طلوع دوباره
31 تیر 19:45 · · خواندن 6 دقیقه P19
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
صبح روز بعد، طبق معمول زودتر از خواب بیدار شدم.
اما برخلاف همیشه، اولین چیزی که به ذهنم آمد، برنامههای دانشگاه یا شرکت نبود...
آدرین بود.
با خودم اخم کردم.
«مرینت، جمعش کن.»
«فقط دوستته...»
گوشیام را برداشتم.
درست همان لحظه پیامی روی صفحه ظاهر شد.
آدرین:
> «صبح بخیر. امروز دانشگاه داری؟»
بیاختیار لبخند زدم.
انگشتانم سریع روی صفحه حرکت کردند.
> من:
«صبح بخیر. آره، تا ساعت دو کلاس دارم.»
چند ثانیه بعد جوابش آمد.
> آدرین:
«من هم جلسههام تا دو تموم میشه.»
بعد از کمی مکث، پیام دیگری فرستاد.
> «دوست داری بعد از دانشگاه بیام دنبالت؟»
قلبم تندتر زد.
چند بار پیام را خواندم.
این دیگر یک برنامه اجباری نبود.
دعوت خودش بود.
لبخندی زدم و نوشتم:
> «دوست دارم.»
...
ساعت دو، از درِ اصلی دانشگاه بیرون آمدم.
چند نفر از همکلاسیهایم مشغول صحبت بودند.
همین که از پلهها پایین آمدم، چشمم به یک ماشین مشکی آشنا افتاد.
آدرین به ماشین تکیه داده بود.
اما این بار خبری از کتوشلوار رسمی نبود.
پیراهن سفید با آستینهای تاخورده و شلوار جین سرمهای پوشیده بود.
تا مرا دید، لبخند زد.
«سلام.»
«سلام.»
همان لحظه صدای پچپچ چند دانشجو بلند شد.
«اون آدرین اگرست نیست؟»
«همون مدل معروف؟»
«برای مرینت اومده؟»
سعی کردم بیتوجه باشم.
به طرفش رفتم.
آدرین در ماشین را برایم باز کرد و آرام گفت:
«امروز یه سورپرایز برات دارم.»
با کنجکاوی پرسیدم:
«چه سورپرایزی؟»
با شیطنت لبخند زد.
«اگه الان بگم که دیگه سورپرایز نیست.»
چند دقیقه بعد، ماشین از مرکز شهر خارج شد.
به جادهای رسیدیم که دو طرفش پر از درخت بود.
با تعجب پرسیدم:
«کجا میریم؟»
آدرین فقط گفت:
«یه جایی که وقتی بچه بودم، هر وقت از همه چیز خسته میشدم، میاومدم اونجا.»
حدود بیست دقیقه بعد، ماشین مقابل یک دریاچهی آرام و جنگل کوچکی توقف کرد.
اطراف کاملاً ساکت بود.
فقط صدای پرندهها و وزش باد شنیده میشد.
با حیرت اطراف را نگاه کردم.
«اینجا... فوقالعادهست.»
آدرین لبخند زد.
«خواستم اولین جایی که واقعاً دوستش دارم رو بهت نشون بدم.»
در همان لحظه، چند متر آنطرفتر، روی اسکلهی چوبی کنار دریاچه، دختربچهای با گریه دنبال بادبادکش میدوید...
بادبادک در شاخههای بلند یک درخت گیر کرده بود.
مرینت بیاختیار به سمت او قدم برداشت.
و من هم دنبالش راه افتادم، بیخبر از اینکه همین اتفاق ساده، قرار بود روزمان را به یکی از بهیادماندنیترین روزهای زندگیمان تبدیل کند.
مرینت بدون لحظهای تردید به سمت دختر کوچولو رفت.
روی زانو نشست و با لبخند پرسید:
«سلام... چرا گریه میکنی؟»
دخترک با هقهق به بالای درخت اشاره کرد.
«بادبادکم...»
نگاهم را بالا بردم.
بادبادک قرمز بین شاخههای نسبتاً بلند گیر کرده بود.
مرینت رو به من کرد و با خنده گفت:
«فکر کنم دوباره نوبت قهرمانبازی توئه.»
خندیدم.
«امروز دیگه درخت بالا رفتن ندارم.»
دخترک با چشمهای خیس نگاهم کرد.
«خواهش میکنم...»
آهی کشیدم.
«باشه... فقط این یه بار.»
کت را درآوردم و روی نیمکت گذاشتم.
آرام از تنه درخت بالا رفتم.
شاخهها کمی خیس بودند و کار را سختتر میکردند.
بعد از چند دقیقه، توانستم نخ بادبادک را آزاد کنم.
همین که بادبادک را پایین انداختم، دخترک با خوشحالی آن را بغل کرد.
«مرسی!»
وقتی خواستم پایین بیایم، پایم روی یکی از شاخهها سر خورد.
تعادلم به هم خورد.
«آدرین!»
صدای نگران مرینت را شنیدم.
خوشبختانه خودم را به شاخه پایینتر گرفتم و آرام پایین پریدم.
همین که روی زمین ایستادم، مرینت با عجله جلو آمد.
دستش را روی بازویم گذاشت.
«خوبی؟»
برای اولین بار...
ترس را در چشمهایش میدیدم.
لبخند زدم.
«خوبم.»
«فقط یکم لیز خورد.»
