طلوع دوباره
6 مرداد 19:58 · · خواندن 4 دقیقه P22
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان آدرین
سکوت عجیبی سالن را پر کرده بود.
فقط نور کمرنگ چراغهای اضطراری روی کف چوبی سالن افتاده بود و صدای باران که به شیشههای بلند میخورد، شنیده میشد.
مرینت آهسته کنار یکی از پنجرهها رفت.
دستش را روی شیشه گذاشت.
قطرههای باران آرام روی شیشه سر میخوردند.
کنارش ایستادم.
«بارون رو دوست داری؟»
بدون اینکه نگاهم کند، لبخند زد.
«خیلی.»
«از بچگی هر وقت حالم بد بود، کنار پنجره مینشستم و بارون رو نگاه میکردم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«آدم حس میکنه بارون، غمها رو با خودش میبره.»
نگاهش کردم.
چقدر آرام حرف میزد...
انگار هیچ نقابی روی صورتش نبود.
پرسیدم:
«تو چی؟»
لبخند تلخی زدم.
«من وقتی بچه بودم...»
مکث کردم.
«تقریباً همیشه تنها بودم.»
مرینت سرش را به طرفم برگرداند.
برای اولین بار، بدون ترس از قضاوت شدن ادامه دادم.
«بابام همیشه مشغول کار بود.»
«خونه بزرگ بود... خیلی بزرگ...»
«ولی هیچوقت حس خونه نداشت.»
لبخندم محو شد.
«بعضی شبها خودم پشت پیانو مینشستم.»
«فقط برای اینکه سکوت اون عمارت کمتر آزارم بده.»
مرینت چیزی نگفت.
فقط آرام به حرفهایم گوش داد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«میدونی...»
«من همیشه فکر میکردم تو همه چیز داری.»
با خنده کوتاهی گفتم:
«همه همین فکر رو میکنن.»
«ولی بعضی وقتا، پول نمیتونه جای یه آغوش یا یه گفتوگوی ساده رو بگیره.»
مرینت نفس عمیقی کشید.
بعد، برخلاف همیشه، یک قدم به من نزدیکتر شد.
«منم یه اعتراف دارم.»
متعجب نگاهش کردم.
«چی؟»
لبخند محوی زد.
«اولین باری که دیدمت...»
«فکر میکردم مغروری.»
خندهام گرفت.
«واقعاً؟»
«آره.»
«گفتم این پسر حتی جواب سلام آدم رو هم نمیده.»
سرم را پایین انداختم و خندیدم.
«حق داشتی.»
«اون موقع حتی بلد نبودم با آدمها راحت حرف بزنم.»
هر دو خندیدیم.
باران همچنان میبارید.
بعد از چند لحظه سکوت، مرینت آرام پرسید:
«آدرین...»
«اگه اون روز باباهامون اون تصمیم رو نمیگرفتن...»
«فکر میکنی هیچوقت با هم دوست میشدیم؟»
سؤال سختی بود.
چند ثانیه فکر کردم.
بعد صادقانه گفتم:
«نمیدونم...»
«ولی الان خوشحالم که میشناسمت.»
لبخندش آرامتر شد.
«منم...»
نگاههایمان دوباره در هم گره خورد.
این بار هیچ موسیقیای نبود...
هیچ دوربینی نبود...
هیچ خبرنگاری هم نبود.
فقط من بودم...
و دختری که هر روز بیشتر از قبل، حضورش برایم مهم میشد.
در همان لحظه، صدای باز شدن قفل در از بیرون آمد.
نگهبان در را باز کرد و با عذرخواهی گفت:
«ببخشید، مشکل برطرف شد.»
من و مرینت همزمان از هم فاصله گرفتیم.
اما هر دو میدانستیم...
آن یک ساعت در تاریکی، چیزی را بین ما تغییر داده بود؛
چیزی که دیگر نمیشد به سادگی نادیدهاش گرفت.
از زبان مرینت
سه روز بعد...
این چند روز، هر بار چشمم به آدرین میافتاد، بیاختیار یاد آن یک ساعت در سالن تاریک میافتادم.
حرفهایش...
تنهاییهایش...
و آن جملهای که گفته بود:
«الان خوشحالم که میشناسمت.»
هر بار یادش میافتادم، قلبم بیاختیار تندتر میزد.
...
آن روز بعد از دانشگاه، طبق معمول به اسکله پورت دو لارسنال رفتم.
لوکا از دور روی لبه اسکله نشسته بود و گیتارش را کوک میکرد.
همین که مرا دید، لبخند زد.
«بالاخره اومدی.»
کنارش نشستم.
نسیم خنکی روی سطح آب میوزید و قایقها آرام تکان میخوردند.
لوکا چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گیتارش را کنار گذاشت.
«یه چیزی شده.»
متعجب نگاهش کردم.
«چی؟»
خندید.
«مرینت... من از بچگی میشناسمت.»
«وقتی یه چیزی ذهنتو درگیر کنه، از ده کیلومتری معلومه.»
آهی کشیدم.
«انقدر تابلوئه؟»
«خیلی.»
هر دو خندیدیم.
بعد از چند لحظه سکوت، آرام گفتم:
«لوکا...»
«تا حالا شده از اینکه یه نفر برات زیادی مهم بشه، بترسی؟»
لبخندش محو شد.
«آره.»
«چون هرچی اون آدم برات عزیزتر باشه... از دست دادنش هم ترسناکتره.»
نگاهم را به آب دوختم.
«فکر کنم دارم میترسم.»
«از چی؟»
نفسم را آرام بیرون دادم.
«از اینکه یه روز آدرین از کنارم بره.»
لوکا چیزی نگفت.
فقط با دقت نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام پرسید:
«دوستش داری؟»
جواب ندادم.
اما سکوت من، خودش جواب بود.
لبخند گرمی روی لبهای لوکا نشست.
«نه...»
«تو فقط دوستش نداری.»
سرم را بلند کردم.
او ادامه داد:
«تو عاشقشی، مرینت.»
قلبم انگار از تپش ایستاد.
عاشق...
این کلمه آنقدر بزرگ بود که همیشه از گفتنش فرار میکردم.
اما حالا...
وقتی تمام لحظههایی که کنار آدرین بودم از جلوی چشمم گذشت...
لبخندهایش...
نگاهش...
اجرای پیانو...
باران...
و آن لحظهای که نگران افتادنش شده بودم...
دیگر نمیتوانستم حقیقت را انکار کنم.
آرام، با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، زمزمه کردم:
«آره...»
«فکر کنم عاشقش شدم.»
لوکا لبخند زد و شانهام را آرام فشرد.
«پس فقط یه کار مونده.»
متعجب نگاهش کردم.
«چی؟»
«یه روز بهش بگو.»
لبخند تلخی زدم.
«اگه اون دوستم نداشته باشه چی؟»
لوکا به رود سن خیره شد و گفت:
«گاهی بزرگترین حسرت زندگی، حرفهاییه که هیچوقت نگفتیم.»
باد آرام میان موهایم پیچید.
و برای اولین بار...
تصمیم گرفتم اگر روزی فرصت مناسبی پیدا کنم...
دیگر احساسم را از آدرین پنهان نکنم.