سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : لیلی ❌ برده بی چون و چرا ✅

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت سی و نهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

وقتی مِی همراه با مایک از بیمارستان بر می گشت ، نمی دانست باید شاد باشد یا اندوهگین . 

ظاهراً بینی مایک نیاز به عمل جراحی و یا چیز دیگری نیاز نداشت و آسیب زیادی ندیده بود ؛ ولی همچنان صدای نفس کشیدن مایک آنطور مانده بود . 

نمی شد گفت صدایش شبیه به خور و پُف اسب آبی است و نمی شد گفت صدایش چندان آزار دهنده نیست . بیشتر شبیه به صدای یک پشه بود که درست در گوشت زمزمه ایی ناخوشایند می کند ولی زیاد به چشم نمی آید !

مِی به بینی مایک خیره شد . بینی ایی عمل کرده و شبیه به آن مدل بینی ایی که بازیگران و یا خواننده ها داشتند . سرش را کمی کج کرد و پرسید :

_ دماغت رو قبلا عمل کردی ، آره ؟

مایک زیر چشمی به مِی خیره شد ، سپس گفت :

_ آره . 

خوشبختانه آن ضربه تاثیری بر روی صدایش نگذاشته بود . 

_ چرا ؟

مایک شانه ایی بالا انداخت و گفت :

_ یه بار رفته بودم روی یکی از درخت های تیمارستان و بعد با صورت خوردم زمین . شکستگی دماغم خوب شد ؛ ولی ظاهرش خیلی افتضاح بود ، برای همین لاتویا منو برد پیش یه دکتر که بینیم رو عمل کنه .

مِی نیشخند موذیانه ایی زد و به شوخی گفت :

_ لاتویا دوست دختر سابقت بود ؟

مایک برای مِی پشت چشمی نازک کرد و عصبی گفت :

_ لاتویا خواهر بزرگترم هست . 

مِی ملایم خندید . نمی دانست چرا ، ولی از دوباره تنها بودن با مایک لذت میبرد . اخم غلیظی کرد و سرش را به شدت تکان داد . مایک فقط دوستش بود و مِی فقط به همین خاطر از بودن با مایک لذت می برد .

فقط دوست .

فقط دوست .

فقط دوست .

وقتی به روبه روی در خانه رسید ، بوی دلپذیری را حس کرد . شکمش چنان غرش کرد ، که هرکس نداند انگار یک سال است غذا نخورده است !

مِی با کلید در خانه را باز کرد و وارد شد . بوی دل انگیز پنکیک خانه را پر کرده بود .  

لیلی بر روی تخت خواب نشسته بود و پنکیک بزرگی را در دهانش جا میداد . با دیدن مِی و مایک با خوشحالی از روی تخت بلند شد و به سمت آنها آمد .

ابتدا مِی را بغل کرد ( البته به دلیل قد و جثه بسیار کوچکش فقط توانست پاهای مِی را در آغوش بگیرد ) ، سپس مایک را نیز در آغوش گرفت . 

لیلی با دهان پُر گفت :

_ بیا پنکیک بخوریم .

مِی این حرف لیلی را به سختی فهمید ؛ زیرا دهان او پر بود .

 مِی در را پشت سرش بست ، سپس رو به جین کرد و گفت :

_ ممنون که صبحونه درست کردی جین !

جین برای چند ثانیه بسیار کوتاه ، به چشمان مِی خیره شد ، سپس نگاهش را برگرداند و با شادی گفت:

_ امیدوارم خوش مزه باشه ...

لیلی درحالی که بشقابی پر از پنکیک به مایک می داد گفت :

_ خیلی خوش مزه هست خاله جین ، حتی از پنکیک هایی که مامانم برام به شکل قلب و ستاره درست میکنه هم بهتره !

مِی اخم کرد . مادرش برای لیلی پنکیک ها را به شکل ستاره و قلب درست میکرد ؟ تا آنجایی که مِی به یاد داشت ، مادرش یه پهن کیک بزرگ درست میکرد و مِی و برادرانش و سارا ، آن را بین خودشان تقسیم میکردند تا مادرشان  بتواند پنکیک دوم و شیر داغ را درست کند ، آن وقت برای این بچه نق نقو پنکیک به شکل ستاره و قلب درست میکرد ؟

_ مِی ، مِی ، اینجا رو ببین ...

این را مایک گفت و باعث شد مِی از دنیای فکر و خیال ( و کمی حسادتش ) بیرون بیاید . مایک با خنده به مِی خیره شد تا مطمئن شود به او نگاه میکند ، سپس سرفه ای کرد و به لیلی گفت :

_ ظرفمو ببر اون طرف !

لیلی به سرعت بشقاب مایک را گرفت و به آن طرف خانه برد ، سپس با چهره جدی ایی که متعلق به کودکان ساده لوح پنج ساله بود ، به مایک خیره شد . 

مایک گفت :

_ حالا بیارش و بزارش روی تخت .

لیلی از آن طرف خانه ، دوان دوان آمد و بشقاب را بر روی تخت گذاشت و به مایک خیره شد تا دستور بعدی را بگیرد . 

مایک با شادی گفت :

_ غلت بزن ...

لیلی نیز مانند سگی حرف گوش کن بر روی زمین غلت زد و خندید ، سپس دوباره سر جایش ایستاد و مشتاقانه به مایک خیره شد .

مِی نخودی خندید . با دیدن اینکه لیلی مانند سگی حرف گوش کن به دستورات مایک گوش میداد ، یاد خودش افتاد . مِی نیز در همین سن و سال بود و دقیقا مانند لیلی ، به دستورات برادرانش گوش میداد. 

برادرانش معمولا از او میخواستند برایشان آب بیاورد و بعد از اینکه مِی این کار را میکرد ، آنها برای تشکر به او بخشی از سحم شکلات خودشان را میدادند . ( خوشبختانه در خانه پدر و مادرش ، چیزی که همیشه پیدا میشد شکلات بود ! ) 

مِی پس گردنی ایی به مایک زد و گفت :

_ اینقدر ازش سوء استفاده نکن !

مایک پشت گردنش را گرفت و با ناراحتی به مِی خیره شد . مِی رو به لیلی کرد و با لحنی دستور آمیز ، گفت :

_ برای من هم یه بشقاب پنکیک بیار .

لیلی نخودی خندید ، سپس رفت تا این کار را انجام دهد . مایک با اخم و کمی تعجب چپ چپ به مِی نگاه میکرد .

جین با تعجب گفت :

_ تو به مایک گفتی این کار رو نکنه ؛ ولی خودت که این کار رو کردی ...

مِی نیشخند زد و گفت :

_ حرفم شامل خودم نمیشد !

سپس بشقاب پر از پنکیک را از لیلی گرفت . لیلی شبیه به یک برده بی چون و چرا و بامزه بود . شبیه به خود مِی در کودکی . مِی لبخندی زد و با شادمانی به گذشته های دور فکر کرد .