در دست من گذاشت.

فلش دوربین‌ها یکی پس از دیگری روشن می‌شد.

گلبرگ‌های سفید از بالکن طبقه دوم روی سرمان ریخته می‌شد.

ارکستر آهنگ شادی می‌نواخت.

مهمان‌ها لبخند می‌زدند.

پدرهایمان با رضایت با یکدیگر دست دادند.

از نگاه دیگران...

همه‌چیز کامل بود.

یک مراسم باشکوه...

دو خانواده قدرتمند...

و زوجی که قرار بود آینده‌ای درخشان داشته باشند.

اما پشت آن همه لبخند، تشویق و جشن...

دو نفر ایستاده بودند که هنوز حتی فرصت نکرده بودند آزادانه درباره زندگی خودشان تصمیم بگیرند.