طلوع دوباره
6 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه P14
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
با آهی آرام، تماس پدرم را جواب دادم.
«بله، بابا؟»
صدایش مثل همیشه جدی بود.
«کجایی؟»
نگاهی به آدرین انداختم.
او هم مشغول جواب دادن به تماس گابریل بود.
«نزدیک رود سن.»
«مگه برنامه تموم نشده بود؟»
«چرا.»
«پس چرا هنوز برنگشتی؟»
برای چند لحظه سکوت کردم.
نمیتوانستم بگویم که برای اولین بار، از بودن کنار آدرین لذت بردهام.
فقط گفتم:
«داشتیم یه قهوه میخوردیم.»
پدرم با لحنی خشک گفت:
«تا پانزده دقیقه دیگه خونه باش.»
بدون خداحافظی تماس را قطع کرد.
گوشی را آرام روی میز گذاشتم.
آدرین هم تماسش را تمام کرد و با لبخند تلخی گفت:
«بذار حدس بزنم...»
«گفتن زود برگردیم؟»
لبخند محوی زدم.
«دقیقاً.»
صورتحساب را پرداخت کرد و از شیرینیفروشی بیرون آمدیم.
هوای عصر پاریس دلنشین بود.
نسیم ملایمی میوزید و نور نارنجی غروب روی رود سن افتاده بود.
آرام کنار هم قدم میزدیم تا به محل توقف ماشین برسیم.
بعد از چند دقیقه، آدرین سکوت را شکست.
«میدونی...»
نگاهش کردم.
«چی؟»
دستهایش را داخل جیب شلوارش گذاشت.
«وقتی بابام گفت باید باهات وقت بگذرونم، فکر میکردم قراره بدترین روزهای زندگیم باشه.»
خنده کوتاهی کردم.
«منم همین فکر رو میکردم.»
لبخند زد.
«ولی حالا...»
مکث کرد.
«خوشحالم که اشتباه میکردم.»
به چشمانش نگاه کردم.
دیگر آن پسر سرد و مغروری که روز اول دیده بودم، مقابلم نبود.
لبخند زدم.
«منم.»
«فکر کنم... دوست خوبی از آب دربیای.»
او با شیطنت گفت:
«فقط دوست؟»
آرنج آرامی به بازویش زدم.
«فعلاً آره.»
هر دو خندیدیم.
وقتی به ماشین رسیدیم، راننده در را باز کرد.
قبل از سوار شدن، ناخودآگاه به آدرین نگاه کردم.
او هم همان لحظه نگاهم میکرد.
چند ثانیه، بدون اینکه حرفی بزنیم، فقط لبخند زدیم.
شاید هنوز عاشق هم نشده بودیم.
شاید هنوز راه زیادی مانده بود.
اما دیگر از کنار هم بودن فرار نمیکردیم.
دیگر همدیگر را فقط یک «اجبار» نمیدیدیم.
و شاید...
همین، زیباترین پایان ممکن برای آغاز داستانمان بود.
......................
از زبان آدرین
دو هفته از آخرین دیدارمان گذشته بود.
برخلاف قبل، این بار منتظر پیام پدرم نبودم.
منتظر دیدن مرینت بودم.
همین موضوع بیشتر از هر چیزی ذهنم را درگیر کرده بود.
صبح زود، بعد از تمام شدن تمرین پیانو، روی مبل اتاق نشسته بودم که گوشیام لرزید.
لبخندی روی لبم نشست.
مرینت
برای چند ثانیه فقط به اسمش خیره ماندم.
بعد پیام را باز کردم.
> مرینت:
«سلام... امروز برنامهای داری؟»
چند بار پیام را خواندم.
اولین باری بود که خودش به من پیام میداد.
بیاختیار نوشتم:
> من:
«سلام. نه، فعلاً هیچ برنامهای ندارم.»
کمتر از یک دقیقه بعد جواب داد.
> مرینت:
«پدرم رفته لیون برای جلسه و تا شب برنمیگرده.»
چند ثانیه بعد پیام دوم آمد.
