ماتیلدا 📚📖
1 مرداد 08:57 · · خواندن 3 دقیقه (معرفی کتاب ، پارت ۹)
سلام ، من M.J.R هستم و با معرفی یه کتاب فوق العاده ، در خدمت شما هستم . 😊
توی این پست قراره یه کتاب فوق العاده زیبا و دوست داشتنی رو بهتون معرفی کنم که هیچ وقت فراموشش نکنین !
نام کتاب : _ ماتیلدا _
نویسنده : _ رولد دال _
ژانر کتاب : _ تخیلی ، کمدی _
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
موضوع کتاب:
●پدر، تو چطور به دختر نابغهات میگویی : بیشعور!؟●
پدر و مادر ماتیلدا لقب های زشتی به دخترشان دادهاند: حقه باز! احمق! بیشعور! دروغگو! اما اتفاقاً ماتیلدا یک دختر کوچولوی نابغه است. پس باید دید که چطور می تواند روی دست پدر و مادرش بلند شود و به مدیر مدرسه بفهماند که استعداد و قدرتی کاملاً استثنایی دارد .
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
■ بخشی از کتاب :
● نکته خندهداری که درمورد پدر و مادرها وجود دارد این است که، حتی اگر فرزندشان چِندش آور ترین موجود عالم هم باشد، باز گمان می کنند تحفهای بیهمتاست!
بعضی از آنها، از این هم فراتر میروند و عشق به فرزند، چنان کورشان میکند که خیال میکنند رگههایی از نبوغ در فرزندشان هست!
البته تا اینجای کار، زیاد اشکال ندارد. چون، بههر حال تا بوده، چنین بوده! امّا...، اَمان از وقتی که دربارهی هوشِ سرشارِ بچّههای نفرتانگیزشان برای ما سخن پراکنی میکنند! آنوقت است که فریادمان به آسمان بلند میشود:《یک لگن بیاورید! حالمان دارد بههم می خورَد!》
معلمهای مدرسه که ناچارند چنین مزخرفاتی را از پدر و مادرهای از خودراضی تحویل بگیرند، واقعا خیلی عذاب میکشند. ولی معمولاً موقع نوشتن کارنامه، تلافیاش را در می آورند!
اگر من معلم بودم، برای چنین والدینِ شیفته، چیزهایی سَر هَم می کردم که حسابی بچزند! مثلاً مینوشتم: 《پسر شما ماکسیمیلیان، جداً افتضاح است! خدا کند یک کسب و کار خانوادگی داشته باشید که بتوانید بعد از ترک تحصیل، آنجا بچپانیدش! وگرنه محال است جای دیگر کاری گیرش بیاید!》یا اگر موقع نوشتن کارنامه، احساسات شاعرانهام گُل میکرد، شاید مینوشتم:《 حقیقت شگفتآوری است که اندام شنوایی ملخها در دو سوی شکمشان است! امّا دختر شما، وَنِسا، با توجه به آموختههایش در این ثلث، گمانم اصلاً اندام شنوایی ندارد!》حتی ممکن بود کند و کاوِ عمیق تری در تاریخ طبیعی کنم و بگویم:《زنجرهها شش سال از عمرشان را به صورت کِرمِ حشره در زیر خاک میگذرانند و تنها شش روز از عمرشان را به صورت موجودی آزاد، در هوا و آفتاب سپری میکنند. پسر شما، ویلفرد شش سال از عمرش را به صورت کرم حشره در مدرسه تلع کرده است و ما هنوز منتظریم که ایشان از توی پیله دربیایند!》یک دختر کوچولوی موذی و آب زیره کاه، ممکن است چنان خونم را به جوش بیاورد که بگویم:《فیونا از زیباییِ خاصِّ کوه یخ برخوردار است؛ مُنتهی برخلاف کوه یخ، هرچه هست فقط سطح است و اصلا عمق ندارد!》
بههر حال، گمانم از نوشتن کارنامه برای بُنجُل های کلاسم، کیف می کنم. ولی فعلاً از خیرش میگذرم. باید برویم سرِ اصلِ داستان.
گاهی به پدر و مادرهایی برمی خوریم که نقطه مقابل گروه قبلی هستند! یعنی هیچ عشق و علاقهایی به فرزندشان نشان نمیدهند و البته اینها، بسیار بدتر از پدر و مادرهای شیفته هستند. خانم و آقای وُرم وود از این قماش بودند!
آنها پسری به اسم مایکل و دختری به اسم ماتیلدا داشتند. پدر و مادر، به خصوص به ماتیلدا به چشم یک پوستِ زخم نگاه میکردند. منظور از پوست زخم، پوسته خشک روی زخم است که باید با آن ساخت تا وقتش برسد و بشود آن را کَند و دور انداخت. خانم و آقای وُرم وود هم بیصبرانه منتظر بودند که وقتش برسد تا بتوانند دختر کوچولوشان را از سر خود باز کنند و او را به استانی دیگر... یا حتی از آنهم دورتر، پَرت کنند! ●
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
به نظرم من ، این کتاب خیلی قشنگ بود . اینقدر زیبا و دوست داشتنی بود که غرق در دنیای زیبایی که آقای رولد دال خلق کرده بود شدم و نفهمیدم که کِی کتاب رو تموم کردم .
این کتاب رو پیشنهاد میکنم که حتما بخونید چون خیلی قشنگه . پس فرصت رو از دست ندید و این کتاب رو ( یا از کتابخونه امانت بگیرین ، یا بخرین و یا پی دی اف کتاب رو پیدا کنین ) بخونین .