سلام من اومدم. با قسمت جدید از رمانم امیدوارم که از خوندانش لذت ببرید. 

از ناراحتی رفتم حموم فقط گریه کردم. خیلی نا امید بودم اینکه من نمیتونم یا کسی ارتباط بگیرم.  تقصیر من نیست که الان بهم میگن من یک مشکل روانی دارم. 

به زور میتوانستم جلوم رو ببینم از بس که گریه کرده بودم که چشم جایی نمیدید گفتم بیام حموم که نه کسی صدای گریه ام بشنوه و شاید یکم اروم کنه ولی یکدفعه که داشتم از حموم بیرون می آومدم چشمم سیاهی رفت.  پا لیز خود و افتادم و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی برام افتاد. 

سرم خیلی درد میکرد.  چشم ها نمی توانستم باز کنم وقتی چشم باز کردم داخل محیطی نا شناخته بودم که متوجه شدم بیمارستانه و سرم به دستم وصل بود. 

مادرم که سرش رو به دیوار تکیه داده بود. که یکدفعه با دیدن بیدار شدن من برق خواصی تو چشماش دیدم سریع اومد سمتم و من  در آغوش گرفت.  از من پرسید که حالم خوبه چه اتفاقی یکدفعه افتاد. 

من اول خواستم از جواب دادن به سوال مامانم طفره برم.  ولی وقتی چشم های نگران مادرم دیدم گفتم چیزی نیست یکدفعه که اومد از حموم بیرون بیام چشمم سیاهی رفت و باعث شد پا لیز بخوره.  مادرم از حرفم احساس کرد که مشکل فقط همین نیست. 

مادرم تنها کسی هست که من خیلی خوب میشناسه ولی به خاطر حالم چیزی نگفت گفت پدرت رفته کمی خوراکی و دارو و پماد هایی که دکتر تجویز کرده رو تهیه کنه الانست که بیاد. 

منم زیر لب تشکر کردم. ولی هنوزم قلبم ناارام بود و از تمام اون حرف ها ناراحت بودم. ولی چیکار باید میکردم تقصیر پدر یا مادرم نبود اونها تمام تلاششون رو برای من کرده بودن.  و من الان اون کسی بودم که باعث شرمندگی پدر و مادرم بودم. 

چند روزی میگذره الان فقط دارم سعی میکنم که روی تنها کاری که میتوانم بکنم تمرکز کردم و داشتم درس میخواندم و قرص های روانشناسی بهم داده بود رو میخوردم. 

بعد اتمام تکالیفم روی تخت دراز کشیدم و گوشی ام رو دستم گرفتم. دیدم کلی پیام از اون اپ دوست یابی اومده. رفتم داخل برنامه یکی از پیام ها رو باز کردم از یک دختر که همسن من بود بعد گفته بود که دوست دارم با من دوست بشه. 

خیلی تردید داشتم که جوابش بدم ولی بعد کمی فکر کردن جواب پیامش رو دادم و بعد گوشی کنار گذاشتم و خوابیدم. 

روز بعد وقتی گوشی چک کردم هنوز جواب پیام نداده بود. 

اولش گفتم شاید پیام رو ندیده بعدش گفتم شاید اصلا دوست نداره جوابم بده که همون لحظه جواب پیام داد. با استرس گوشی دستم گرفتم که ببینم چی نوشته. شک داشتم که پیام بخوانم ولی گوشی باز کرد و جواب پیام دیدم و بعد دیدم نوشته که خوشحالم که جوابم رو دادی چون تا الان به هرکی که پیام دادم جواب پیام نداده بود.  

یک لحظه با چیزی که گفته بود یاد خودم افتادم. و بعد در جواب پیامش متنی دلگرم کننده نوشتم و از همین پیام ساده بود که اولین دوست مجازیم پیدا کردم.  

ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید.  امیدورام از خواندنش لذت برده باشید.