> «امروز هیچ برنامه اجباری هم نداریم.»
و بعد از چند لحظه، آخرین پیام:
> «اگه دوست داشته باشی... میتونیم بدون اینکه کسی مجبورمون کنه، همدیگه رو ببینیم.»
برای اولین بار بعد از مدتها، لبخندم کاملاً واقعی شد.
نه برای دوربین...
نه برای خبرنگارها...
بلکه فقط به خاطر یک پیام ساده.
سریع جواب دادم:
> «فقط یه آدرس بده. تا نیم ساعت دیگه اونجام.»
چند ثانیه بعد، آدرس یک کافه دنج کنار رود سن روی صفحه گوشی ظاهر شد.
گوشی را داخل جیبم گذاشتم.
در آینه نگاهی به خودم انداختم و با خنده زیر لب گفتم:
«انگار این بار... واقعاً خودم دلم میخواد برم ببینمش.»
از زبان مرینت
ده دقیقه بود که داخل کافه نشسته بودم.
کافه کوچک و دنجی بود؛ پنجرههای بزرگش رو به رود سن باز میشد و نور ملایم صبح روی میزهای چوبی افتاده بود.
فنجان هاتچاکلت مقابلم بخار میکرد.
اما حواسم به آن نبود.
هر چند ثانیه یکبار به درِ ورودی نگاه میکردم.
با خودم غر زدم.
«مرینت، آروم باش... فقط قراره دوستت رو ببینی.»
همین موقع زنگ بالای در به صدا درآمد.
سرم را بلند کردم.
آدرین وارد شد.
این بار نه کتوشلوار رسمی پوشیده بود، نه لباسهایی که همیشه برای مراسم انتخاب میکردند.
یک هودی طوسی روشن، شلوار جین مشکی و کتانی سفید پوشیده بود.
موهای بلوندش کمی نامرتب بود و همین باعث شده بود خیلی صمیمیتر از همیشه به نظر برسد.
چشمش که به من افتاد، لبخند زد.
همان لبخندی که این روزها بیشتر از قبل روی صورتش میدیدم.
به سمتم آمد.
«سلام.»
از جا بلند شدم.
«سلام.»
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد هر دو همزمان خندیدیم.
آدرین با تعجب گفت:
«چرا میخندی؟»
شانه بالا انداختم.
«نمیدونم...»
«فقط حس میکنم امروز با بقیه روزا فرق داره.»
او آرام روی صندلی نشست.
«چون این بار خودمون خواستیم همدیگه رو ببینیم.»
حرفش باعث شد چند لحظه سکوت کنم.
حق با او بود.
این اولین قرارمان بود...
که هیچ پدری، هیچ قراردادی و هیچ خبرنگاری آن را برنامهریزی نکرده بود.
پیشخدمت آمد.
آدرین یک قهوه سفارش داد.
بعد رو به من کرد.
«خب... امروز رئیس برنامه تویی.»
با کنجکاوی پرسیدم:
«یعنی؟»
«هر جا بخوای میریم.»
لبخندی از روی شیطنت زدم.
«بعداً حق اعتراض نداریها.»
خندید.
«قول میدم.»
با ذوق گفتم:
«پس اول میریم کتابفروشی.»
آدرین ابرویش را بالا برد.
«کتابفروشی؟»
«آره.»
«من عاشق بوی کتابای نوام.»
لبخند زد.
«باشه... بعدش؟»
«بعدش میریم بستنی بخوریم.»
«بعدش؟»
«کنار رود سن قدم میزنیم.»
«بعدش؟»
با خنده گفتم:
«اینقدر سؤال نپرس!»
او هم خندید.
«باشه خانم برنامهریز.»
برای اولین بار...
احساس میکردم کنار آدرین لازم نیست نقش بازی کنم.
میتوانستم همان مرینت واقعی باشم.
و همین، این قرار ساده را برایم به یکی از قشنگترین روزهای زندگی تبدیل کرده بود.
حمایت یادتون نره و نظرتون چیه کاور رو عوض کنم