طلوع دوباره
29 تیر 10:05 · · خواندن 6 دقیقه P18
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
ممنون از کسانی که حمایت می کنند💓💓💓💓💓
از زبان مرینت
تمام مسیر تا خروج از شرکت، ساکت بودم.
نه به خاطر اینکه از لایلا بدم آمده باشد...
بلکه به خاطر حسی که از رفتار خودم داشتم.
چرا وقتی او آدرین را بغل کرد، قلبم فشرده شد؟
چرا ناراحت شدم
این حق را که نداشتم...
من و آدرین فقط نامزدی اجباری داشتیم.
با خودم گفتم:
«مرینت، داری زیادی فکر میکنی.»
اما هرچه بیشتر سعی میکردم آن حس را نادیده بگیرم، بیشتر در ذهنم میچرخید.
...
به محوطه شرکت رسیدیم.
رانندهها کنار ماشینها منتظر بودند.
آدرین چند قدم جلو آمد.
«مرینت، صبر کن.»
ایستادم و به طرفش برگشتم.
چند لحظه مردد بود.
بعد گفت:
«لایلا رو اشتباه برداشت نکن.»
لبخند کمرنگی زدم.
«چه برداشتی؟»
«اون فقط یه دوست قدیمیه.»
شانه بالا انداختم.
«لازم نیست برام توضیح بدی.»
«زندگی خودته.»
حرفم تمام نشده بود که نگاه آدرین جدی شد.
«نه.»
«لازمه توضیح بدم.»
برای اولین بار، لحنش محکم بود.
«نمیخوام بینمون سوءتفاهم پیش بیاد.»
چند ثانیه به چشمهایش نگاه کردم.
آرام پرسیدم:
«هیچوقت... دوستش داشتی؟»
سؤال از دهانم بیرون آمد و خودم هم جا خوردم.
اصلاً چرا چنین چیزی پرسیدم؟
آدرین بدون مکث جواب داد:
«نه.»
«هیچوقت.»
«از بچگی همدیگه رو میشناسیم، ولی همیشه فقط یه دوست خانوادگی بوده.»
نفس عمیقی کشیدم.
نمیدانستم چرا...
اما با شنیدن جوابش، احساس سبکی کردم.
آدرین لبخند محوی زد.
«حالا نوبت من.»
متعجب نگاهش کردم.
«چی؟»
«اگه یه روز یه پسر بیاد و همینقدر با تو صمیمی رفتار کنه...»
مکث کرد.
«فکر میکنی من حسود نمیشم؟»
چشمهایم گرد شد.
«تو... حسود میشی؟»
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«شاید.»
قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، صدای کفشهای پاشنهبلند روی سنگفرش بلند شد.
هر دو برگشتیم.
لایلا با لبخند به طرفمان میآمد.
«اوه...»
«مزاحم شدم؟»
لبخندش مؤدبانه بود...
اما نگاهش چیز دیگری میگفت.
او از فاصله نزدیک، نگاهی به من انداخت و بعد رو به آدرین گفت:
«دایی گابریل منتظرته.»
سپس خیلی طبیعی، بازوی آدرین را گرفت.
«بیا، دیرمون شد.»
من فقط همانجا ایستادم.
و برای اولین بار، ته دلم مطمئن شدم...
لایلا فقط یک دوست قدیمی نیست.
او انگار عمداً میخواست بین من و آدرین فاصله بیندازد.
از زبان آدرین
لایلا بازویم را گرفت.
قبل از اینکه حتی یک قدم بردارم، خیلی آرام دستم را آزاد کردم.
با لحنی مؤدب گفتم:
«خودم میام.»
برای یک لحظه، لبخندش کمرنگ شد.
اما خیلی زود دوباره خودش را جمعوجور کرد.
«باشه.»
نگاهی کوتاه به مرینت انداختم.
او چیزی نگفت، فقط با لبخند خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد.
ماشین که دور شد، احساس عجیبی پیدا کردم.
نمیدانستم چرا...
اما از اینکه ناراحت به نظر میرسید، خودم هم حالم گرفته شده بود.
...
آن شب، میز شام عمارت اگرست از همیشه شلوغتر بود.
پدرم، لایلا و پدرش، چند مدیر شرکت...
همه درباره پروژههای جدید صحبت میکردند.
من فقط ساکت غذا میخوردم.
لایلا رو به من کرد.
«آدرین، یادت میاد بچه که بودیم همیشه با هم پیانو میزدیم؟»
لبخند کوتاهی زدم.
«آره، یادمه.»
پدرم با رضایت گفت:
«لایلا هنوز هم پیانو میزنه.»
او با افتخار گفت:
«اتفاقاً چند ماه پیش توی لندن کنسرت داشتم.»
بعد با لبخند ادامه داد:
«یه روز دوباره با هم اجرا کنیم.»
قبل از اینکه جواب بدهم، گابریل گفت:
«ایده خوبیه.»
«رسانهها هم استقبال میکنن.»
قاشقم را آرام روی بشقاب گذاشتم.
«متأسفم بابا.»
همه به طرفم نگاه کردند.
«این روزها برنامههام خیلی فشردهست.»
