P10

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان مرینت

پیام پدرم را بی‌صدا پاک کردم و گوشی را داخل کیفم گذاشتم.

سعی کردم لبخند بزنم، اما دیگر نمی‌توانستم.

آدرین متوجه تغییر حالم شد.

آرام پرسید:

«همه‌چی خوبه؟»

چند لحظه مکث کردم.

بعد دروغی که همیشه آماده بود را گفتم:

«آره... چیزی نیست.»

نگاهش را از من برنداشت.

انگار فهمیده بود حقیقت را نگفته‌ام.

اما برخلاف انتظارم، اصرار نکرد.

فقط گفت:

«هر وقت خواستی حرف بزنی... می‌تونی.»

از این جمله جا خوردم.

انتظار داشتم مثل بقیه فقط از ظاهر ماجرا سؤال کند، نه از حال واقعی من.

...

بعد از خوردن قهوه، از گالری خارج شدیم.

خبرنگارها هنوز بیرون منتظر بودند.

به محض اینکه ما را دیدند، دوباره دورمان جمع شدند.

«خانم دوپن‌چنگ!»

«آقای اگرست!»

«لطفاً چند سؤال!»

قبل از اینکه بتوانیم سوار ماشین شویم، یکی از خبرنگارها میکروفونش را جلو آورد.

«شایعه شده این نامزدی فقط برای همکاری بین دو شرکت بوده. این درسته؟»

نفسم بند آمد.

همه ساکت شدند.

چند دوربین مستقیم روی صورت من زوم کرده بودند.

نمی‌دانستم چه بگویم.

اگر حقیقت را می‌گفتم...

فردا تمام خبرگزاری‌ها از آن می‌نوشتند.

اگر هم دروغ می‌گفتم...

باز هم احساس بدی داشتم.

درست همان لحظه، آدرین یک قدم جلو آمد.

با آرامش گفت:

«ما امروز برای افتتاح یک نمایشگاه اینجا هستیم، نه برای پاسخ دادن به شایعات.»

خبرنگار دوباره پرسید:

«پس این شایعه رو تکذیب می‌کنید؟»

آدرین لبخند مؤدبی زد.

«زندگی شخصی ما، موضوع مصاحبه امروز نیست.»

بدون اینکه فرصت سؤال دیگری بدهد، درِ ماشین را برای من باز کرد.

«بفرمایید.»

سوار شدم.

چند ثانیه بعد خودش هم کنارم نشست.

راننده آرام حرکت کرد و از مقابل خبرنگارها دور شد.

...

چند دقیقه هیچ‌کدام حرفی نزدیم.

فقط صدای آرام موتور ماشین شنیده می‌شد.

بالاخره رو به او کردم.

«ممنون.»

سرش را به طرفم برگرداند.

«برای چی؟»

«برای اینکه نذاشتی مجبور بشم جواب بدم.»

لبخند محوی زد.

«فکر کردم هر دومون از اون سؤال خوشمون نیومده.»

برای اولین بار، لبخند کوچکی روی لبم نشست.

نه از روی اجبار...

بلکه از ته دل.

شاید هنوز با آدرین احساس نزدیکی نمی‌کردم.

اما کم‌کم داشتم می‌فهمیدم او هم، درست مثل من، زیر فشار تصمیم‌هایی زندگی می‌کند که هیچ‌وقت انتخابشان نکرده است.

 از زبان آدرین

ماشین آرام در خیابان‌های پاریس حرکت می‌کرد.

باران ریزی شروع شده بود و قطره‌ها روی شیشه می‌لغزیدند.

داخل ماشین، برخلاف قبل، سکوت آزاردهنده نبود.

گاهی هر دو فقط بیرون را نگاه می‌کردیم.

همین که به چهارراه رسیدیم، راننده از آینه نگاهی به من انداخت.

«آقای اگرست، جناب گابریل تماس گرفتن.»

گوشی را از او گرفتم.

«بله؟»

صدای پدرم جدی بود.

«کارتون اونجا تموم شد؟»

«بله.»

«مستقیم به رستوران لو موریس برید. من و آقای دوپن‌چنگ اونجاییم.»

اخم کردم.

«رستوران؟»

«بله. خبرنگارها هم میان. تأخیر نکن.»

بدون خداحافظی تماس را قطع کرد.

با کلافگی گوشی را روی صندلی گذاشتم.

مرینت نگاهم کرد.

«چی شده؟»

نفس عمیقی کشیدم.

«برنامه جدید.»

«بازم؟»

لبخند تلخی زدم.

«باید بریم رستوران. پدرهامون منتظرن.»

مرینت سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و زیر لب گفت:

«انگار امروز قرار نیست یه دقیقه هم تنها باشیم.»

...

بیست دقیقه بعد، مقابل یکی از لوکس‌ترین رستوران‌های پاریس توقف کردیم.

خدمتکار در را باز کرد.

هنوز پیاده نشده بودیم که صدای فلاش دوربین‌ها دوباره بلند شد.

مرینت زیر لب گفت:

«واقعاً خسته‌کننده‌ست.»

آرام جواب دادم:

«فقط چند ساعت دیگه...»

این بار، بدون اینکه چیزی بگویم، دستم را جلو بردم.

نگاهش روی دستم ثابت ماند.

بعد آهسته دستش را در دستم گذاشت.

هیچ لبخندی بینمان رد و بدل نشد.

اما دیگر آن حس معذب بودنِ اولین دیدار را هم نداشتیم.

وارد رستوران شدیم.

پدرهایمان از قبل پشت میز نشسته بودند.

گابریل اگرست با دیدن ما گفت:

«بالاخره رسیدید.»

تام دوپن‌چنگ لبخند زد.

«خبرنگارها هم تا چند دقیقه دیگه میان.»

مرینت به سختی لبخندش را حفظ کرد و کنار پدرش نشست.

من هم روبه‌رویش نشستم.

هنوز چند دقیقه از شروع شام نگذشته بود که یکی از مدیران شرکت اگرست رو به پدرم گفت:

«راستی، هفته آینده یه مراسم خیریه برگزار می‌شه. حضور آدرین و مرینت می‌تونه بازتاب رسانه‌ای خیلی خوبی داشته باشه.»

گابریل بدون اینکه حتی به من نگاه کند، گفت:

«برنامه‌شون رو خالی کنید.»

انگار درباره دو انسان حرف نمی‌زد...

درباره دو مهره روی صفحه شطرنج صحبت می‌کرد.

نگاهم ناخودآگاه به مرینت افتاد.

او هم همان لحظه سرش را بلند کرد.

نگاه خسته‌مان برای چند ثانیه به هم گره خورد.

و هر دو، بدون گفتن حتی یک کلمه، یک چیز را فهمیدیم...

این تازه اول راه بود.