حسرت یک زندگی عادی 🙂🕊️
7 مرداد 03:28 · · خواندن 3 دقیقه اگر تو هم این روزها دلت خیلی پره بفرما ادامه مطلب
گاهی با خودم فکر میکنم که چیه ما ایرانی ها با دیگران فرق داشت؟ چرا تفاوتی در ما بود که زندگی انقدر با ما نامهربان بوده است؟ گناه مردم این مرز و بوم چه است که هرروز دارند تلاقی کارهای نکرده شان را میدهند؟
و راستش هیچوقت جواب منطقی و درستی پیدا نمیکنم، با خودم میگم همه لیاقت یه زندگی داخل رفاه و امنیت و شادی رو دارن و بعدش با خودم میگم ولی همیشه هم بهش نمیرسن. با خودم میگم مردم باید با فکر اینده درخشان بچه شون و خوشی توی زندگی شون و فرصت برای رشد سر روی بالش بذارن نه هزینه های میلیونی یک زندگی حتی پایین تر از سطح استاندارد و ترس از فردای نامعلوم و در سکوت فرسوده شدن. خلاصه که خیلی با خودم میگم لیاقت ما این نبود، ما لیاقت روزهای بهتر رو داریم ولی کسی نمیدونه اون روزهای بهتر کی میان. هر گوشه از زندگی توی ایران یک چالشه مثل درس خواندن یا ازدواج یا پیشرفت یا موفقیت یا حتی خرید ساده ترین چیزهای زندگی، برای بچه ها ترسناک ترین چیز از دست دادن والدین شون هست برای جوان و نوجوان ها ترسناک ترین چیز اینه که هیچ آینده ای نداشته باشن و با وجود همه تلاش ها بازهم به جایی نرسن و ترس خیلی بزرگسال ها هم از همه ویترین های لباس فروشی و برچسب های قیمته که حتی یک لباس بد دوخت و با پارچه بی کیفیت نمیتونی زیر هشتصد تومان بخری. اتفاقا اقتصاد خیلی هم نقش مهمی توی زندگی داره کسی نمیتونه انکار کنه که لزوما محدودیت خلاقیت و ستاره شدن نمیاره، اتفاقا کسی که داره توی گرونی و تورم و استرس زندگی میکنه کی پول داره هزینه کنه بره دنبال علاقه اش کی میتونه برنامه ریزی بلند مدت و پس انداز داشته باشه کی میتونه با خیال حتی کمی راحت تر بره دنبال زندگی خودش و بدونه پس فردا به فنا نمیره و همه میدونیم این زندگی عادلانه نیست. حتی خیلی ها به امید فردا های بهتر با هزار صبر و تلاش و بدبختی از کشور خارج میشن که بتونن یه زندگی راحت تر داشته باشن اونجا از صفر زندگی شون رو میسازن و ته دلشون حسرت میخورن که ایکاش... ایکاش میشد همین زندگی رو توی کشور خودشون می داشتن و مجبور به ترک اونجا نبودن. از محدودیت و سانسور ها هم که دیگه اصلا لازم نیست چیزی بگم نصف نقاشی ها و فیلم ها و آهنگ ها و ایده ها اصلا فرصت عملی و به نمایش گذاشته شدن پیدا نمیکنن و زیر همه ی این فشار هایی که یکنفر از بیرون میبینه هزاران هنر و ایده و تلاش و خلاقیت خوابیده که کسی بهش توجه درستی نمیکنه. میری داخل یه خانواده میبینی از پنج نفر ۴ نفر دارن بکوب کار میکنن ولی دست خانواده هنوز تنگه اگه ماشین خراب شه یا اجاره خونه عقب بیفته باید پول قرض کنن، میبینی بچه ی تو خونه به جای بچگی کردن و دنبال علاقه اش رفتن مدرسه رو ول میکنه میره کار کنه یا اگرهم درس میخونه با هزار اکراه و تردیده چون اصلا نمیدونه فردا چخبره، همه اینها درد داره خیلی هم درد داره حقیقت زندگی هرروز ما ایرانی ها هم هست. هرروز هم برق و اب تو یه جای شهر و کشور برای چند ساعت قطعه و در نظر خودشون دارن مدیریت بحران میکنن مثلا در صورتی که اونی بچه کوچیکش تو گرما به خاطر نبود برق مریض میشه اونی که خونه مریض داره اونی که محل زندگیش مناسبت نیست یا محل کارش مثل رستوران و اینها هست که نیاز به برق داره چطوری میخواد سر کنه این چند ساعت رو ؟ کار کاسبی اون ادم کساد نمیشه؟ کلا هم که به خاطر گرونی کسی خرید نمیکنه و بیرون نمیره اون آدم از کجا بیاره بگردونه زندگی رو . خلاصه اگر بخوام از مشکلات بگم میتونم تا هزار ساعت دیگه هم بگم ولی خب فعلاً همینقدر ش رو خواستم بگم براتون
(از گذاشتن هرگونه کامنت سیاسی خودداری کنید کسی حوصله بحث نداره)
تا درودی دیگر بدرود ✨