«اگر قراره اجرایی داشته باشم... ترجیح میدم کنار مرینت باشه.»
چند ثانیه سکوت سنگینی روی میز حاکم شد.
لایلا برای لحظهای خشکاش زد.
لبخندش هنوز روی لبش بود...
اما نگاهش سرد شده بود.
گابریل اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
با آرامش جواب دادم:
«مرینت هم خوانندهست.»
«مدتهاست با هم تمرین میکنیم و هماهنگیمون خیلی بهتره.»
پدرم چیزی نگفت.
فقط دوباره مشغول خوردن شام شد.
اما از نگاهش میشد فهمید از جوابم راضی نیست.
...
بعد از شام، به اتاقم رفتم.
هنوز کتم را درنیاورده بودم که گوشیام لرزید.
مرینت
بیاختیار لبخند زدم و پیام را باز کردم.
> مرینت:
«رسیدی خونه؟»
بدون معطلی نوشتم:
> آدرین:
«آره. تازه شام تموم شد.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
> مرینت:
«امروز... بابت اون سؤالی که پرسیدم، ببخشید.»
لبخندم عمیقتر شد.
سریع جواب دادم:
> «لازم نیست معذرت بخوای.»
> «راستش... خوشحال شدم که پرسیدی.»
چند دقیقه هیچ جوابی نیامد.
بعد فقط یک پیام کوتاه روی صفحه ظاهر شد:
> «شب بخیر، آدرین. 😊»
برای چند ثانیه به همان ایموجی خیره ماندم.
بعد گوشی را کنار گذاشتم.
نمیدانستم چرا...
اما همان لبخند کوچک، باعث شد تمام خستگی روز از بین برود.
در همان لحظه، پشت در اتاقم صدای قدمهایی شنیده شد...
و کسی آرام در زد.
در اتاق سه ضربه آرام خورد.
«تق... تق... تق...»
گوشی را روی تخت گذاشتم.
«بفرمایید.»
دستگیره پایین رفت.
لایلا وارد اتاق شد.
یک لیوان چای در دستش بود و مثل همیشه با اعتمادبهنفس لبخند میزد.
«سلام.»
متعجب از جا بلند شدم.
«لایلا؟»
«این وقت شب؟»
لیوان را روی میز گذاشت.
«دیدم بعد از شام مستقیم اومدی اتاقت.»
«گفتم یه سر بزنم.»
با احترام گفتم:
«ممنون، ولی لازم نبود.»
نگاهش روی اتاق چرخید.
روی پیانو...
قفسه کتابها...
و بعد روی قاب کوچکی که کنار تختم بود.
همان نقاشیای که دختر کوچولو در مترو به مرینت داده بود و او از آن عکس گرفته و برایم فرستاده بود. من هم نسخه چاپی کوچکش را کنار میزم گذاشته بودم.
لایلا قاب را برداشت.
«این چیه؟»
لبخند زدم.
«یه یادگاری.»
«از کی؟»
بدون فکر جواب دادم:
«از یه روز خوب.»
لایلا قاب را سر جایش گذاشت.
بعد روی مبل نشست.
«آدرین...»
«یه سؤال بپرسم؟»
«بپرس.»
چند لحظه مستقیم در چشمهایم نگاه کرد.
«واقعاً از این نامزدی راضیای؟»
سکوت کردم.
او ادامه داد:
«همه میدونن این ازدواج برای قرارداده.»
«تو میتونی خیلی راحتتر از این زندگی کنی.»
نفسم را آرام بیرون دادم.
«اولش خودمم همین فکر رو میکردم.»
«ولی الان...»
مکث کردم.
«دیگه اونقدرها ازش ناراضی نیستم.»
لبخند لایلا محو شد.
«یعنی...»
«منظورت مرینته؟»
جواب ندادم.
چون خودم هم هنوز نمیدانستم اسم حسی که هر روز بیشتر میشد، چیست.
لایلا از جا بلند شد.
«فهمیدم.»
لبخند زد، اما این بار لبخندش سرد بود.
«شب بخیر، آدرین.»
از اتاق بیرون رفت و در را بست.
...
از زبان لایلا
همین که در اتاق بسته شد، لبخند از روی صورتم محو شد.
آرام در راهروی عمارت قدم زدم.
پس...
حدسم درست بود.
آدرین داشت به مرینت نزدیک میشد.
این چیزی نبود که میخواستم.
از کودکی، همه میگفتند من و آدرین چقدر به هم میآییم.
همه تصور میکردند روزی با هم ازدواج میکنیم.
و حالا...
دختری آمده بود که همه چیز را به هم زده بود.
گوشیام را از کیفم بیرون آوردم.
شمارهای را گرفتم.
«سلام.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
«میخوام درباره مرینت دوپنچنگ، همه چیز رو برام پیدا کنی.»
«از دوستهاش... تا گذشتهش.»
تماس را قطع کردم.
به پنجره بزرگ عمارت نگاه کردم.
«اگه بخوام بینشون فاصله بندازم...»
لبخند سردی روی لبم نشست.
«باید اول نقطهضعفشون رو پیدا کنم.»
و بیخبر از همه...
بازی لایلا، تازه شروع شده بود.