
انتقام:(پارت:۳۶)

سلام سلام ❤️
اومدم با یه پارت دیگه 😁
منتظر چی هستی بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۳۶
قدم هام رو آروم آروم بر می داشتم. هوا هم لحظه به لحظه تاریک تر می شد، با این حال ترسی نداشتم.
نه به خاطره وجود سامیار. من آب از سرم گذشته بود؛ چه یک وجب چه صد وجب!
گوشیم رو در آوردم و هنذفریم رو بهش وصل کردم و گذاشتمش توی جیبم. زیاد اهل گوشی نبودم. بیشتر از دوتا آهنگ توی گوشیم نبود که شانسی یکیشون رو پلی کردم:
"از دست من میری از دست تو میرم
تو زنده میمونی منم که میمیرم
تو رفتی از پیشم دنیامو غم برداشت
برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت
این آخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونه
این آخرین باره من ازت میخوام عاقل شی دیونه
اونقدر بزرگه تنهایی این مرد
که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد
من عاشقت هستم اینو نمیفهمی
یه چیزو میدونم که خیلی بی رحمی
همیشه میرفتی هرلحظه هرساعت
آغوش من هرگز زندون نبود واست
هرچی بدی کردی پای من بنویس
نتیجه ی این عشق بازم مساوی نیست
این آخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونه
این آخرین باره من ازت میخوام عاقل شی دیوونه"
گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم گریه نکنم. چقدر این آهنگ مست کننده بود!
چیزی گلومو گرفت ولی بغض نبود. هنذفریم رو در آوردم و پشت سرم رو نگاه کردم. هنوز هم داشت با سرعت کم پشت سرم می اومد.
هوفی عصبی کشیدم و با تصمیمی ناگهانی شروع کردم به دویدن. سرعتش بیشتر شد اما توجهی نکردم و همچنان به تلاش خودم ادامه دادم.
برای اینکه گمم کنه سریع رفتم توی یه کوچه تنگ و باریک. نگاهم گره خورد به دوتا پسر که نشسته بودن و حرف می زدن.
بلافاصله متوجهم شدن. یکیشون بلند شد و با لبخند چندش آوری به طرفم اومد و گفت:
-به به.. کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم.
به طرف دوستش برگشت و ادامه داد:
-سیاوش بیا ببین چی داریم واسه امشب.
اخمامو توی هم کشیدم و با غیظ همونطور که قدمی به عقب بر می داشتم گفتم:
-دست از سرم بردارید.
سریع به طرفم اومد و چسبوندم به دیوار. فاصله ش اونقدر باهام کم بود که هرم نفس هاش به صورتم می خورد:
-دست از سرت بر میدارم. ولی...
دستشو بالا آورد که حس ترس تا بند بند وجودم نفوذ کرد. ادامه داد:
-نوچ بر نمیدارم.
آب دهنم رو قورت دادم و با پام محکم کوبیدم وسط پاش. فریادی کشید و بلافاصله ازم دور شد و خمیده روی زمین افتاد.
از فرصت استفاده کردم و قبل از اینکه دوستش بهم برسه از کوچه زدم بیرون.
حتی یک لحظه هم از دویدن دست بر نداشتم.
ماشینی کنارم ترمز کرد. ته دلم خالی شد. اما وقتی برگشتم و سامیار رو دیدم، نفس راحتی کشیدم.
از ماشین پیاده شد و به طرفم اومد. دستم رو گرفت و در رو باز کرد. بدون اینکه حرفی بزنه و یا اجازه ی اعتراض بهم بده پرتم کرد توی ماشین و در رو بست.
توی خودم جمع شدم. اومد سوار شد. چنان در رو محکم بست که ماشین لرزید. چرا همیشه حرصش رو روی ماشین خالی می کرد؟
سرم رو به طرفش برگردوندم و خواستم به زبون بیام که با غیظ گفت:
-فقط آدرس خونه تونو بگو.
کارد می زدی خونم در نمی اومد. خودس توی همچین شبی تمام زندگیه من رو ازم گرفت، حالا برای من شده بود با غیرت!
مردک!
زیر لب آدرس رو گفتم و پنجره رو کشیدم پایین. خنکای شب رو دوست داشتم.
صدای زنگ گوشیش اومد. به سختی از توی جیب شلوارش درش آورد و جواب داد. اونقدر سرد حرف زد که من به جای فرد پشت تلفن، از تماس گرفتنم پشیمون شدم!
از صحبتاش و صدا زدنش فهمیدم که داره با باباش حرف میزنه و کلی هم از دستش شاکیه! نهیبی به خودم زدم "هی ونوس این چیزا به تو چه ربطی داره؟"
زبونی رو لبم کشیدم و دوباره به بیرون خیره شدم.
گوشی رو با عصبانیت روی داشبورد پرت کرد و زیر لب شروع کردن به غر زدن:
-زن بگیرم زن بگیرم.. به فکر آبروی خودش نیست، فکر منم نمیکنه.
ابروهامو بالا داد.
اولالا..
باباش می خواست زن بگیره؟ سامیارمون که هنوز مجرد بود که! چه پدر نمونه ای.
تا خونه هیچ کدوم حرفی نزدیم. به کوچه مون که نزدیک شدیم سرفه ای مصلحتی کردم و گفتم:
-پیاده می شم اینجا.
نیم نگاه اخم آلودی بهم انداخت و گفت:
-خونتون اینجاست؟
منم متقابلا اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم:
-بله!
خب خب اینم از این پارت ☺️
برای پارت بعد لایک و کامنت یادتون نره 😁
بای بای گشنگااا 💋