نفس راحتی کشید.
بعد بدون اینکه متوجه باشد، هنوز بازویم را محکم گرفته بود.
نگاهش به صورتم افتاد.
فهمید چه کار میکند.
سریع دستش را عقب کشید.
«ببخشید...»
خندیدم.
«برای چی؟»
با خجالت نگاهش را پایین انداخت.
«ترسیده بودم...»
این جمله را آنقدر آرام گفت که اگر نزدیکش نبودم، نمیشنیدم.
قلبم تندتر زد.
...
دخترک همراه مادرش به سمتمان آمد.
مادرش با لبخند گفت:
«واقعاً ممنونم.»
بعد رو به دخترش کرد.
«بگو چی یاد گرفته بودی؟»
دخترک با ذوق جلو آمد و یک گل بابونه کوچک که از کنار دریاچه چیده بود، به طرف مرینت گرفت.
«این برای شما.»
بعد یکی دیگر به من داد.
«اینم برای آقا.»
من و مرینت با خنده گلها را گرفتیم.
وقتی آنها رفتند، مرینت به گل بابونهای که در دستش بود نگاه کرد.
آرام گفت:
«میدونی...»
«چی؟»
«فکر کنم این اولین گلیه که تا حالا هدیه گرفتم.»
لبخند زدم و گل خودم را به طرفش گرفتم.
«پس اینم مال تو.»
متعجب نگاهم کرد.
«ولی این مال توئه.»
شانه بالا انداختم.
«من ترجیح میدم هر دوتاش پیش تو باشه.»
چند لحظه فقط به من نگاه کرد.
بعد گل دوم را هم گرفت و با لبخندی که سعی میکرد پنهانش کند، گفت:
«ممنون...»
در همان لحظه، هیچکدام متوجه نبودیم که چند متر دورتر، پشت شیشهی یک خودروی مشکی...
لایلا با چهرهای سرد، تمام این صحنه را تماشا میکرد.
از زبان لایلا
دوربین گوشیام را کمی نزدیکتر کردم.
صدای شاتر، بیصدا ثبت شد.
یک عکس...
دو عکس...
سه عکس...
مرینت با دو گل بابونه در دستش لبخند میزد.
و آدرین...
مدتها بود او را اینقدر راحت و خوشحال ندیده بودم.
انگشتانم دور گوشی محکم شد.
زیر لب گفتم:
«پس واقعاً داره عاشقت میشه...»
چند لحظه دیگر نگاهشان کردم.
بعد ماشین را روشن کردم و آرام از آنجا دور شدم.
اما قبل از رفتن، تصمیمم را گرفته بودم.
اگر نمیتوانستم آدرین را از مرینت دور کنم...
حداقل کاری میکردم که مرینت از خودش فاصله بگیرد.
---
از زبان مرینت
روی اسکله چوبی کنار دریاچه نشسته بودیم.
پاهایمان را از لبه آویزان کرده بودیم و موجهای کوچک به پایههای چوبی اسکله برخورد میکردند.
گلهای بابونه را کنارم گذاشتم.
آدرین سنگ کوچکی برداشت و روی آب پرتاب کرد.
سنگ چهار بار روی سطح آب پرید.
با تعجب گفتم:
«وای!»
با لبخند گفت:
«تو هم امتحان کن.»
سنگ کوچکی برداشتم.
تمام تمرکزم را جمع کردم و پرتابش کردم.
پِلوق!
سنگ مستقیم داخل آب فرو رفت.
آدرین نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
«این که اصلاً نپرید!»
اخم ساختگی کردم.
«دوباره.»
این بار هم نتیجه فرقی نکرد.
با خنده گفتم:
«فکر کنم استعدادش رو ندارم.»
آدرین از جایش بلند شد.
«اجازه بده یادت بدم.»
کنارم ایستاد.
بعد خیلی آرام گفت:
«دستت رو بده.»
برای لحظهای مکث کردم.
اما دستم را جلو بردم.
او سنگ را داخل کف دستم گذاشت.
بعد انگشتانش خیلی آرام دور دستم قرار گرفت.
«باید اینطوری بگیری...»
قلبم بیاختیار تندتر زد.
آنقدر نزدیک بود که میتوانستم بوی عطر ملایمش را حس کنم.
«بعد مچ دستت رو موقع پرتاب بچرخونی.»
به سختی حواسم را جمع کردم.
«این... اینطوری؟»
«آره.»
با کمک او سنگ را پرتاب کردم.
این بار سنگ سه بار روی آب پرید.
با ذوق گفتم:
«دیدی!»
از خوشحالی بیاختیار برگشتم تا چیزی بگویم.
اما...
صورت من و آدرین فقط چند سانتیمتر با هم فاصله داشت.
هر دو همان لحظه بیحرکت ماندیم.
چشمهای سبزاش مستقیم در چشمهایم قفل شده بود.
زمان انگار متوقف شده بود.
نگاهش آرام روی صورتم میچرخید...
و برای اولین بار...
هیچکدام نگاهمان را از دیگری نمیگرفتیم.
درست در همان لحظه، صدای زنگ گوشی آدرین سکوت را شکست.
هر دو سریع از هم فاصله گرفتیم.
آدرین با کلافگی گوشی را از جیبش بیرون آورد.
روی صفحه فقط یک نام دیده میشد...
گابریل اگرست.